پنجره را باز مي كنم
نور گرم آفتاب
مرا با تو همبستر مي كند
اي نور زندگي
در وراي كدامين نور مخفي مي شوي
وقتي در بالين گرم تو
محو زندگي مي شوم
اما
مي هراسم
اما
واي از اين وابستگي من
به نور
واي از اين ترس از هجرت بي دريغ
كه نه تلاشم را
پاسخي ست
نه تواني در بودن است.
2/11/83