آنقدر به چراغ سبز خيره شدم
تا از خجالت سرخ شد
نمي دانم به كدام چهار راه بايد برسم
و نمي دانم تو از چپ مي آيي
يا من
بايد به راست بروم.
خيابان شلوغ است
آدمكها تنها تنها راه مي روند
تنها مي ايستند
و من هنوز
پشت چراغي ديگر سرگردانم
--
بايد سر را بالا گيرم
قامتم را صاف كنم
خم را از ابروانم برچينم
و گامي بردارم
اينها حرفهاي توست
حرفهاي من
حرفهاي آدمي كه
از سرگرداني رنج مي برد.