فردايي مي آيد
كه سكوت ديدار را فراموش خواهيم كرد
در خفقاني كه امروزم را
جاري مي كند
با بهار
با پرستويي كه خواهد رسيد
و سكوتي كه فراموش خواهد شد.
حكايت
از تاب بودن
تا انتهاي پذيرفتن
گام ديگري مي طلبم
در فضاي رسيدن.
وقتي به باد مي روم
وقتي زياد مي روم
آرام مي شوي
آرامشم مي دهي
و گريز هرگز معنايي نخواهد داشت
با ياد تو
نه اينكه مي هراسم
نه جهالتم آزارم مي دهد.
پشت حكايت ديدار
غريبه اي ديگر
آزارم مي دهد
نه فكر ديدار
نه فكر اين بار
هر چه بگويم
حكايتست
با تو
با من
كه انتها پذير نيست.
ترانه زندگي
سپيده دمان
برف بر دلها خواهد نشست
و اين زورق نداري ما
در گوشه اي از پيدايي
آرام خواهد گرفت.
ديگر سوزي و سازي
بر لنگر پيچ خورده ما
بي تاثير است .
ما مست و ديوانه ايم
از فقري كه چون ليلي در برمان گرفته
و اين حكايتي ست
ناجوانمردانه
كه مردانه هميشه با ماست.
سر در گم
وقتي كه پرناز و زيبا
تويي يك ستاره سبز
تو ازاون ترانه خوندي
واسه پرنده هامون
وقتي كه غزل نخشكيد
توي خواب بي ستاره
تو از اون ترانه گفتي
واسه ستاره هامون
شب من از تو جدا نيست
تن من سكوت روياست
براي ستاره زيباست
واسه غريبه هامون
اي شب از تو پركشيده
عشق با تو سربريده
من خود ترانه بودم
واسه پرنده هامون
از تو رويا نگفتم
توي باغ دل پريده
من پر از ترانه بودم
واسه دنيايي هامون
تو شب پر از طلوعي
من همون خزون مهتاب
تو نگاه سبز و روشن
واسه شاپركهامون
تو رو با خود مي شناختم
تو رو با رويا مي ساختم
تو رو از ترانه چيدم
واسه خاطره هامون
۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه
لاك پشت(2)
فكر مي كنم اين نوشته تاثيرگرفته از هايكو معروف در فيلم استاد مهرجويي (پري) باشد.
اي لاك پشت
از كوههاي فوجي
بالا برو
اما آرام آرام.(به ياد صفا و اسد و داداشي..)
كنار چهار راه زندگي
پشت چراغي ديگر
به گوشه اي مي نگرم
لاك پشتي ميانسال
لحظه هاي بودنم را
چه آسان
به يغما مي برد.
چگونه؟
درچارچوب يك تنگه
درميانه دشت رفت و بي برگشت
بدون هيچ نشانه اي
از تو
از راهنماي شب.
كورمال كورمال
به عشق تك اشارتي از باد
و نسيم خاموش صبحگاهي.
-
چگونه آرام مي ماني
و قلب تپنده ات
به خشكيدن عادت مي كند؟
وقتي كه من
آري من
همان استقامت سرو تهي
آرام آرام
پوچ و باطل مي شوم
بي هيچ اراده اي.
۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه
آشنايي
يه خواننده پيدا نمي شه شاهكارهاي منو با صداي رسا بخونه !
كدوم حسي از باد
كدوم آغاز فرياد
تو رو از من جدا كرد
كه رفتي و بردي از ياد
صداي يك صداقت
ميون دشت وحشت
مگه مي شه هميشه
بخوني از رفاقت
منم كه گريه هاتو
تو فصل باد و بارون
منم كه نامه هاتو
ميون اون همه خون
چي شد كه وقت گفتن
رفتي از اين دو راهي
چي شد كه با من و تو
نمونده حرف آشنايي
رفتن (3)
ميان شعر و بودن
ميان خونه هاي كوچك شهر
تنها ترانه اي بود
از سوداي بودن
تا واژه هاي شعر.
امروز بر بانگ بلند فرياد
يورشي خواهم زد
واز پرواز
در هراسي نخواهم بود.
ميان شعر و بودن
ميان خونه هاي كوچك شهر
تنها ترانه اي بود
از سوداي بودن
تا واژه هاي شعر.
--
امروز بر بانگ بلند فرياد
يورشي خواهم زد
واز پرواز
در هراسي نخواهم بود.
مورچه ها
هميشه به اين صلابت و پايداري مورچه ها
حسرت مي خورم
له مي شوند
مدفون.
بدون هيچ فرياد.
فرياد كه هيچ.
بدون آه .
--
مگر چقدر رفتن ، دلنشين
مگر چقدر رفتن ، افتخار
---
هميشه به اين صلابت و پايداري آنها
دريغ مي گويم.
آنهايي كه
تاحد صفر مي روند
مي مانند
اما مي ايستند
مومن و راسخ
تا واپسين نفس .
۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه
قهرمانها هميشه خوشحالند -4
شماره 4
"قهرمانها هميشه خوشحالند"
راهرو شلوغي بود . دوتا دوتا يا بيشتر ، نمي دونم همش حرف مي زدن ، داد مي زدن ، يا يه گروه ديگه كه گريه مي كردن .
مامان هم بغض كرده بود اما هيچ كسي به من نمي گفت چه خبره ! اشكاشو با دستام پاك مي كردم صداي دستبنداي صورتي رنگم رو مي شنيدم .
مامان چي شده ؟ اينا چشونه ؟
خوشبحالت كه نمي فهمي ؟ چه مي دوني سفته چيه ؟ چك و بدبختي چيه ؟ بابات چرا قاطي كرده ؟
خيلي شلوغ شده ، بابا از دور داره مياد. باباجون!
ديگه گندشو درآوردن . اين چادريا ، سيگاريا ، همش جيغ و داد.
فريبا چته؟ چيو مي خواي ثابت كني ؟
خوشبحالت كه نمي خواي قبول كني ! اينو ببين ، بچتو ببين ، مثل خودت ؛ حالا اون به خاطر سنش حاليش نيست توهم به خاطر عقلت !
صدبار گفتم ، بازم مي گم ، تو حاليت نيست ، يارو مفتخور بود ، بابا مرتيكه پولامو خورده بود ، مي فهمي ؟ تو هم همش از اون ...، استغفرا...
بابا ، بابا چرا مي خواي مامانو بزني ؟ مگه ديشب بهش قول ندادي كه ديگه دستت رو روش بلند نكني ؟
خفه شو برو گمشو اون طرف .
مامان به ديوار تكيه داده بود ، رفتم تو بغلش ، بابا همش عصبانيه ، گريه ام گرفته بود ، چادرش خيس شده بود صورتم رو پشت چادرش قايم كرده بودم. مي ترسيدم.
--
نفهميدم اين يارو قد بلنده كي بود؟ اما اخمو بود . حتما آدم بدي بود چون تا رسيد يه كشيده به بابام زد . مامان جيغ كشيد و يه آقاهه كه از همون لباسا پوشيده بود ماها رو از راهرو بيرون كرد . بابام داشت گريه مي كرد مامان ديگه خشكش زده بود خودمم تا حالا اين قدر گريه نكرده بودم .
---
چقدر صورتت كثيف شده ، از صبح تا حالا نشستي ؟ بيا ببرم تميزت كنم .
مامان ، مامان اون يارو اخمو كي بود ؟ چرا بابارو زد ؟ به خاطر دعواي ديشبش بود ؟ نمياد كه بريم شام بخوريم ؟ من گشنمه !
نبايد يارو رو هل مي داد ، هي گفتم مرد مومن ، مثل آدم ، يه خرده آرومتر .
يه دقيقه اينجا بشين ، همين گوشه ديوار ، بيا اين كيكو بخور، صدات درنياد تا من برگردم ، پريسا يادت نره چي گفتم . جنب نخور باشه ؟ كجا مي ري ؟ اگه توهم بري اون بدجنسا مي زننت . مامان من مي ترسم . اينجا همه يه جوري نگاه مي كنند. خدا كنه بابا برگردي . امشب حتي اگه منو بزني هم مي خوام تو بغلت بخوابم . مي دونم كه خسته اي و درست نخوابيدي . بابايي .. بابايي....
خدامرگم بده پريسا خوابيدي ؟ چرا رو زمين ولو شدي ؟ بلند شو دختر ، بلند شو بريم .
پس بابا كو ؟ مگه نمياد ؟ چرا اخم كردي ؟ دست دخترك رو محكم مي كشيد سر برگردوند . پشت پنجره مرد سرخورده اي رو مي ديد كه نگاش به دخترك كوچولو بود
واي النگوام .خدايا ممنون كه هيچكدوم نشكستن .دخترك لبخندي زد - قهرمانها هميشه خوشحالند-ولي اگه ماماني مي فهميد چي مي شد ؟
۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه
قهرمانها هميشه خوشحالند -3
شماره 3
" قهرمانها هميشه خوشحالند"
ببين 13 تا آدامس داري ، هركدوم از بسته هاي صورتي رنگ رو بايد حداقل 100 تومن بفروشي ، خوب گوش كن باشه ؟ آهان . نه من اصلا آدامس اين مزه اي دوست ندارم .
عجب جاي شلوغيه . مامان كجايي ؟ تا عصر ! غذا چي ؟ اگه بيشتر پول جمع كنم همه چيز درست مي شه واي عمو مي ترسم.
خفه شو ، يالا برو اون سمت ، شروع كن ببينم . از درو مي پامت ، اگه يه گوشه علاف باشي ميام مي زنم تو گوشت ، بدو ، اگه سردتم شد لباستو مي كشي بالا تا سرو صورتت گرم شه ، حاليت شد.
خدايا چي كار كنم ؟ بازم خوبه خيابونش گنده س .آدما زياد رد مي شن . بابايي چرا ديگه برنگشتي ؟ چرا اين عمو با ما بده ؟ من چرا از مامانم دور شدم ؟ من كه پارسال مدرسه مي رفتم . سردمه ، اگه تاريك بشه چي ؟
تورو خدا از من آدامس بخريد . نه نمي خوام . تورو خدا ، اگه باباتون رو دوست داريد ؟ چه بداخلاق ؟ خب اگه منو دوست داريد؟ نه گفتم كه نه ، اون دستاي گندت رو هم به من نمال .
د بچه ولم كن ، شلوارم كنده شد.
آخه منم پول مي خوام ، عمو مي گه اگه هرروز همه اينا رو بفروشم ، مي تونم سال بعد برم مدرسه ، با دوستام بازي كنم ، مامان چرا اين جوري شد ؟ داره گشنم مي شه ، از امروز تا سال ديگه ! اه چقدر طولانيه ! مامان تو صبح كجا پياده شدي ؟ وانت عمو هم كه سرد بود.
واي اين آقا و خانومه چه خوشگلند ، مي دونم كه بهم پولمو مي دن ، بذار با التماس نگاشون كنم آخه اين آدامسا اصلا خوشمزه نيستن.
دختر كوچولو بيا ببينم.
شما چقدر قشنگيد. تو چرا اين قدر كثيفي ؟ يه هفتس كه.. ، آدامس بخريد ، دونه اي دونه اي 200 تومن .
دارن به من مي خندن ، دستاشون تو بغل همديگه ، خوشبحالتون. مامان اگه بودي تو بغلت گرم مي شدم . گرون مي گه ، نكنه دلت برا اينا بسوزه ، اينا همش آشغاله.
اه بهروز ، بازم جهود بازي درآوردي ، اسمت چيه ؟ سرت رو بالا بيار ، گفتم اسمت چيه ؟
اسمم ... ، آدامس صورتي ، پنج تا بخريد تورو خدا. كيفش چقدر بزرگه ، حتما كلي پول داره ، بيچاره بابا هميشه غرغر مي كرد .
چيه به ما زل زدي ؟ زود باش يه بسته بده . تو عجب آدم ساده اي هستي ، از اول زندگي مي خواي همه چيز رو به باد بدي . بيا بچه ، اين يه پونصد تومني ، يادت باشه فقط به خاطر تو.
چرا اين قدر منت مي ذاري ؟ داره كار مي كنه . آدامس مي فروشه ، اين قدر سنگدل نباش گذشته هاي خودت رو فراموش كردي . بيا دختر گلم يه آدامس مال من ، يه پونصدي هم مال تو .
دخترك لبخند زد – قهرمانها هميشه خوشحالند- حيف كه روزهاي آخر سفيدي دندوناته ، باي باي عزيزم.
دوستتون دارم هرچقدر آقاهه اخمو بود ، مامان پولدار شديم .
---
بيا اينجا ببينم چند تاشو فروختي ؟
عمو يه دونه ، باور كن
چتدتا فروختي ؟ دست كن تو جيبت ، پولتو ببينم . زود باش وگرنه مي زنم تو گوشت كه صداي سگ بدي .
پول نبايد زياد پيش شما باشه ازتون كش مي رن . گريه هم نكن . گفتم صدات درنياد .عمو خيلي بدي ، از بابا هم بدتر ! ولي هر چي بود نفهميد كه بقيه پولا تو جيب ديگمه
قهرمانها هميشه خوشحالند - 2
شماره 2
"قهرمانها هميشه خوشحالند"
ديگه سرد شده بود روسري نصف و نيمه اش قشنگ بود ، يه گوشه اي ايستاده بود انگار داشت فكر مي كرد گل لپش رو نمي دونم از سرما بود يا خوشگلي ! آخه سخت شده فهميدن بعضي چيزا . توي دستاش پاكي رو مي شد ديد . زل زده بود نه مثل عاشقا ، هي اين پا و اون پا مي كرد . چرا حرف نمي زنه ؟ بوي كباب آدم رو هوايي مي كنه حتي اگه سير باشي . دو تا ديگه هم اونجا بودند. فقط صداي سكوت بود . سيخ ها رو يكي يكي مي چرخوند اما نيم نگاهي به چشماش داشت . گفتيد چند تا گوجه ؟ يكي با دست سه رو نشون داد و دست تو جيب شد . سريع سيخا رو لخت كرد سرش رو پايين انداخت ، بدتر از اين كباب ديگه نمي شد . لاي نونها رو بست . دستام چرا مي لرزه حالا كه همه جا خلوت شده چرا هيچي نمي گه ؟خب حداقل بگو كه چي مي خواي؟ شايد واقعا مشتريه ، اومده بود جلو ، سرش رو چرخوند زير چشمش كبود بود شايدم تاريكي سياش كرده بود! بوي عطر هم نمي داد صداش مي لرزيد .
چي؟ كشدار گفت اما نمي خنديد ؛ حالشو نداشت يا نمي فهميد ؟ سرش رو جلوتر آورد چه روسري صورتي قشنگي بود ، شام ؟ سرش رو به اشاره بالا برد . تنش لرزيد اما اون ساكت بود صورتش رو هم عقب نبرد . پول ندارم . گريه كه هيچ حتي بغض هم نداشت اما يه كم شرمنده بود . شايد بعد از اون همه وقت يه گوشه واستادن ، همه چيزارو فراموش كرده بود يا گرسنگي ! آخه بهت نمياد اينكاره باشي . چشاش مي گفت نيستم. پس اينجا تنها اين وقت شب ، سرما . درب يخچال رو بست . خيلي وقته كه ! آره خيلي وقته. خيلي وقته كه تنهايي ؟
بوي كباب دوباره بلند شد عرق روي صورتش نشست . نه ، بچه دو سالس . كجاست ؟ خونه مونده پيش شوهرم ، بادبزن شل شد افتاد ، داره چاخان مي كنه با اين سن و سال ! خودتي چند تا ؟ بلند گفت : فقط دوتا ، گوجه چي ؟ نون ؟ بگو مال كجايي ؟ دستاش رو تو جيب مانتوش كرد آستينش پاره بود. آره دو تا كوچه بالاتر، سركارمون نذار، چيزه ديگه اي نمي خوام دروغم نمي گم . يه چرخي زد . بعد از تصادف از كار بيرونش كردند حالا بيكاره و من ! نونا رو از سفره درآورد ، چرا راست نمي گي ؟ فكر مي كني بعد از اين همه وقت شاگردي ، حاليمون نيست ، پوزخند مي زد . دوتا دستاش رو به ميز چسبوند انگار هوس جنگ كرده بود . دنبال كار مي گردم خيلي وقته غذا درست و حسابي با بچم نخوردم . دستاشو دراز كرد پسرك سريع غذا رو بلند كرد دستش رو كشيد سرش رو پايين انداخت ، مي خنديد – قهرمانها هميشه خوشحالند- دررو باز كرد هوا خنك شده بود .
نور سيگارش تو تاريكي مي درخشيد كركره رو پايين كشيد كي ديگه راست مي گه؟ نفهميدم خمس زكات بود يا حماقت ، ولي هرچي بود با اون روسري صورتيش ، خوشگل بود.
قهرمانها هميشه خوشحالند
هفت داستان كوتاه كه رنگ صورتي ويژگي مشترك تمامي آنها مي باشد.
شماره 1
" قهرمانها هميشه خوشحالند "
زير نور چراغ ايستاده بود ، از دور ديدمش. تازه مسافر رسونده بودم و تا آژانس راه زيادي مونده بود. عجيبه اين وقت شب، توي سرما ، تك و تنها.
بد نيست يه صفايي بكنيم.
چراغ زدم. سرش پايين نبود ؛ جوون و همسن و سال خودم مي زد . جلوتر رفتم و نگه داشتم .
د بيا ديگه ، بيا كه امشب خيلي خستم.
چند ثانيه اي منتظر شدم .
من از تو پرروترم
عقب رفتم داشت يقه مانتوي صورتي خوشگلش رو صاف مي كرد ، از گوشه چشم منو مي پاييد طبق معمول يه لبخند الكي تحويلش دادم . يهو بهم زل زد.
چرا جلو نمي شيني ؟
نه ممنون
منتظر كسي هستي ؟.
شروع كردم به تنظيم آينه ، سرش رو به سمت بيرون چرخونده بود.
آره ، دوستم قرار بود بياد كه قالم گذاشت .
سيبيل يا گوگولي ؟
سرش رو برنگردوند يا نشنيد يا نخواست بشنوه .
من دانشجوام ، آزاد خرج داره . برا همين عصرا تا شب با ماشين قسطي كار مي كنم تو چي؟ تو هم كارمي كني ؟
خودش رو جابجا كرد ، يكي دو دگمه مانتشو باز كرده بود انصافا گرم بود.
منم درس مي خونم ، رودهن ،دارم از كلاس برمي گردم.
برو خالي بند ! رودهن ، اينجا ! حتما روي روان آدما كار مي كني ؟ پس دفتر كتابت كو؟
اگه از گرما عرق كردين خاموشش كنم ؟
ساكت بود به آينه زل زده بود.
نه دارم مي رم خونه ، خونه منتظرم هستند . راستش دنبال كار مي گردم ، آشنا ؛ پارتي ، چيزي نداري ؟ بي پولي سخته ، مي خوام روپاي خودم باشم مي خوام از اين معلق بودن درآم .
مگه نيستي ؟ اينم كار پردرآمديه !
گاز مي دادم
انگار خيلي عجله داري؟
دستام به فرمون چسبيده بودن
كدوم وري بريم ؟ مي خواي شام باهم باشيم ؟
نه جدي مي گم دوكوچه بالاتر پياده مي شم ، من اينكاره نيستم.
موبايلم زنگ زد
باشه زود ميام ؛ گفتي كجا ؟ نياورون ؛ باشه فهميدم يارو خرپوله ، لامصب اين وقته شب با اين همه ترافيك ، خري ديگه ، مي فهمم مجبورم باشه فعلا كار دارم .
دست تو كيفش كرده بود انگار دنبال چيزي مي گشت ؟
يه كارت بهش دادم دستام عرق كرده بود واي كه چه كولر مي چسبيد سر يه كوچه نگه داشتم.
شماره موبايلم !
مرسي
دررو باز كرده بود يه پاش بيرون بود
مي خنديد – قهرمانها هميشه خوشحالند – دستش رو دراز كرد
منم دراز كردم اما اون سريع قاپيد
لعنت به كار كه همه چيزآدمو خراب مي كنه
من اين طوري نيستم . تازه كاري كه همه چيزارو قاطي مي كني
درماشين رو محكم بست حتي وانستاد دوباره نگاش كنم ، كوچه اي تاريك بود ، يادم رفت اسمشو يا اسممو !
ولي هرچي بود با اون مانتو صورتيش ، خوشگل بود.