۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

اميد و عشق


وقتي در بيابانهاي خشكي زده
پوسيده شدنها را مي فهمي
وقتي بي نشان و بي هدف
پرسه زنان
در آرزوي حتي سرابي دلنشين
و فريبنده
گام بر مي داري
و به سوي چارچوب خورشيد
خيره و تنها مي نگري ،
مي داني چه چيز تو را
بال و پري خواهد داد
آزاد و آبادت خواهد كرد
وجودت را از گونهاي مرده
به سوي لاله هاي رنگين دشت مهر
پرواز خواهد داد
مي داني چه چيز؟
*
يا آر
آن صلابت جاودانه
انديشه كوه سرفراز را بخاطر آور
كه چگونه
قد قامت مي گيرد
به اوج مي رود
استوار و اميدوار
به ياد آر
و با خود زمزمه كن
-         هميشه –
كه اين عظمت بودن آنها
چيزي جز اميدواري نيست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر