۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

گمشده


ايمان من كو؟
تو نديدي .
وقتي از هره هاي ايوان مادربزرگ
بالا مي رفتي
من كجا رفته تر بودم
كجا پژمرده تر ضجه مي رفتم
تو نبودي.
ايمانم
در پشت پنجره هاي گمراهي شب .
غرقه نبودي .
ايمان من
چشماي من
كه نور بودي
---
تونبودي  
آن زمان كه برف هم نمي باريد
لحظه هاي بي درنگي هم
مي گذشتند
و صبر و انتظار
از خيال افسرده من
دور نمي شد
ايمان من ، پندار من را نديدي .
------   ----- 
خسته ام
خسته از هميشه انتظار
و نرسيدن
كه همان
مفهوم رفتن و رسيدن است
اين خود خود بودن
در چارچوب زندگي ست
كه مرا ديوانه خود كرده است.
مدهوش شده
غريق
و پنداري كه ايماني هرچند كوچك
مي خواهد رستگاريم دهد.
                                                               21/3/89

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر