۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

بايد

بايد تغيير كنم


بايد اين بخل و غرور را

بر سر رخت چركهاي مادر بزرگم

پرتاب كنم

مي داني چقدر دلم براي

سنگ شورهاي بچگي

تنگ شده است

آن دوره اي كه

تمام دغدغه ام

ماشيني بود سه چرخ

و عروسكي يك پا

كه همه زندگي ما بود

خود خود زندگي ما بود.

24/9/88

كلاغ

آن سو ترك


پرنده اي

بالاي سر كلاغي پر كشيد

من ماندم

و سياه جامه اي

كه هيچ چيز

اما مكررا غار غار مي كند

من،

تنهايي من

و يك كلاغ

كه اصلا دوستش ندارم.

24/9/88

اتاقك

اتاق كوچكم را


خالي مي كنم

از تمام دلهره ها و فرياد

كه بايد نمي زدم

نمي گفتم

و همين.

چقدر خسته ام

حتي توان ديدن يك لحظه لبخند

هم

دست نيافتني شده است.

24/9/88

كودكي 2

كاش مي شد


چشم باز مي كردم

و زماني ديگر بود

آنگاه كه زرد آلوهاي استخر باغ عمه جان

واي كه چه كيفي داشت !

---- ---

فكر مي كردم

بعد از كودكي

همه چيز بهتر مي شود

اما بار اين من خسته

امانم را بريده ست

و هرروز پيرتر مي شوم.

--- ---- ---

يادم هست

آلو قطره طلايي

با هسته

يا بي هسته !

تنها دغدغه مان بود

كودكي بود

و خوب .

24/11/88

تو- پسرم

براي پسرم ، آترين


تو چگونه چيستي را به من فهماندي


آنگاه كه در مفهوم بودن

دست و پا مي زدم،

زماني مي گذرد

و هنوز

اتاق آبي تو

پر از جلوه نبودن ست

كه فرياد مي زند

من جاي بهتري را برگزيده ام.

--

ديگر چه مي خواستي !

راستي چه مي خواهي ؟

چگونه چيستي را از من مي پرسي؟

كه من

بدون هيچ لياقتي

جسارتي

و حتي دخالتي ،

و تو

راهي شدي

رفتي

و ما را

با اتاقك خاموشي كه نبودنت را

بايد

هميشه يادآوري كند

رسوا گذاشتي

و اين همان چيستي زندگي ست .

---

باشد كه ما نمي فهميم

-مگر همه چيز فهميدني ست؟-

و تو رفتي

و همين .

15/11/88

كودكي

گريه ام گرفته


به ياد دوراني كه

كودكي و كارنامه اي بود،

مي خندم

به ياد دوراني كه

ماشين بازي بود،

گريه ام و خنده ام !

مي بيني چقدر از امروز دور شده ام

دور شده ام.

گم شده ام.

و اين انگار حالاي زندگي ست .

---

ماجراي من و سوداي كودكي !

25/10/88

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

لبخند3

لبخند مي زنم


گريه مي كنم

دعوا مي كنم

غرمي شنوم

من چه شده ام؟

من چه بوده ام ؟

و اين سرانجام خوبي نيست .

24/9/88

آرامش

وقتي از دور آن پنجره را مي بينم


كه كودكان آرزومندش

محتاج قطره اي از مهر گشته اند...

وقتي از دور آرام آرام

تنها مي شوم

مي فهمم كه هيچ نيستم

پوچ بوده ام

و همين

تمام زندگي در جستجوي جرعه اي آب

كه گاهي

مشت مشت

در دستانمان هست.

24/9/88

همه

اشكالي ندارد


ما همه تنها مي شويم

غمگين و افسرده

اما تو شاد باش

كه گوشه اي از تنهايي را

به استثمار گرفته اي!

اشكالي ندارد

ما همه بي هم مي شويم

وقتي زود دلگير مي شويم.

6/9/88

هماني كه هستم

دلم را مي شكنم


لبريز مي شود

اقيانوس خالي او

از غمگينانه ترين شكوه ها

واي هنوز

هماني بودم

كه هستم.

همان لبريز از سكوت

لبالب از دلخوري

و ظاهري شاد.

13/8/88

پرنده

پشت ديوار خزان


يك پرنده بود

شكسته

اما آوازه خوان

ديوار را مي شكنم

نوار ضبط شده را

مي شكنم

سكوتم را هديه مي كنم

پرنده ها رفته اند

قناريها مرده اند

سكوت هم دلپذير است

شايد

در عمق اين رسيدن

به آوازي معنا دار

دست مي يابيم

مي بيني

خزان امسال

سكوت دارد .

13/8/88