۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

مادربزرگ


برف روبروي من نشسته است
به گمانم
از ترس مي لرزد
و مي خيسد.
باران پشت پنجره
ديگر گم شده.
چند روزيست
خورشيد
از ده مادربزرگم
رفته است
و من
مثل مترسكي شده ام
كه به بودن برف
،
سپيدي اش
و
نبود باران
،
خيسي اش
قسم كه هيچ،
ضجه مي زنم
و او
به گمانم
مثل خورشيد بي باور شده
مادربزرگم را مي گويم
كه مدتي ست
رفته
                                           تير90

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر