منزل ما در طبقه اول آپارتمان قرار داشت و منزل خواهرم كوچه بغلي بود اما چون خواهرم مريض بود شب آنها پيش ما ماندند . پدر و مادرم در اتاق خودشان ، خواهرم ، همسرش –مجيد- و پسر كوچكشان در اتاق من به استراحت پرداختند. رختخواب من هم در اتاق پذيرايي انداخته شد!
تا فوتبال تمام شود ساعت حدود 1 صبح بود صداي گريه بچه بلند شده بود صدا آزارم مي داد معلوم بود كه همه بيدار شده اند
مادرش درحالي كه او را بغل كرده بود با بچه حرف مي زد تا آرام شود. حوصله چشم باز كردن نداشتم كاري از دستم بر نمي آمد تا براش انجام بدم پس سعي كردم به اين موضوع فكر نكنم و بخوابم.. افكارم را براي خواب متمركز كرده بودم كه احساس سرماي شديدي كردم چشمهايم را گشودم درب خروجي خانه مقداري باز شده بود كه سريع اما در سكوت بسته شد !
باور نمي كردم ، چشمان روشن غريبه را در تاريكي ديدم وقتي من سرم رو بلند كردم او سريع در رو بست .
به سرعت بلند شدم ، روياهاي بچگي به بيداري تبديل شده بود يكي از آدمهايي كه توي فيلمها ديده بودم همين چند لحظه پيش در را بست و فرار كرد . فكر مي كردم خواب مي بينم نگاهي به اطراف كردم پدر در اتاقش خوابيده بود و بقيه هم در اتاق من ، بالاي سر بچه بودند. يادم آمد كه ديشب فراموش كردم كفشهاي همه را توي خانه بياورم تازه ديروز عصر آينه ماشين بابا را دزديده بودند .
درچند لحظه تمام اين افكار به مغزم حمله ور شده بود درنگ نكردم به طرف درخانه حمله ور شدم. بعد از ماجراي غرق شدن در دريا ، اين دومين بار بود كه واقعا مي ترسيدم نمي دانستم چه كاري بايد بكنم ، دستم توان جلو رفقتن براي باز كردن در نداشت هرجوري بود دستم را دراز كردم شايد تمام اتفاقات در 4 يا 5 ثانيه بيشتر طول نكشيده بود اما براي من كه با چشمان خودم دزد را ديده بودم و مي خواستم كاري انجام بدهم زمان زيادي گذشته بود. در را به سمت خودم كشيدم اما از اون طرف هم ، اجازه باز شدن داده نمي شد زور او بيشتر بود شايد به خاطر ترسي كه در تمام وجودم مانور مي كرد نمي توانستم در را باز كنم ! زبانم كاملا از كار افتاده بود هر چي زور داشتم جمع كردم و يهو در را به سمت خودم كشيدم ، اوه خداي من ديدمش . توي تاريكي تشخيص دزد مشكل بود . مردي كشيده با لباسي تيره كه انگار باروني تنش كرده بود با سرعت از پله ها پايين مي رفت پاهام توان حركت كردن نداشت من توي راهرو آرام و ساكت ايستاده بودم و او درحال رسيدن به درخروجي بود. ، دستم را به حالت تكبيرگفتن بالا بردم و با تمام وجود نعره زدم . يه چيزي مثل : هي كجا مي ري ؟ با داد زدن من ، دزد كه داشت در را باز مي كرد ايستاد و شروع به فرياد زدن كرد ! آن قدر بلند هوار كشيد كه من ترسيدم و ساكت شدم .
لحظه اي به همديگر نگاه كرديم تمام وجودم مي لرزيد هيچ چيزي را درست نمي ديدم و عجيب بود كسي هم واكنشي نشان نمي داد . واي خداي من دزد از پله ها بالا مي آمد با چه سرعتي به من نزديك شد و من ترسيده به ديوار تكيه داده بودم واقعا ديگه زبانم بند آمده بود اما دزد پيش من رسيده بود و آرام كنار گوشم گفت : بهروز منم ، مجيد!
كاملا گيج بودم . صورتم مثل گچ سفيد شده بود تازه متوجه مادر و خواهرم شدم كه كنار در ايستاده اند و پدرم كه تنها زل زل به من نگاه مي كرد انصافا نگاه عاقل اندر سفيه را مي فهميدم. همه هاج و واج بودند و نمي دانستند چه اتفاقي افتاده است فرياد من چيزي شبيه هه گفتن بوده و تنها اين كلمه بي ربط را دو يا سه بار گفته بودم وقتي من شروع كرده بودم به داد زدن ، همه شوكه شده بودند و نمي دانستند چي شده ؟ از آن طرف مجيد هم ترسيده بود و هم فكر كرده بود براي پسرش اتفاقي افتاده است كه من اين گونه او را صدا مي كنم.
مادرم در حالي كه ليوان آب نمك را به دستم مي داد گفت: بچه رودل كرده بود ، مجيد رو فرستاديم ازخونه شون شربت بياورد وقتي مي خواست در را ببندد سرش رو مجددا توي خونه كرد تا آدرس دقيقشو بپرسه و رفت احتمالا تو موقعي چشماتو باز كردي كه اون خارج مي شد.
ساعت حدود 2.30 صبح بود . جالب بود كه همسايه ها هيچ كدام واكنشي نشان ندادند اما واقعا مجيد هنگام بيرون رفتن و پايين پله ها عجيب و غير عادي بود چون پالتوي خواهرم رو تنش كرده بود !
سردرد گرفته بودم سكوت بابا سنگين تر از هر چيزي بود كمي خجالت كشيده بودم سرم پايين بودم به كسي نگاه نمي كردم روي صندلي نشسته بودم
مجيد برگشته بود بچه آرام شده بود و من در حالي كه مي خواستم بخوابم بلند گفتم : شرمنده.