آن سان كه من
در پرتوي از ذرات هستي گم مي شوم
بي نام يادگار تو
دريغ و درد كه بتوانم
دريغ ودرد كه برگزينم
چارچوبي از قاب عشق.
من در سوداي بودن يار خود
غرق گشته ام.
---
سر بر بالين خاك خواهيم گذاشت
دريغ و دردي هم نخواهد بود
گناه ما نيست كه بايد بمانيم
بايد برويم
گناه ما چيست؟
آمدن
بودن
و سيركردن روزگار
در اعماق عشق و جهالت.
8/8/87