۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

طوفان

طوفاني ست


گذر خواهم كرد

هرچند ضعيف و خسته !

آغوش دلنشين ات را

فراموش نكرده ام

هرچند كه آغوشي بود

كه نيست

و رفت.

غوغايي ست دست نيافتني

من مبهوت نيستم

گيجي ام

به انتها رسيده است

در آرزوي رسيدني بوديم

كه انگار حقمان نبود!

كه لياقتي ست

پشت اين دادنها !

گوش مي كني ؟

با توام

درون بي انزواي من

ياد مي گيري ؟

رنج نهفته بي انتهاي من

--

همين بود

انگار حقيقتي ست

كه سالها مي دانستي

اما باور نمي كردي

روياي درونت را

و اين حكايت بايد

پاياني داشته باشد

حتما دلنشين.

25/10/88


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر