دليل اينكه نوشته ها مرتب نيست اينه كه خودم مرتب نيستم . هر چيزي كه تو بقچه نوشته هام پيدا كنم رو تو اين جعبه مي گذارم.
ميدان شلوغي ست . هرموقع كه گذرت به اينجا بخورد كلي آدم درحال داد زدن هستند ، شهريار – امام حسين – قزوين – انقلاب و شهرك غرب و ... .
به سمت با كلاسش مي روم هميشه سمت تجريش و ونك بهتر بوده !
ساعت از 8 شب گذشته ، در اين گوشه ميدان هوا دلگيره .بوي جگر و دل سوخته ، بوي آدمهاي گوشه نشين، بوي رويا فريب اعتياد ، بوي فلاكت ، بوي تعفن زندگي مي آيد .
خداي من اينجا چه جماعتي خميده وار اما ايستاده مي ميرند.
آري اينجا تهران است و اين گوشه شهر تهران ، سمبل آزادي ، ميدان سپيد و سترگ آزادي است . ميداني كه يادآور تمام خاطرات بزرگ ماست.
به دوروبر نگاه مي كنم مردي با جريمه هاي رنگارنگ فقط ماشينها را مي بيند ، او هم حق دارد ماشينها باارزشترند!
سرم را پايين مي اندازم لهجه ها آشنا هستند هرچند كه همه حرفها در بيان افيون گم شده اند ، رسوا شده اند .
چه بيدادي ست ، عطر گند زندگي در تك ديداري نيز براي همه ، واضح و آشكار است ، دريغ نكنيد براي باور تمام آنچه كه از دست داده ايم !
مردابهاي شهر ما همان نهال هاي اطرافمان بوده اند.
بگذريم...
به دنبال مسير خودم مي گردم .جواني با قامتي رعنا و استوار در حاليكه دانه هاي گردي در دست دارد با فرتوتي چانه مي زند ، اختلاف بر سر 500 تومان است ! فرتوت چون چهار تا مي خواهد درخواست تخفيف مي كند و جوان برومند ايران ما ، اهل تخفيف و كم كاري نيست حتي يك گرم ، براي او ، براي من ، براي ما و بچه هاي ايران ما .
سرم را آرام به صندلي عقب تكيه مي دهم . به تو فكر مي كنم . به آغوش بازكرده اعتماد تو ، در كور سوي اعتمادهاي پوچ ش ه ر ما.
15/7/82
تهران