۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

بي خيال

تا حالا شده يه فحش اساسي بشنوي
بعد اداي آدمايي رو در بياري كه اصلا نشنيدي ؟
بعد درونت اتيييييش بگيره كه حيف اگه همراهي نداشتم
آخرش هم محكوم بشي به بي عرضگي 
هم از هموني كه بخاطرش سكوت كردي و هم از طرف خودت كه نه مي دوني بايد قامتت رو صاف كني يا
شرمنده باشي 
بي خيال
----

بي خيال
بعد از ازدواج اين حس لعنتي رو بارها فراموش كرده ام

چقدر دلم گرفته است
از پنجره بيرون را نگاه نمي كنم
تصويري كه روبروي من است
روبروي ذهن من است
و پنجره من 
آن پنجره ساختمانم نيست
بي خيال
پنجره را مي شكنم
هر دو را مي شكنم
خودم شكسته تر مي شوم
ذهنم خسته تر
اما ساختمانم نمي شكند
بي خيال