۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

دو داستانك

يادمه يه زماني صفحه آخر همشهري ،داستانهاي خيلي كوتاهي نوشته مي شد . داستانهايي كه ناخواسته آدم رو ياد شعرهاي هايكويي مي انداخت. عمو گفت كه بايد سيزده تاشو بفروشم مامان نگفت كه صبح چرا زودتر از وانت پياده شد خانم مهربونه گفت كه كاشكي پول آدمسا رو خرج دندونات مي كردي عمو گفت كه اين دفعه نمي زنمت ولي يادت باشه هميشه همه پولا رو به من بدي منم گفتم اي كاش مي شد دوباره مدرسه برم. --- كوچه خلوت بود از بس كه دويده بودم صدام درنميومد كركره مغازه علي آقا پايين بود ، بغضم گرفت جواب مامانو چي بدم يهو پيداش شد كف دستم عرق كرده بود نپرسيد چي مي خوام لبخند زده بود بايد بازم بدوم آخه خواهر كوچولوم هنوز شير نخورده.