لبخندي ديگر
وقتي بر دره اي فرود مي آيم
و تو
از بالاي سر
دستها را به كمر بسته اي .
نگو كه فرياد مي زدم
نگو كه سرگرداني.
از بلنداي يك برج
به سكوت روبرويم خيره ماندم
و صداي صداقت ديروز
لبريز از گناهم كرد
لبخندي نمي خواهم
فريادي نمي طلبم
هرچه هست معناي رسيدن است .