۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

اميد

قامت تكيده مرا باد مي برد مي شكند از صداي شكستن قامت هاي خميده شما . مرا اين بار با شوقي تازه صدا كن
نه بانگ زن كه نگاهي از اميد رسيدن را مي جويم. 11/10/82

باور

گل در خانه صداي باد و قلبي كه از هيچ به هرچيزي رسيد گل را مي شكنم از هراس تنهايي كه گريزانم . قامت ياد صداي مهر و آغوشي باز اين تمام كلمات زندگي ماست دريغ مكن باور كن! 4/11/82

راز

رازي ست درون گرداب اين را پيرمردي خنزر فروش در كوچه اي تنگ ، نشسته بود و به جوي آبي نگاه مي كرد. رازي ست درون اين تاريكي نه اينكه تنها مي ترسم رازي ست درون اعماق ، وقتي پيرمرد راه مي رفت آرام دولا دولا . و فهميدم رازي ست درون گرداب. 21/11/82

هياهو

تيشه بر باد مي زند آن هياهويي كه از پشت پنجره مرا به خود مي كشاند . اي گمان افسونگر در چارچوب بي نيازي و اي حديث نفس در هراس هيچ و هيچگاه نشدن بافردايي كه از نور مي آيد از ستاره اي از پشت پنجره . 20/5/83

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

ايمان

بي گمان تمام زندگي هماني نيست كه در من طلوع كرده است تو هم مي داني بي گمان تمام ما هماني نيست كه از ديروز تا امروز من در ما ديده ايم اما بي گمان طلوع تو نوري ست براي همه زندگي همه ما. 20/5/83

آرزو

اين نوشته را دوست دارم. فردا را با اميد سربرخواهم داشت نه از طوفان افكار مي هراسم نه از تمام هيچ و پوچي كه برمن مي بارد فردا از چشمه نوري مي نوشم كه آن مرد غريب لبريزمان كرده است اگر پاهايم تواني داشته باشد اگر دستهايم اميدي داشته باشد. 11/8/83

ستاره ها

رسيدن دوباره اي تو اي عروس نازكم تو از قبيله سفر تو عاشقي من عاشقم چگونه پاي بست تو چگونه هرچه بودنم در اين حريق بي كسي تو خود ترانه تنم ستاره ها چه خاطرند وقتي مياي تو خواب من ستاره ها مست سحر وقتي تو نيستي خواب من تو اي حقيقت اصيل تو اي تمام پاك من تو اين سفر نشو غريب بمون توي شباي من 17/6/83

سكوت

سكوتهايم را با تو فقط در ميان مي گذارم نه از درونم هيچ مخواه كه هياهويي ست بي هدف از تمام افكاري كه هر روز پوچ مرا به اوج مي رساند لبخندهايم را اما از تو هيچگاه دريغ نكرده ام هر چند هرگاه كه تحفه ايست حقيرانه از من به پاكي تو به ياد تمام بزرگيهايت. 11/8/83

سفر

سوار اسب رفتن سكوت تلخ باران شكستن دوباره از انتظارياران مرا دگر پناهي از اين گريز راه نيست مرا دگر اميدي زبودن بهار نيست پرنده هاي رفته مرا زهم بخوانيد به ياد آن بهاران دوباره رهسپاريد -- كسي به فكر من نيست در اين حديث دلتنگ كسي براي رفتن به فكر كوچ من نيست مسافر رسيدن غريبه اي از آن دور پرنده اي كه مي رفت به سوي دشت بي نور براي بودن ما گريز ما اثر شد سفر به يادت اي دوست پناه من سفر شد. 9/8/83

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

هراس

نه از رفتن هراسي بود نه از جهالت مرگ كه اين وابستگي مرا آزار مي دهد گمان مبر كه مي هراسم نه از رفتنم نه از اين استيصال پوچ شدنم ، كه مرا خوشحال مي كند هجرت ، اما از براي تو تويي كه دوستت مي دارم مي ترسم مي هراسم. 2/11/83

نوري در زندگي

پنجره را باز مي كنم نور گرم آفتاب مرا با تو همبستر مي كند اي نور زندگي در وراي كدامين نور مخفي مي شوي وقتي در بالين گرم تو محو زندگي مي شوم اما مي هراسم اما واي از اين وابستگي من به نور واي از اين ترس از هجرت بي دريغ كه نه تلاشم را پاسخي ست نه تواني در بودن است. 2/11/83

سرما

هوا سرد شده لطفا پنجره هاي بي نور را ببنديد لطفا باد را به سوي دريچه ديگر زندگي راهنمايي كنيد خورشيد ديروز با من هجرت را آغاز كرد و برف سپيد هنوز در حال آمدن است لطفا پنجره را محكم كنيد منفذهاي سرد زندگي مرا بي رحم ميكند بي جان و بي نشان. 2/11/83

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

عاشورا

بربلنداي يك نگاه ايستاده اي هم هياهوي برونشان را در مي يابي هم غوغاي اندرون ناپيدا را . از گمان من تو همان بودن همان مفهوم پاكي براي همه ادوار خواهي بود نه فقط امروز و نه فقط در روز دهم. 4/12/83

مي خواهم كليپ بسازم (2)

اين ترانه يادآور مسافرت دسته جمعي ما به سمت كرمان در تاريكي شب بود. انگار خوشه هاي ستاره از آسمان پايين افتاده بودند . شب - ستاره- كوير يادت نره دوست دارم – منصور – عيد 83 خياباني طولاني و خلوت. ماشيني از دور نزديك مي شود و كنار تير چراغ برقي مي ايستد صداي موسيقي شروع مي شود و ماشين حركت مي كند چند متر جلوتر مي ايستد و دنده عقب بر مي گردد. پسر جواني از ماشين پرايد پياده مي شود و بيرون را نگاه مي كند به ساعت و به اطراف نگاه مي كند و دوباره سوار ماشين مي شود . پشت فرمان با خودش بازي مي كند مردد و منتظر است و از آينه و شيشه به دور و اطراف نگاه مي كند . تصوير چهره پسر را خندان نشان مي دهد ماشين درحال حركت است و مسير سرسبز است . تصوير دختري را در داخل ماشين هم نشان مي دهد ماشين از جلوي ماشين متوقف شده كنار تير چراغ برق مي گذرد ( دو ماشين يكي هستند ) و دور مي شود و تصوير چهره نشسته و منتظر پسر را نشان مي دهد كه به سمت ديگر نگاه مي كند پسر از ماشين پياده مي شود به تير چراغ برق تكيه مي زند دستي از پشت به صورتش كشيده مي شود . تصوير از دور آنها را نشان مي دهد آنها سوار ماشين مي شوند در حالي كه سرخوش مي باشند

مي خواهم كليپ بسازم!

تو برهه فوت شوهر خواهرم (پسر عمه ) كاست سياوش قميشي بيرون آمده بود و ترانه "خوابيدي بدون لالايي و غصه " خيلي به دلم مي نشست . تا حالا دكوپاژ براي ترانه ننوشتم و نمي دونم ساختار درستي استفاده كرده ام يا خير. انصافا غير از يكي دو مورد ويديو كليپ هاي قميشي ، بقيه موارد تصوير در مقابل ترانه و موسيقي آن كم مي آورد. اولين كاردر اين راستا ، اميدوارم قابل ساخت باشد. مي دانم زمان ساخت مي بايست زمانبندي را در نظر گرفت ( قابل توجه آلك كارتيو !) - خوابيدي بدون لالايي و غصه - سياوش قميشي سال 1381 مردي برروي چهارپايه كوتاهي در كنار قبري كه تازه و آماده شده براي دفن است نشسته ، تنها ، خلوت ، سكوت ، كنار قبر تپه خاك است و تصوير او از دور نشان داده مي شود. دوربين آرام آرام در حال نزديك شدن به اوست . تصوير ( POV) رو به آسمان است و به سمت پايين حركت مي كند و تنها دستهاي به هم فشرده مرد را نشان مي دهد . پارچه اي سفيد برروي تصوير كشيده مي شود. تصوير مرد را در حاليكه روي تختي دراز كشيده است نشان مي دهد . مرد پارچه سفيد را از روي خود بر مي دارد لباس مندرسي به تن دارد . تصوير پنجره را نشان مي دهد هوا كولاك و تاريك است. تصوير ( POV) رو به آسمان است وانعكاس نور خورشيد شديد است مرد پارچه سفيد را روي تصوير مي كشد و تصوير آرام آرام تاريك مي شود. تصوير درحال روشن شدن و واضح مي شود كه دوربين (POV) ايستاده و جمعيتي به سمت او درحال حركت هستند. جماعتي كه داراي نقابهاي مختلفي هستند . گروهي نقابهاي خود را بر مي دارند گروهي تندتر مي دوند و گروهي آرام شده و راه مي روند. جمعيت از جلوي تصوير خارج مي شوند و تصوير خيابان خالي را نشان مي دهد تصوير مي چرخد و دوباره نور خورشيد و انعكاس آن خود نمايي مي كند. تصوير جمعيت را نشان مي دهد كه روبروي بن بستي ايستاده اند و تصوير آرام آرام تاريك مي شود. تصوير واضح مي شود درحاليكه مردي را نشان مي دهد كه در كنار قبر تازه اي نشسته است هوا سردتر شده و مرد لباس گرم با كلاه پوشيده است . دستها را به هم مي مالد و همچنان در حال نگاه كردن به قبر است تصوير به مرد نزديك تر مي شود درحاليكه دوباره نورخورشيد و انعكاسش نمايان است . تصوير كاملا سفيد مي شود مرد لحظه اي به بالا نگاه مي كند احساس رضايت خاطر در چهره اش نمود پيدا مي كند دستها را از حالت فشرده باز مي كند و برروي پاهايش قرار مي دهد هوا همچنان سرد است اما انگار مرد سردش نيست.

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

موج

روي موج وقت موج سواري توي آب وقت آب بازي --- با اين كلمات غريب ديداري دوباره خواهم داشت وقتي نه موج را مي داني و نه از آب لذت مي بري --- توي خواب وقت موج سواري در آب ! 18/6/81

پيرمرد و كفتر

روز تولدم در سال 81 اين نوشته از من بيرون پريده است! پرده ا را كه كنار مي زني تنها دو چيز را مي بيني كفتري كه هميشه مي ترسد و پيرمردي كه .... پرده را باز مي بندم به گماني كه شايد كفتر با پيرمرد همسفر گردد و پيرمرد .... --- پرده را باز مي كنم كفتر در آشياني سرخ ماوا گرفته و پيرمرد با آن كلاه سياهش در چارچوب در از دور به من و كفتر خيره مي گردد . 1/6/81

مرگ (3)

چه زود رفتي با باد وقتي مي خواستيم ترانه اي بخوانيم چه زود! در رويايي با هيچ ، نه با ترانه اي كه از تو يادگار مانده بود. 25/7/81

پيچ پيچ

پيچ پيچ در ابتداي كوچه اول يا انتهاي آخرين پيچ جاده . با كدامين راه در تصاحب كدامين پيچ جاده ؟ وقتي نمي رسيم وقتي در هيچ راه در كمترين حد ديدار . وقتي پيچيدن در اين جاده هاي پيچ ... 20/8/81

من و تو

در عمق رسيدن هرگز گمان مبر كه رسيده اي راه دوريست . اين جمله را من مي دانم من مي فهمم --- در من در تو راههاي زياديست بين من بين تو . و ما هميشه ايستاده ايم. 24/4/82

اي كاش

نه گمان نمي كنم اين شلوغي جز پوچي پشيزي براي من نيست اگر ما با توهستيم پس نه اين تك ظهر يك دهه كه بايست يك لحظه را هم درك كنيم . نه اين هياهوي ظاهر است كه اگر دروني بود مفهومي داشت به گمان من - من گناهكار – كه بسيار خوب مي شديم مثل تو مي شديم پر از مهر عشق دوستي و پاكدامني. 4/12/83

هراس

امروز عصباني هستم. از درونم مي هراسم اين تكبر من است يا عقل؟ از هر نشانه بغضي به خروش مي آيم و هراسم را از تمام ظواهر چه گستاخانه بانگ مي زنم خدايا نجاتم ده نيازمند نگاهم. 4/12/83

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

نيايش

كوچه هاي شب بانگ عشقي ناله وار تازيانه آفتاب و زبانه هاي شوق رسيدن اينها همه تحفه اي ست ناقابل براي آنكه لحظه اي نگاهمان كني ---- خوشا بحال آنان آنگاه كه مدهوش ياد تو مي شوند. 4/12/83

صبح

صبح صداي زنگ چهار نعل ساعت بيداري من و هياهوي تازه اي كه باز آغاز مي شود صبح خيابانها ديگر خلوت نيستند بسيارند آنها كه از آغازين زندگي مي دوند براي اندكي براي زندگي در گذرگاه خيابانها 17/84/2

تاسوعا

شمشير خونين

بر آستانه زمين

كوبيده شد

خسته تر از تمام پيروزيها

گريزان از هياهوي كشتار

و دلگير از غالبي كه همان مغلوب بود

--

شمشير در گريز دشمن

استوار

اما تنها و بي نشان.

20/2/84

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

رفتن(2)

پرستوها كه خندان مي رفتند بر آشيانه هايي كه باران مي خواست صداي هيچ مي آمد انگار نه انگار ترانه اي بود در گلويم . و از رفتن هم نمي گفتيم. 12/4/81

رفتن

با سكوتي كه در هياهو مخفي شده بود آرام مي رفت ؟ نشسته بود ؟ يا دراز كش ؟ اما انگار رفته بود . با سكوتي كه تمام حرف بود. حرفي از جنس رفتن. حرفي كه هيچگاه نگفته بود. 24/2/81

فرياد (2)

فزياد زديم از يادي كه در يادمان بود برگستاخي چه سبكبال مي پريديم وقتي نداي رفتن بود،‌ با نواي ديگر نبودن. واي چه ترانه ها گفتيم چه سوگها خوانديم آنگاه كه رفتني از ما براي ما الزامي شد.

بهار

بهار پشت خزان پنجره ها پيداست بوكن شميم محبت خاطره ها جاريست صداي قناري را هم خواهي شنيد. بهشت زمين براي ماست بدون هيچ خواستني.

لاك پشت

توي قطار تهران تبريز در آخرين واگن . با پيام - فرشيد و علي ج . آخرين سفر قبل از با هم شدن. كنار چهارراه زندگي پشت چراغي ديگر به گوشه اي مي نگرم . لاك پشتي ميانسال لحظه هاي بودنم را چه آسان به يغما مي برد. تبريز خرداد 80

اما !

براي رسيدن به شوق ديداري كه انگار تاكنوني نبوده است اي كاش مي دانستي لحظه ها چه دير مي گذرند.

عبور

عبور خواهم كرد از پلي كه برروي سنگلاخها استوار است براي رسيدن به آنچه كه بايد رسيد در افقهاي دور دست ستاره ها راه را مي چينند. عبور خواهم كرد مبادا و مباد كه گذران رفتنم با بي تفاوتي هم آغوش گردد.

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

تو

حالا كه اين جوريه مي خوام با افشين جون (درود بر افشين يداللهي ) مبارزه كنم! تو كه اهل سكوتي صدات صداي درياست منو با خود مي خوني دلت همرنگ درياست. بگو اينجا غروب نيست بگو فردا چه زيباست دلت اينجا نشسته چشات به فكر فرداست. بگو از راه دورا بگو خورشيد امروز دل زخمي شده ، نيست بگو از عشق ديروز حالا اين پنجره هاي بي نشوني با من خسته از روياي ديروز حالا اين رسيدن به انتظارت با من خسته از جنگاي ديروز --- تو بگو اهل كجايي تو بمون مثل هميشه دل من اما نشسته با تو و عشقت هميشه

فرياد

اين شعر را دوست دارم . به ياد فرياد از جنس فرياد پولاد كيميايي. فرياد در اين سكوت ويرانگر از تو از من . فرياد بر ديواري كه هيچگاه فرو نمي افتد. از تو از من نه تواني در كوبيدن نه اميدي بر سقوط. فرياد نه از براي من از براي ما در اين جنجال وحشت خوف هيچ ماندن نه از تو نه از من فرياد با باد از ياد.

باران

آسمون اي آسمون مهربون بارون مي خوام قطره قطره آسمون تنگ دلم غروب گرفته همه رو اگه بارون بزني مثل قديما تو خيابون بزني وقتي كه پرستوها وقتي كه قناريها از گل و گلدون مي خونند
آخ اگه بارون بزني!

۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه

بهار

سر بالا بيار چشم در چشم نگاهم كن غم زدودني ست پاك كن پنجره هاي قلبت را و ببين پرستوهاي عشق با چه شوقي انتظار بهار را مي كشند
---
من واقعا فصل زمستون را در اسفندماه دوست دارم . شوق آمدن بهار لذت بخش است.

سوگند

روزها مي گذرد و اين اماها و اگرها فراموش نمي شوند روزهاي ديدار تمام مي شود و زمان گفتار شروع اما حرفها از ياد مي روند زبان از كار مي افتد وچشم با نگراني به آنسوي نگاه مي كند تنها مي رود تنهايي چه دردناك است خسته مي شوي مي خواهي همه چيز را فراموش كني پس قسم مي خوري دل را به كار مي دهي با رويا مي جنگي زمان مي خواهي و مي گذرد. تا روزگار اين بي معرفت دوباره تو را اين سوي قرار مي دهد اما تو قسم خورده اي سوگند فراموش نشدني ست . -- خدايا كمكم كن اگر دوباره از آن سوي بگذرد چگونه گناه شكستن سوگند را جبران كنم ؟

بايدها و بايست ها (2)

شنبه صبح ، خدايا به اميد خودت. سكوت جاده وهم مرا باخود به كجا خواهد برد سياه است صداي پركشيدن دوستي از انتهاي قلب در جاده گمگشتگي آيا اين سرگشتگي عاقبت وهم آلودگي ست ؟ آيا اين تاريكي مفرط بازمانده توهم است ؟ -- مرا ستاره اي دهيد به من روشني بخشيد من گمشده چه عقوبتي هستم؟ من به فرمان چه سلطاني مي بايست عمل مي كردم؟ آيا جنون من مجموعه اي از وهم و واقعيت است ؟ يا نه هركدام مرا تكه تكه اي كردند تا سهم خود را برنده باشند؟ -- واي جاده چه خاموش است كيست كه مرا ياري دهد؟ كيست كه مفهوم بودن را يادم دهد؟ به كجا پناه برم؟ از چه بايد بگريزم ؟ از عشق ؟ يا عشق تنها درمان من است ؟ -- چه گويم مفاهيم مرا به تسلط گرفته اند و من مبهوت دنيايي بي رحم گشته ام .

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

بايد ها و بايست ها

اين نوشته رو فكر مي كنم براي 5 سال پيش باشد. نمي دونم چي شد كه اين رو نوشتم . ياد اون موقعها بعضي مواقع باعث تعجبم مي شود! تنها تنها يادآوري استاد بزرگ ادبيات فارسي " دكتر البرز " به خير . اميدوارم هرجا كه هست سلامت باشد. يادش سبز ، اولين بار كه شعر و ترانه هاي مريم حيدرزاده رو بچه ها براش تعريف كردند كلي از پيشرفت جوانها تعريف كرد اما جلسه بعد كه اشعار رو شنيده بود با عصبانيت جمله معروفش رو با صدايي رسا اعلام كرد " بذاريد در كوزه ، قورت قورت بخوريد " چند روزيست قسم بر بادمي خورم و دور مي شوم از دور شدنها روزگاريست باران بامن يكدل نيست و مي سوزم از سوختنها مي گويم در اين دشت غريب كه به عشق بوي يار خوشي چگونه مي خواهي پرواز را تجربه كني؟ جوابي نمي شنوم صحبتي نيست اما هر چه هست كلامي بر پهناي ديوار ذهنم را مشغول كرده است و مي گويد: بايد زيست بايد زنده بود بايد زندگي را خوب شناخت بايد برگها را خوب نوازش كرد بايد خوب بود بايد عاشق بودن را تجربه كرد و بايد مرد . ---- بايد به پرواز فكر كرد بايد غزلها را دانه به دانه خواند بايد مرد شدن را آموخت مرد ماندن را تجربه كرد بايد به عشق كسي زندگي كرد. ----- بايد اين ديوار گلي كهنه شهر را هميشه تميز كرد بايد روبروي پنجره تنهايي به آسمان آبي كه گاهي با رنگ سفيد هم آغوش است نگاه كرد بايد به سبزي جنگل به آبي آب به سياهي شب و به زيبايي چشم او قسم خورد ---- بايد به خدا ايمان داشت بايد يقين كرد كه عشق سرچشمه زيبايي ست عشق آغاز ديدن است بايد فهميد كه عاشق درد مي كشد بايد دانست كه عشق يعني درد پنهان اما بايد گفت: عاشقم ---- بايد عشق راستين را يافت بايد مرد اما جاودانه باقي ماند بايد رفت اما مردانه زندگي كرد بايد قرآن را از لابلاي زندگي پيدا كرد بايد قرآن را چون عطر ياس بوييد بايد قصه مردان زندگي را از فرزندان دنيا شنيد ----- بايد دل به موج دريا سپرد بايد امواج را با سفيدي اش پاك كرد بايد رفت و برگشتها را از امواج آموخت بايد موج را بوسيد ستايش كرد

عاشقانه 11

يك تلالو آتشين بود يك صفاي صادقانه در خواب هستي كوچك من . با تو ديگر انديشه اي نيست هر چه هست زيباست زيباست اي شقايق دشت باهم شدن اي كوهسار رسيدن در باغ و آبشار زندگي مرا با خود برده اي دريغم مكن ياد تو مرا اميد مي دهد.

و عشق

بر چارچوب يك ديوار نوشتم دوستت دارم در گوشه اي از باغ زندگي از نگاه چشمان افسونگر تو ديوارها فرو ريخت و من لبريز شوق در سايه سار بودن در كنار بستري از رويا و آرامش برگذرگاه زيبايي ناگهاني بود كه تو آمدي ديدارت فرخنده باد اي تمام هستي من كه برچارچوب نگاه پاك تو جاري مي گردد.

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

حسي غريب!

بعضي مواقع خيلي دلم مي گيره - نه كاري از دستم برمياد نه كاري مي خوام انجام بدم ! حس غريبيه ! حس اينكه حوصله دليل آوردن براي بي دليل بي حال بودنم نداري ! --- يك آسمان ترانه يك شعر عاشقانه گوشواره هاي گيلاس ميون دشت خانه با تو ترانه دارم از تو بهانه دارم اي تو سكوت سرسبز از تو نشانه دارم درگيرو دار بودنم در فكر با تو بودنم درامتداد رسيدن روز به شوق از تو خوندنم يادم كه بود هستي با من كه بود هستي ديگر تمام رفتنم را در فكرم تو بود كه هستي

حرف دل

در باغچه كوچكم گلي روييد به ياد تو.

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

پرنده

به پرنده ها بگو كه رسيدن در گمان پرواز چه سعادتي ست (براي شما ) من كه غرق شورم و عطش ديدارهميشه لبريزم مي كند

اميد

واگر اميد ديداري نبود در پس رسيدن واي كه تو مي داني در توان عشق اگر بيازمايي شكست خواهم خورد! واگر اميد بودني نبود در خفاي باهم شدن واي كه تو مي ببيني به گوشه اي پناه گرفته و عزلتم چاره اي جز قبول نخواهد داشت.

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

ترانه " پرنده ها پرنده ها "

امشب يكي ديگر از ترانه هايم را ثبت مي كنم. بهرحال رقابت شديدي با يغما دارم !( سلام به يغما گلرويي عزيز) پرنده ها پرنده ها مسافراي كوچه ها وقت پريدن چي چيه سياهي ديدن چي چيه پس كي برام قصه مي گيد پس كي برام گل مي چينيد پرنده ها پرنده ها آهاي تمام رفته ها منم كه كودك دلم منم كه زود خواب مي بينم كه شبهامون رفتنيه آوازامون پر از غزل دشمنامون هميشه خواب دوستيهامون موندنيه پرنده ها پرنده ها مسافراي لحظه ها نگيد كه دنيا تمومه حكايت ما همونه نگيد كه خورشيد مي ميره قناري بي جون مي خونه بگين پرستوها ميان بگين كلاغا مي ميرن اونا بازم قصه ميگن به لونه هاشون نمي رن پرنده ها پرنده ها مسافراي زندگي لحظه بودن مي رسه وقت سرودن مي رسه بهار با هر چي خستگيست به شوق موندن مي رسه 78 خرداد

يك گفتمان ساده

شنبه شب است. شب پنج شنبه درحالي كه مي خواستم ماشينم را در يك شلوغي پارك كنم ماشين پشتي به كنارم آمد و اشاره كرد شيشه را پايين بكشم و من ساده درحالي كه همسرم كنارم بود اين كار را انجام دادم. فكر مي كنم انواع حيوانات و خروجيها را نصيبم كرد و بعد از دكلمه چند حيوان از باغ وحش مورد نظرش نام حيواني درازگوش را تكرار مي كرد! انصافا با اين كه نوع كارم سروكار داشتن با حدود 200 پرسنل است اين قدر مستقيم ، محكم ، شفاهي و سليس گلوله باران نشده بودم . جالبتر واكنش كناردستي او بو كه با دست حكايت قاطي بودن راننده را داد و من با تك جمله خدا شفات بده ماجرا را با بهت همسرم به پايان رساندم! چه همسر جسور و شجاعي .

۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

دليل اينكه نوشته ها مرتب نيست اينه كه خودم مرتب نيستم . هر چيزي كه تو بقچه نوشته هام پيدا كنم رو تو اين جعبه مي گذارم.
ميدان شلوغي ست . هرموقع كه گذرت به اينجا بخورد كلي آدم درحال داد زدن هستند ، شهريار – امام حسين – قزوين – انقلاب و شهرك غرب و ... . به سمت با كلاسش مي روم هميشه سمت تجريش و ونك بهتر بوده ! ساعت از 8 شب گذشته ، در اين گوشه ميدان هوا دلگيره .بوي جگر و دل سوخته ، بوي آدمهاي گوشه نشين، بوي رويا فريب اعتياد ، بوي فلاكت ، بوي تعفن زندگي مي آيد . خداي من اينجا چه جماعتي خميده وار اما ايستاده مي ميرند. آري اينجا تهران است و اين گوشه شهر تهران ، سمبل آزادي ، ميدان سپيد و سترگ آزادي است . ميداني كه يادآور تمام خاطرات بزرگ ماست. به دوروبر نگاه مي كنم مردي با جريمه هاي رنگارنگ فقط ماشينها را مي بيند ، او هم حق دارد ماشينها باارزشترند! سرم را پايين مي اندازم لهجه ها آشنا هستند هرچند كه همه حرفها در بيان افيون گم شده اند ، رسوا شده اند . چه بيدادي ست ، عطر گند زندگي در تك ديداري نيز براي همه ، واضح و آشكار است ، دريغ نكنيد براي باور تمام آنچه كه از دست داده ايم !
مردابهاي شهر ما همان نهال هاي اطرافمان بوده اند. بگذريم... به دنبال مسير خودم مي گردم .جواني با قامتي رعنا و استوار در حاليكه دانه هاي گردي در دست دارد با فرتوتي چانه مي زند ، اختلاف بر سر 500 تومان است ! فرتوت چون چهار تا مي خواهد درخواست تخفيف مي كند و جوان برومند ايران ما ، اهل تخفيف و كم كاري نيست حتي يك گرم ، براي او ، براي من ، براي ما و بچه هاي ايران ما . سرم را آرام به صندلي عقب تكيه مي دهم . به تو فكر مي كنم . به آغوش بازكرده اعتماد تو ، در كور سوي اعتمادهاي پوچ ش ه ر ما. 15/7/82 تهران

ترانه مسافر

مي خواستم اين 44 تايي رو چاپ كنم كه به دلايلي نشد شايد وقتي ديگر ...
اين ترانه رو دوستم شهاب اناري اجرا كرد . هرچند كه نسخه شنيدني ندارم . يادمه اجرا در دانشگاه شريف بود .
مسافر خسته منم زير حصار اين شبم (زير پوست اين شبم ) مثل تمام زندگي چه صادقانه مي گذرم مسافر خسته شهر شهر غريبگي زده مثل حقيقتي بزرگ چه فاتحانه مي شكنم تنها گريز مانده به راه تنها صداي يك نفس هق هق تلخ بي پناه صداي مرگ يك قفس صداي پاك روبرو مي خواندم چه بي نشان اي تو حقيقت عزيز ببين چه ساده مي روم مسافر اين روزگار گريز از اين دشت حصار شهري كه هيچ و پوچ آن شده سعادت تنم خواهم گذشت از پيچها از لحظه تاريك باد وقتي كه درد زندگي شده تمام توشه ام ببين چه ساده مي روم واي عاشقانه پر زدن واي خالصانه گم شدن ببين چه ساده مي شكنم ببين كه ساده مي روم. 79 خرداد

روز عشق مباركباد

(44)
براي دوست داشتنت
هيچ بهانه اي نمي جويم
به چاره اي نمي انديشم
براي نگاهت ،
اي كاش مي دانستي
تنها لبخندت ،چه دنيايي ست .
21/9/82تهران
(به ياد همسرم )

شاخه گل نرگس شيراز

روز اول نوشتن است . فكر مي كنم بايد دستنوشته شماره چهل وچهارم را دوباره با فونت بزرگتر بنويسم . تمام اين نوشته ها را كه مي نگارم به همسرم تقديم مي كنم. كسي كه تمام بودنم را پررنگ كرده است و اميد .... با شاخه گلي به نقش نرگس شيراز اين وبلاگ را تقديم مي كنم. ياعلي.

چهل و چهار دستنوشته

(1) روزها مي گذرد درنوساني كه از شب پديدار مي گردد. به گمانم ، نبايد سكوت كرد تاتازيانه هاي وحشت زندگي برما مستولي شود . -- روزهاي خوبيست برگهواره تاريك من آفتاب روشن چه زيبا مي تابد. --- روزها را دوست دارم به گمان خورشيد باياد ستاره و به شوق زندگي. 7/1/81 بوشهر ) 2( برسرابي كه باران نمي باريد درهنگامه تازيانه هاي خورشيد بررخسار زمين بي چاره . بايك ترانه بيدار شد آن روزنه باراني كه از تو ، جان گرفته بود. باتو بوييد روشن شد برسراب خاموشي كه معناي باريدن را فراموش كرده بود. 7/1/81 بوشهر )3) سرما در كوران رسيدن گرما چه نوميدانه مي رود ! انگار نه انگار كه بهار مي آيد سبز مي شود ، با تمام آنچه كه از درونمان پنهان كرده ايم . --- گمان مبر انديشه مورز ما به سبزينه هاي زندگي، اميد بسته ايم. آري ، بهار رسيدني ست. 15/7/84 تهران )4( گوشه گير گشته ام نه تواني براي گفتن نه اميدي به زينت رسيدن. من مبهوت گذشته و آنها هنوز در هياهوي تاريك خود ، برباد مي روند از ياد مي روند. من من و اميد . چه واژه غريبي در جيبهاي سردم مخفي كرده ام. 15/7/84 تهران (5( نه حكايتي مانده نه واژه اي ! در اين دياري كه ديارسازان ما از هيچ مي گويند نه از من حكايتي خواهي شنيد نه از آنها ، كه خود هيچند، بي هيچ نشاني از پايمردي . آري اين تمام واژگان زندگي ماست . ما كم كم فنا گشته ايم . بي هيچ ترانه اي در هياهوي سكوت! 15/7/84 تهران (6) رفتند بي آنكه بخواهند. بي آنكه بدانند. درگريزگاهي عجيب هرچه ما گشتيم ، چيزي يافت نشد. آري آنها مهربانانه رفته بودند. 7/10/82 تهران ( زلزله بم ) (7 ) سردم است آغوش باز كن اينجا سوز سرما بيداد مي كند . سرمي چرخانم شايد تو را بيابم . -- سردم است خاك هم طاقت مرا نداشت . 7/10/82 تهران ( زلزله بم ) (8 ) نم نم خسته يك خواب امشب هم مرا در آغوش مي گيرد . سكوت شب لبريز از فريادي ست كه درونم را احاطه مي كند. ولي تو ولي تو، مثل تسكين زندگي نه از جنس خواب ، مثل زيبايي زندگي . --- آري آري ، لبخند باز كن من دوباره عاشقانه مي نگارم. 20/5/83 تهران (9) چه زيبا بود برگذرگاه يك پل باترانه هايي كه انگار هميشه مي داتستند بالبخند، آنگاه كه كودكان جوانمرد بادستهاي پر اما خسته از سوز و ساز بودن. --- چه ديداري بود برگذرگاه يك رفتن از اين سوي تا آن سوي زندگي ، كودكاني كه گام برمي داشتند براي زندگي براي اندكي ، درآن هواي سبز. 11/1/82 عباس آباد (ده بورايش ) (10 ) سكوتم هجويه اي ست از صداها يي كه درمحو شدن زندگي مي گذرد . نه ، فراري نيست نه ، اين تمام بودن من است بودني كه گريز را به انزواي تازه اي رهنمون مي كند . ----- سكوتم و تو كه عمق بودن مرا به يادگار گرفته اي ! 17/2/84 تهران (11) درگريزپايي اين عمر غرق گشته ام نه از رسيدن مي گوييم نه ماندن. چه هياهوي عجيبي! درانزواي سي سالگي آنگاه كه هيچ نفهميده اي واي ، چه جهالت زيبايي ! --- من ، به امتداد افق مي نگرم آنجا كه خورشيد نيز انتها را در آغوش مي گيرد. 23/6/85 تهران (12) نفسم اي دريغگاه زندگي اي هميشه تر از زمانه من نه اين بار ، نه تورا كه خود را دريغ مي كنم. نفسم اي گريزگاه بي انزوا اي خسته از همانه زندگي اين بار ، نه تورا كه خود را خسته تر مي كنم، بي هيچ جسارتي. 1/11/82 تهران ( شب عيد غدير ) (13) تاريكي را روشن مي كند آن چهل فانوس عشق درشب گريه گاه معصوميت . من با تو آنها زنجيرزنان و قلبهايي كه از نياز مي تپد. -- اي شب اندوه آغاز شكفتنت را برصبح مهر مي ستايم. -- اي فانوس رويايي برما نيز ، بتاب. 12/12/82 تهران ( شب تاسوعا ) (14 ) فواره آب با هر شوقي كه مي پرد ، نگاه مرا به خود جذب كرده است . اينبار، از غريبه اي كه در آب هياهو مي كند نظاره برمي دارم رخ در مي كشم ، چرا كه افول دوران او خود حكايتي ست . براي مني كه در زير آب، گسترانه خويش را جستجو مي كنم. 20/5/83 تهران (15 ) سربر بالين خاك مي گذارد آن ستاره خاموشي كه خاموش بود. برترانه اي كه هرگز نمي خواند چه سوگواره ها نوشتيم و از تلالو ديداري حسرت مي خورديم كه هيچمان بود كه هيچ بود براي آنها! 24/2/81 كرج ( فوت سعيد ) (16) فرياد رهايي، ازسكوتي كه در نوسان بودن بود. باتو هرگز آرام نخواهد شد ، آن موج بلند در نوسان رهايي. 29/2/81 تهران (بيمارستان ساسان ) (17) واي از اين غبار مفرط كه مرا فراگرفته است ترسي مهيب با نقابي از غرور، درخفاي رسيدن به آنچه كه خواسته هاي نهان من است . --- سكوت نخواهد كرد آن شكسته شاخه اي كه من -آري من – با تبرهاي دروغينم برخاك رسانده ام. 15/8/85 تهران (18) قامت رعناي سپيدار حكايت اندامي ست كه از وجود سبز تو ، آكنده ست. ببين هنوز هم گرم مي نويسم ، از عشق از سبز بودن از پاكي بلند و ياد تو . 20/5/83 تهران (19) انديشه هاي خسته باد طغيان يك نفس بي ساز طنين سخيف طعمه باد شدن. 21/5/83 تهران (20) ازگدازه خورشيد بايك هراس بي پايان، نه از جهالتم گريزي بود ونه از براي دانش اشارتي . -- از نور برخاكي رسيديم كه عمق درونمان را به هيچ و پوچي بي رحم مي رساند، واي واي از اين همه سقوط. 9/6/83 تهران (21) انتظار همان رسيدن تو درپستوي تنهايي. امشب را باياد تو سرمي گذارم به گمان ظهور تو حضور تو. 26/7/83 تهران (22) يك سكوت بي انتها، اين تنها سپيدي شب است ، كه از پشت پنجره زندگيم مرا به نظاره كردن دعوت مي نمايد. درفراسوي اين همه بودن، ازمن چه مي خواهي؟ آرام باشم سكوت كنم؟! مثل آنچه كه از بيرون زندگي مرا به نظاره كردن دعوت مي كند! 21/10/86 تهران (نارمك ) (23) تراشه هاي وجودم را از گوشه هاي پنهان گذشته ام جمع مي كنم ، به هيچ مي رسم انگار نه انگار كه توشه اي ! واي از اين همه تلاش كه در گريز از افكار من است . واي از اين همه تكاپو نمي خواهم فكر كنم تنها ، نمي توانم. 23/9/84 تهران ( به ياد حسن ) (24 ) از دور مي ديدم دررسيدن بود باخروسي كه رفتن را هيچ مي دانست و صداي پرشدن نهرهاي خالي. --- ازدور مي ديدم درهنگامه روز درشورو هواي بودن، گام مي زد گامي بلند برتلاطمي كه از پرشدن نهر مي آمد بررسيدني كه انگار تمام كار و پايان آن بود. 8/1/80 بوشهر (25) چشم بر خاك نگاه به كجا بود؟ وقتي ترانه مي خوانديم ، باخاك، با سوزو سازي كه از نبودن بود . از جهالتي كه مرا باخود به هيچ مي برد چشم نمي بست ديدگانش به نگاهي بود ، كه اينجا اين سوي زندگي درهيچ بود ! 24/2/81 كرج (امامزاده طاهر ) (26) دلم گرفته است نمي دانم چرا وقتي بدست مي آيد دور مي شود دور- دور –دور. دلم گرفته است از اين همه تكاپو براي تصاحب ، وقتي بدست مي آيد ، بي ارزش مي شود ! بي خاصيت ، بي خاصيت ! 1/12/86 تهران (27 ) درپرتو آن نور اي صداقت بي دريغ ، دررسيدن آن پاكي محض، ياد تو را باخود هم آغوش گرفته ام . اي سبب سازمن ، اي تو سازگار در تمام غريبگيهاي من، باتو بايادتو هم آغوشي گرفته ام. 23/6/83 تهران (شب مبعث ) (28) از تارو پود من همين باقيست ذره اي نگاه در قابي خسته، كه التهاب دروني مرا به رخسار مي كشد. گمان مبر ، خسته ام آري شكسته ام تنها، گريزي نيست نشسته ام. 26/8/84 تهران (نارمك ) (29) از اين غوغاي آدميان يا درون پرتلاطم انسان ، باكدامين راه به تو، اي فانوس هميشه روشن ، خواهيم رسيد ؟ تو از پاكترين نگاه ازجلاترين وجود به ما خيره مي شوي پس لحظه اي مارا درياب. 4/2/83 تهران (نارمك ) (30) شمشيرخونين ، برآستانه زمين، كوبيده شد. خسته تر از تمام فتوح گريزان از هنگامه كشتار و دلگير از غالبي كه همان مغلوب بود . شمشير در گريز دشمن ، استوار اما تنها و بي نشان. 20/2/84 تهران (31) اي كاش مي دانستي دراين گذر آرام از ما دراين جدالي كه برمن، و تنها اين من ، درختي خميده درپريشاني باد وتنها باهيچ. وقتي نمي تواني ترانه هاي نسيم را وقتي نمي تواني سوگواره هاي شبانگاهي را وقتي كه مثل درخت ، اما بي بار بي خاصيت ! 22/8/81 تهران (32) ديوار مرا با تو احاطه نخواهد كرد ديوار ساختني ست و ما هرگز . باعشق ، تو مي داني همه چيز را ويران خواهم كرد . 19/9/81 تهران (33) چشمانم را مي بندم و به تو فكر مي كنم نه به كارهايت ، به رويايت . با تو مي شود راهها پيمود رودخانه ها كوهها و عشق ، اگر صبوري كني ! 25/9/84 تهران (34) امروز را هم به فردا سپرديم ، بي هيچ ارادتي. از ياد آن روز گريزانم دريغم كن فراموشيم ده كه روزي را چه روزهاست از ياد نبردي ! 5/9/82 تهران (35) تو مثل موج درخروش رسيدن ورويا مثل من، درفوران ريزش. آيا عشق لحظه اي برما ترديد خواهد كرد ؟ در اين گذار بي آرام زندگي از من باكي نيست و ازتو عشق ، اميد. 8/8/82 تهران (36) قلمم ، تراشه زخمي ست ازجنس زمان ، درجستجوي ماوايي كه مرا آرامشي دهد ، جاودان. قلم برزمين مي گذارم از هياهويي كه درونم را محو كرده، گريزي مي زنم ، برياد تمام آنچه كه مرا ازخود ، مثل تو بي خود مي كند. 17/2/84 تهران (37) برباد مي رويم ازياد مي رويم آنگاه كه از بودنمان، در افتخاري سربلند گام مي زنيم. اي تمام زندگي حقير من، اي نازگلم ، اين بار، نه از براي نفس خود، كه از ترس نهان تو مي گويم. مراهم در اندك زماني درخاطرات خواهي ديد. گمان مبر. 2/11/83 تهران (38) باغرور باسكوت باخشم چه آسان راه مي رويم درسراشيبي زندگي. گام كه هيچ ، مي دويم. --- اي كاش ترانه اي بود اي كاش طغيان قطرات آب، وقتي كه بر بركه مي ريختند اي كاش آرامتر، آرامتر شبيه كورسويي در تاريكي . 26/7/81 تهران (39) سبز آبي ، ستاره ها فقط در شب مي درخشند وما كنار بالكن نشسته ايم. --- گوشه هاي راه چمنزارسبز آسمان آبي باچشمان سياه تو و دل من كه هنوز تاريك است ، ---- ما همچنان درآغوش هم در بالكن نشسته ايم. 24/4/83 تهران (40) كنار ساحل طوفاني موجها غرانند وباد ، با آن زوزه هميشگي اش . به كناري مي روم گوشه سنگي سنگي سرد ، شايد فراموش كنم اما اما هنوز ، باد مرا به خود يادآور مي كند. 15/10/81 تهران (41) آنقدر به چراغ سبز خيره شدم تا از خجالت سرخ شد. نمي دانم به كدامين چهارراه بايد برسيم و نمي دانم تو از چپ مي آيي يامن ، بايد به راست بروم. خيابان شلوغ است آدمكها تنها تنها راه مي روند تنها تنها مي ايستند ومن هنوز ، پشت چراغي ديگر سرگردانم. 11/7/82 تهران ( به ياد عليرضا سليمي ) (42) خسته ام از ناتواني باد كه مرا باخود همراه نمي كند. دركوچه ها صداي فرياد درگوشم نجواي ناله . خسته ام از ناتواني ياد كه مرا باخود همراه نمي كند. --- دراين خانه هم صدايي جز آه نمي آيد! 30/8/82 تهران (43) پنجره را باز مي كنم قلبم را مي درم درها هميشه به روي ديدگاه تو جاريست اگر لحظه اي -آني – مرا باز رويايي كني ، پرده ها تكان مي خورند مي دانم تو اينجا به صفاي من ، روح تازه اي مي دمي . به اتاق سرك مي كشم - تو هم با مني ؟- بچه ها در خواب لبخند مي زنند و من درانزواي جستجوي وجود تو خاك به خاك ، به سودا مي روم به خواب مي روم. 13/8/82 تهران (44) براي دوست داشتنت هيچ بهانه اي نمي جويم به چاره اي نمي انديشم براي نگاهت ، اي كاش مي دانستي تنها لبخندت ، چه دنيايي ست . 21/9/82 تهران (به ياد همسرم )

آغاز

به نام خدا به نام سبزترين سبزها به نام آبي ترين آبي ها به نام او ، مي نويسم.