۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

بي خيال

تا حالا شده يه فحش اساسي بشنوي
بعد اداي آدمايي رو در بياري كه اصلا نشنيدي ؟
بعد درونت اتيييييش بگيره كه حيف اگه همراهي نداشتم
آخرش هم محكوم بشي به بي عرضگي 
هم از هموني كه بخاطرش سكوت كردي و هم از طرف خودت كه نه مي دوني بايد قامتت رو صاف كني يا
شرمنده باشي 
بي خيال
----

بي خيال
بعد از ازدواج اين حس لعنتي رو بارها فراموش كرده ام

چقدر دلم گرفته است
از پنجره بيرون را نگاه نمي كنم
تصويري كه روبروي من است
روبروي ذهن من است
و پنجره من 
آن پنجره ساختمانم نيست
بي خيال
پنجره را مي شكنم
هر دو را مي شكنم
خودم شكسته تر مي شوم
ذهنم خسته تر
اما ساختمانم نمي شكند
بي خيال
                                  

خالي

امروز اين نوشته رو براي دوست عزيزم در كانادا ارسال كردم


آسمان آبي


زمين سبز


دريا طوفاني


هركجا باشم ، باشم


عشق و رويا مال من است


تو كجايي؟


اينجا


دل ما مهتابي


رنگ ما سرخابي


و شبها


نور يك ستاره در دوردست


بر چهره افسرده ما


مي پاشد


گرده هاي مهرباني


و اميد پوشالي.


اين حكايت زيباست اما طولاني


و كنارم اقيانوسي از باهم بودن


خالي.


تو كجايي؟