۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

بالا



آن بالاتر
دستم را مي گيري
بوسه ام را مي فهمي
وقتي كه من
گريزانم
از اعماق به اوج.
*
آن سو ترك تر
پرنده ها اوج گرفته اند
اما
من
كه بي بالم
غرق در دريايي مي شوم
كه اوج پستي ست
درياچه اي از نفهميدن و كج فهمي!
*
آن مهربان تر
مي داني
خسته ام
فكر نمي كنم
فكر در من
موج مي زند
به اوج مي رود
بال بال مي زند
و من مبهوت مانده ام.
*
آن ديگرتر
من نيستم
من كيستم
تنها شده
هر چند كه دست در دست هم
بودن را
تجربه مي كنيم
عشق مي ورزيم
با هم
در نبودنها
گريه مي كنيم
و اين
انگار تمام اين زندگي
دريايي، آسماني ست.
                                                          10/1/89 خانه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر