۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

قهرمانها هميشه خوشحالند - 2

شماره 2 "قهرمانها هميشه خوشحالند" ديگه سرد شده بود روسري نصف و نيمه اش قشنگ بود ، يه گوشه اي ايستاده بود انگار داشت فكر مي كرد گل لپش رو نمي دونم از سرما بود يا خوشگلي ! آخه سخت شده فهميدن بعضي چيزا . توي دستاش پاكي رو مي شد ديد . زل زده بود نه مثل عاشقا ، هي اين پا و اون پا مي كرد . چرا حرف نمي زنه ؟ بوي كباب آدم رو هوايي مي كنه حتي اگه سير باشي . دو تا ديگه هم اونجا بودند. فقط صداي سكوت بود . سيخ ها رو يكي يكي مي چرخوند اما نيم نگاهي به چشماش داشت . گفتيد چند تا گوجه ؟ يكي با دست سه رو نشون داد و دست تو جيب شد . سريع سيخا رو لخت كرد سرش رو پايين انداخت ، بدتر از اين كباب ديگه نمي شد . لاي نونها رو بست . دستام چرا مي لرزه حالا كه همه جا خلوت شده چرا هيچي نمي گه ؟خب حداقل بگو كه چي مي خواي؟ شايد واقعا مشتريه ، اومده بود جلو ، سرش رو چرخوند زير چشمش كبود بود شايدم تاريكي سياش كرده بود! بوي عطر هم نمي داد صداش مي لرزيد . چي؟ كشدار گفت اما نمي خنديد ؛ حالشو نداشت يا نمي فهميد ؟ سرش رو جلوتر آورد چه روسري صورتي قشنگي بود ، شام ؟ سرش رو به اشاره بالا برد . تنش لرزيد اما اون ساكت بود صورتش رو هم عقب نبرد . پول ندارم . گريه كه هيچ حتي بغض هم نداشت اما يه كم شرمنده بود . شايد بعد از اون همه وقت يه گوشه واستادن ، همه چيزارو فراموش كرده بود يا گرسنگي ! آخه بهت نمياد اينكاره باشي . چشاش مي گفت نيستم. پس اينجا تنها اين وقت شب ، سرما . درب يخچال رو بست . خيلي وقته كه ! آره خيلي وقته. خيلي وقته كه تنهايي ؟ بوي كباب دوباره بلند شد عرق روي صورتش نشست . نه ، بچه دو سالس . كجاست ؟ خونه مونده پيش شوهرم ، بادبزن شل شد افتاد ، داره چاخان مي كنه با اين سن و سال ! خودتي چند تا ؟ بلند گفت : فقط دوتا ، گوجه چي ؟ نون ؟ بگو مال كجايي ؟ دستاش رو تو جيب مانتوش كرد آستينش پاره بود. آره دو تا كوچه بالاتر، سركارمون نذار، چيزه ديگه اي نمي خوام دروغم نمي گم . يه چرخي زد . بعد از تصادف از كار بيرونش كردند حالا بيكاره و من ! نونا رو از سفره درآورد ، چرا راست نمي گي ؟ فكر مي كني بعد از اين همه وقت شاگردي ، حاليمون نيست ، پوزخند مي زد . دوتا دستاش رو به ميز چسبوند انگار هوس جنگ كرده بود . دنبال كار مي گردم خيلي وقته غذا درست و حسابي با بچم نخوردم . دستاشو دراز كرد پسرك سريع غذا رو بلند كرد دستش رو كشيد سرش رو پايين انداخت ، مي خنديد – قهرمانها هميشه خوشحالند- دررو باز كرد هوا خنك شده بود . نور سيگارش تو تاريكي مي درخشيد كركره رو پايين كشيد كي ديگه راست مي گه؟ نفهميدم خمس زكات بود يا حماقت ، ولي هرچي بود با اون روسري صورتيش ، خوشگل بود.