۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

لبخند

لبخندي ديگر وقتي بر دره اي فرود مي آيم و تو از بالاي سر دستها را به كمر بسته اي . نگو كه فرياد مي زدم نگو كه سرگرداني. از بلنداي يك برج به سكوت روبرويم خيره ماندم و صداي صداقت ديروز لبريز از گناهم كرد لبخندي نمي خواهم فريادي نمي طلبم هرچه هست معناي رسيدن است .