۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

نمي دانم

نمي دانم از چه مي هراسم از تو از من يا هراسي كه درونم را به هيچ مي خواند نمي دانم گريزت از تظاهر فكر من است يا وجود ناگفته تو . من در اين هستي خواب آلود تو در گوشه اي كه نام دل برخود گرفته و اين هراس ناگزير . -- دستها را بالا مي برم سكوتم را در چارچوب درياي نور مي شكنم هراسم را به اولين باد صبحگاهي پرتاب مي كنم و هرچه در روياي خود جاداده ام براي تو كه در گوشه اي به نام دل ايمن گرفته اي . 14/7/80