روزها مي گذرد
و اين اماها و اگرها فراموش نمي شوند
روزهاي ديدار تمام مي شود
و زمان گفتار شروع
اما
حرفها از ياد مي روند
زبان از كار مي افتد
وچشم با نگراني به آنسوي نگاه مي كند
تنها مي رود
تنهايي چه دردناك است
خسته مي شوي
مي خواهي همه چيز را فراموش كني
پس قسم مي خوري
دل را به كار مي دهي
با رويا مي جنگي
زمان مي خواهي
و مي گذرد.
تا روزگار اين بي معرفت
دوباره تو را اين سوي قرار مي دهد
اما تو قسم خورده اي
سوگند فراموش نشدني ست .
--
خدايا كمكم كن
اگر دوباره از آن سوي بگذرد
چگونه گناه شكستن سوگند را
جبران كنم ؟