۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

چهل و چهار دستنوشته

(1) روزها مي گذرد درنوساني كه از شب پديدار مي گردد. به گمانم ، نبايد سكوت كرد تاتازيانه هاي وحشت زندگي برما مستولي شود . -- روزهاي خوبيست برگهواره تاريك من آفتاب روشن چه زيبا مي تابد. --- روزها را دوست دارم به گمان خورشيد باياد ستاره و به شوق زندگي. 7/1/81 بوشهر ) 2( برسرابي كه باران نمي باريد درهنگامه تازيانه هاي خورشيد بررخسار زمين بي چاره . بايك ترانه بيدار شد آن روزنه باراني كه از تو ، جان گرفته بود. باتو بوييد روشن شد برسراب خاموشي كه معناي باريدن را فراموش كرده بود. 7/1/81 بوشهر )3) سرما در كوران رسيدن گرما چه نوميدانه مي رود ! انگار نه انگار كه بهار مي آيد سبز مي شود ، با تمام آنچه كه از درونمان پنهان كرده ايم . --- گمان مبر انديشه مورز ما به سبزينه هاي زندگي، اميد بسته ايم. آري ، بهار رسيدني ست. 15/7/84 تهران )4( گوشه گير گشته ام نه تواني براي گفتن نه اميدي به زينت رسيدن. من مبهوت گذشته و آنها هنوز در هياهوي تاريك خود ، برباد مي روند از ياد مي روند. من من و اميد . چه واژه غريبي در جيبهاي سردم مخفي كرده ام. 15/7/84 تهران (5( نه حكايتي مانده نه واژه اي ! در اين دياري كه ديارسازان ما از هيچ مي گويند نه از من حكايتي خواهي شنيد نه از آنها ، كه خود هيچند، بي هيچ نشاني از پايمردي . آري اين تمام واژگان زندگي ماست . ما كم كم فنا گشته ايم . بي هيچ ترانه اي در هياهوي سكوت! 15/7/84 تهران (6) رفتند بي آنكه بخواهند. بي آنكه بدانند. درگريزگاهي عجيب هرچه ما گشتيم ، چيزي يافت نشد. آري آنها مهربانانه رفته بودند. 7/10/82 تهران ( زلزله بم ) (7 ) سردم است آغوش باز كن اينجا سوز سرما بيداد مي كند . سرمي چرخانم شايد تو را بيابم . -- سردم است خاك هم طاقت مرا نداشت . 7/10/82 تهران ( زلزله بم ) (8 ) نم نم خسته يك خواب امشب هم مرا در آغوش مي گيرد . سكوت شب لبريز از فريادي ست كه درونم را احاطه مي كند. ولي تو ولي تو، مثل تسكين زندگي نه از جنس خواب ، مثل زيبايي زندگي . --- آري آري ، لبخند باز كن من دوباره عاشقانه مي نگارم. 20/5/83 تهران (9) چه زيبا بود برگذرگاه يك پل باترانه هايي كه انگار هميشه مي داتستند بالبخند، آنگاه كه كودكان جوانمرد بادستهاي پر اما خسته از سوز و ساز بودن. --- چه ديداري بود برگذرگاه يك رفتن از اين سوي تا آن سوي زندگي ، كودكاني كه گام برمي داشتند براي زندگي براي اندكي ، درآن هواي سبز. 11/1/82 عباس آباد (ده بورايش ) (10 ) سكوتم هجويه اي ست از صداها يي كه درمحو شدن زندگي مي گذرد . نه ، فراري نيست نه ، اين تمام بودن من است بودني كه گريز را به انزواي تازه اي رهنمون مي كند . ----- سكوتم و تو كه عمق بودن مرا به يادگار گرفته اي ! 17/2/84 تهران (11) درگريزپايي اين عمر غرق گشته ام نه از رسيدن مي گوييم نه ماندن. چه هياهوي عجيبي! درانزواي سي سالگي آنگاه كه هيچ نفهميده اي واي ، چه جهالت زيبايي ! --- من ، به امتداد افق مي نگرم آنجا كه خورشيد نيز انتها را در آغوش مي گيرد. 23/6/85 تهران (12) نفسم اي دريغگاه زندگي اي هميشه تر از زمانه من نه اين بار ، نه تورا كه خود را دريغ مي كنم. نفسم اي گريزگاه بي انزوا اي خسته از همانه زندگي اين بار ، نه تورا كه خود را خسته تر مي كنم، بي هيچ جسارتي. 1/11/82 تهران ( شب عيد غدير ) (13) تاريكي را روشن مي كند آن چهل فانوس عشق درشب گريه گاه معصوميت . من با تو آنها زنجيرزنان و قلبهايي كه از نياز مي تپد. -- اي شب اندوه آغاز شكفتنت را برصبح مهر مي ستايم. -- اي فانوس رويايي برما نيز ، بتاب. 12/12/82 تهران ( شب تاسوعا ) (14 ) فواره آب با هر شوقي كه مي پرد ، نگاه مرا به خود جذب كرده است . اينبار، از غريبه اي كه در آب هياهو مي كند نظاره برمي دارم رخ در مي كشم ، چرا كه افول دوران او خود حكايتي ست . براي مني كه در زير آب، گسترانه خويش را جستجو مي كنم. 20/5/83 تهران (15 ) سربر بالين خاك مي گذارد آن ستاره خاموشي كه خاموش بود. برترانه اي كه هرگز نمي خواند چه سوگواره ها نوشتيم و از تلالو ديداري حسرت مي خورديم كه هيچمان بود كه هيچ بود براي آنها! 24/2/81 كرج ( فوت سعيد ) (16) فرياد رهايي، ازسكوتي كه در نوسان بودن بود. باتو هرگز آرام نخواهد شد ، آن موج بلند در نوسان رهايي. 29/2/81 تهران (بيمارستان ساسان ) (17) واي از اين غبار مفرط كه مرا فراگرفته است ترسي مهيب با نقابي از غرور، درخفاي رسيدن به آنچه كه خواسته هاي نهان من است . --- سكوت نخواهد كرد آن شكسته شاخه اي كه من -آري من – با تبرهاي دروغينم برخاك رسانده ام. 15/8/85 تهران (18) قامت رعناي سپيدار حكايت اندامي ست كه از وجود سبز تو ، آكنده ست. ببين هنوز هم گرم مي نويسم ، از عشق از سبز بودن از پاكي بلند و ياد تو . 20/5/83 تهران (19) انديشه هاي خسته باد طغيان يك نفس بي ساز طنين سخيف طعمه باد شدن. 21/5/83 تهران (20) ازگدازه خورشيد بايك هراس بي پايان، نه از جهالتم گريزي بود ونه از براي دانش اشارتي . -- از نور برخاكي رسيديم كه عمق درونمان را به هيچ و پوچي بي رحم مي رساند، واي واي از اين همه سقوط. 9/6/83 تهران (21) انتظار همان رسيدن تو درپستوي تنهايي. امشب را باياد تو سرمي گذارم به گمان ظهور تو حضور تو. 26/7/83 تهران (22) يك سكوت بي انتها، اين تنها سپيدي شب است ، كه از پشت پنجره زندگيم مرا به نظاره كردن دعوت مي نمايد. درفراسوي اين همه بودن، ازمن چه مي خواهي؟ آرام باشم سكوت كنم؟! مثل آنچه كه از بيرون زندگي مرا به نظاره كردن دعوت مي كند! 21/10/86 تهران (نارمك ) (23) تراشه هاي وجودم را از گوشه هاي پنهان گذشته ام جمع مي كنم ، به هيچ مي رسم انگار نه انگار كه توشه اي ! واي از اين همه تلاش كه در گريز از افكار من است . واي از اين همه تكاپو نمي خواهم فكر كنم تنها ، نمي توانم. 23/9/84 تهران ( به ياد حسن ) (24 ) از دور مي ديدم دررسيدن بود باخروسي كه رفتن را هيچ مي دانست و صداي پرشدن نهرهاي خالي. --- ازدور مي ديدم درهنگامه روز درشورو هواي بودن، گام مي زد گامي بلند برتلاطمي كه از پرشدن نهر مي آمد بررسيدني كه انگار تمام كار و پايان آن بود. 8/1/80 بوشهر (25) چشم بر خاك نگاه به كجا بود؟ وقتي ترانه مي خوانديم ، باخاك، با سوزو سازي كه از نبودن بود . از جهالتي كه مرا باخود به هيچ مي برد چشم نمي بست ديدگانش به نگاهي بود ، كه اينجا اين سوي زندگي درهيچ بود ! 24/2/81 كرج (امامزاده طاهر ) (26) دلم گرفته است نمي دانم چرا وقتي بدست مي آيد دور مي شود دور- دور –دور. دلم گرفته است از اين همه تكاپو براي تصاحب ، وقتي بدست مي آيد ، بي ارزش مي شود ! بي خاصيت ، بي خاصيت ! 1/12/86 تهران (27 ) درپرتو آن نور اي صداقت بي دريغ ، دررسيدن آن پاكي محض، ياد تو را باخود هم آغوش گرفته ام . اي سبب سازمن ، اي تو سازگار در تمام غريبگيهاي من، باتو بايادتو هم آغوشي گرفته ام. 23/6/83 تهران (شب مبعث ) (28) از تارو پود من همين باقيست ذره اي نگاه در قابي خسته، كه التهاب دروني مرا به رخسار مي كشد. گمان مبر ، خسته ام آري شكسته ام تنها، گريزي نيست نشسته ام. 26/8/84 تهران (نارمك ) (29) از اين غوغاي آدميان يا درون پرتلاطم انسان ، باكدامين راه به تو، اي فانوس هميشه روشن ، خواهيم رسيد ؟ تو از پاكترين نگاه ازجلاترين وجود به ما خيره مي شوي پس لحظه اي مارا درياب. 4/2/83 تهران (نارمك ) (30) شمشيرخونين ، برآستانه زمين، كوبيده شد. خسته تر از تمام فتوح گريزان از هنگامه كشتار و دلگير از غالبي كه همان مغلوب بود . شمشير در گريز دشمن ، استوار اما تنها و بي نشان. 20/2/84 تهران (31) اي كاش مي دانستي دراين گذر آرام از ما دراين جدالي كه برمن، و تنها اين من ، درختي خميده درپريشاني باد وتنها باهيچ. وقتي نمي تواني ترانه هاي نسيم را وقتي نمي تواني سوگواره هاي شبانگاهي را وقتي كه مثل درخت ، اما بي بار بي خاصيت ! 22/8/81 تهران (32) ديوار مرا با تو احاطه نخواهد كرد ديوار ساختني ست و ما هرگز . باعشق ، تو مي داني همه چيز را ويران خواهم كرد . 19/9/81 تهران (33) چشمانم را مي بندم و به تو فكر مي كنم نه به كارهايت ، به رويايت . با تو مي شود راهها پيمود رودخانه ها كوهها و عشق ، اگر صبوري كني ! 25/9/84 تهران (34) امروز را هم به فردا سپرديم ، بي هيچ ارادتي. از ياد آن روز گريزانم دريغم كن فراموشيم ده كه روزي را چه روزهاست از ياد نبردي ! 5/9/82 تهران (35) تو مثل موج درخروش رسيدن ورويا مثل من، درفوران ريزش. آيا عشق لحظه اي برما ترديد خواهد كرد ؟ در اين گذار بي آرام زندگي از من باكي نيست و ازتو عشق ، اميد. 8/8/82 تهران (36) قلمم ، تراشه زخمي ست ازجنس زمان ، درجستجوي ماوايي كه مرا آرامشي دهد ، جاودان. قلم برزمين مي گذارم از هياهويي كه درونم را محو كرده، گريزي مي زنم ، برياد تمام آنچه كه مرا ازخود ، مثل تو بي خود مي كند. 17/2/84 تهران (37) برباد مي رويم ازياد مي رويم آنگاه كه از بودنمان، در افتخاري سربلند گام مي زنيم. اي تمام زندگي حقير من، اي نازگلم ، اين بار، نه از براي نفس خود، كه از ترس نهان تو مي گويم. مراهم در اندك زماني درخاطرات خواهي ديد. گمان مبر. 2/11/83 تهران (38) باغرور باسكوت باخشم چه آسان راه مي رويم درسراشيبي زندگي. گام كه هيچ ، مي دويم. --- اي كاش ترانه اي بود اي كاش طغيان قطرات آب، وقتي كه بر بركه مي ريختند اي كاش آرامتر، آرامتر شبيه كورسويي در تاريكي . 26/7/81 تهران (39) سبز آبي ، ستاره ها فقط در شب مي درخشند وما كنار بالكن نشسته ايم. --- گوشه هاي راه چمنزارسبز آسمان آبي باچشمان سياه تو و دل من كه هنوز تاريك است ، ---- ما همچنان درآغوش هم در بالكن نشسته ايم. 24/4/83 تهران (40) كنار ساحل طوفاني موجها غرانند وباد ، با آن زوزه هميشگي اش . به كناري مي روم گوشه سنگي سنگي سرد ، شايد فراموش كنم اما اما هنوز ، باد مرا به خود يادآور مي كند. 15/10/81 تهران (41) آنقدر به چراغ سبز خيره شدم تا از خجالت سرخ شد. نمي دانم به كدامين چهارراه بايد برسيم و نمي دانم تو از چپ مي آيي يامن ، بايد به راست بروم. خيابان شلوغ است آدمكها تنها تنها راه مي روند تنها تنها مي ايستند ومن هنوز ، پشت چراغي ديگر سرگردانم. 11/7/82 تهران ( به ياد عليرضا سليمي ) (42) خسته ام از ناتواني باد كه مرا باخود همراه نمي كند. دركوچه ها صداي فرياد درگوشم نجواي ناله . خسته ام از ناتواني ياد كه مرا باخود همراه نمي كند. --- دراين خانه هم صدايي جز آه نمي آيد! 30/8/82 تهران (43) پنجره را باز مي كنم قلبم را مي درم درها هميشه به روي ديدگاه تو جاريست اگر لحظه اي -آني – مرا باز رويايي كني ، پرده ها تكان مي خورند مي دانم تو اينجا به صفاي من ، روح تازه اي مي دمي . به اتاق سرك مي كشم - تو هم با مني ؟- بچه ها در خواب لبخند مي زنند و من درانزواي جستجوي وجود تو خاك به خاك ، به سودا مي روم به خواب مي روم. 13/8/82 تهران (44) براي دوست داشتنت هيچ بهانه اي نمي جويم به چاره اي نمي انديشم براي نگاهت ، اي كاش مي دانستي تنها لبخندت ، چه دنيايي ست . 21/9/82 تهران (به ياد همسرم )

هیچ نظری موجود نیست: