۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

جهالت

آن سان كه من در پرتوي از ذرات هستي گم مي شوم بي نام يادگار تو دريغ و درد كه بتوانم دريغ ودرد كه برگزينم چارچوبي از قاب عشق. من در سوداي بودن يار خود غرق گشته ام. --- سر بر بالين خاك خواهيم گذاشت دريغ و دردي هم نخواهد بود گناه ما نيست كه بايد بمانيم بايد برويم گناه ما چيست؟ آمدن بودن و سيركردن روزگار در اعماق عشق و جهالت. 8/8/87