پنجره
باران
او كه هميشه به بيرون نگاه مي كند
مي داند هرگز برگشتي در كار نيست .
باران
بي دريغ تازيانه مي زند
و صدايي كه به ما مي رسد.
تو
من
چگونه پاسخگو شويم
بر همه چيزي كه از آن ما نيست
از ما نيست
و من جز سكوت چاره اي نمي بينم.
--
پنجره
باران
او كه هنوز نشسته است
مي دانم هميشه خواهد نشست
و سكوت تازه ما
از سكوت خاكستري من
تا قفس طغيان تو .
چگونه آرام باشيم
بر همه چيزي كه براي ما نيست
از ما نيست
و من جز سكوت چاره اي نمي بينم.