در زير پوست شهر چه مي گذرد ؟
خيابانهاي شهر چه ظاهر شيك و زيبايي دارند ، واي خداي من اين پارك چقدر قشنگ است ! واي چه مغازه هايي ! واي چه ؟آدمهايي!
فكر كنم نمي توان با چشم بسته راه رفت ، نمي شود واقعيتها را نديد ؛ لمس نكرد ، مسايل خيلي خيلي كوچكي كه در جامعه وجود دارد را نديد ! وقايعي ( حقايقي ) كه نه روبروي ماست بلكه با ماست و در كنار ماست.
اين واقعيتهاي اجتماعي معلول تمام اتفاقهاي ديروز و امروز ، معلول انديشه ها و باورهاي زندگي ماست ( البته نه باورهاي سبز!) همه نداشتنها ، نرسيدنها ، نبودنها و ...
قبول كه حقيقت تلخ است اما باور خود حقيقت براي ما كه دوست داريم كورمال كورمال راه برويم ( شايد هم سكون بهترين كار است ) و باور تلخي حقيقت بسيار دشوار است كه ديگر حرفي نخواهد ماند جز اين كه طوبي نسلي ، واقعيتي و صداقتي ست كه از روي باور ساده لوحانه خود از چارچوب زندگي به زندگي مي پردازد و اين حركت سكون وار او همانه زندگي كردن او مي باشد ، هنمان بودن اوست .
اين جمع و جور كردنها ، كنار هم چيدنها ، برقرار كردن ارتباطهايي كه خودش هم مي داند احمقانه ست ( يا بعد خواهد فهميد ) و هرچه او انجام مي دهد بسياري انجام داده اند ، مي دهند و اگر كمي صادق باشيم ، انجام خواهند داد حتي در شرايطي بدتر .
ساختار خانواده طوبي و نوع عملكرد آنها در اجتماع خشن امروز با بستر خانواده هاي جامعه موجود ، مشابهت دارد . بستري كه فعل و انفعالات فقر ، كمبود هاي اجتماعي ، نقصانهاي شخصيتي و توجيهات اشتباههاي گذشته را در نبودن پول مي بيند و گاهي وجود همين عزيزدردانه هم ، به علت عدم وجود تربيت صحيح در روش استفاده ، نه تنها غير قابل مفيد كه جز سقوطي مطمئن دستاورد ديگري نخواهد داشت.
باور كنيم كه سطح تفكر اجتماعي زندگي ما به خاطر مشكلات موجود زندگي و به سبب گذشتن از دوره هاي سخت در اين چند ساله ، اگر سقوط نكرده باشد ( كه متاسفانه در بعضي از خانواده ها مشاهده مي شود ) دچار افت محسوسي شده است و گذر از خيابانها ؛پاركها و ... و ديدن برخوردهاي آدمها ، تفكرات ، نحوه بازتاب اجتماعي آنها در برابر نبود حداقل امكانات و خيلي موارد ديگر ، همگي اين نشانه سخيف زير پوست شهر را به ما آشكار مي سازند كه باز بايد باور كنيم براي رسيدن به دنيا ، خيلي از معنويات را فراموش كرده ايم ( براستي رسالت سينماي داستانگو همين است ) و سينماي رخشان بني اعتماد تنها تلنگري ست به من ، تو ، جامعه ما و كساني كه اين جامعه را ساختند ، مي سازند و مباني فكري و عملي را در دست دارند.
زير پوست شهر ، آنقدر هم دور نيست كه انگار ذره بين به دست درحال درشت نمايي لايه هاي دروني و عميق شهر سخن بگويد ، نزديك است با كمي سرچرخاندن ، چشم بازكردن ( هرچند گاهي سخت است، سنگين است ) اين گريزها را مي بينيم ، فرارهايي كه شايد در موقعيت مكاني هيچ وقت هم صورت نگيرد اما در تفكر ما و در اعماق وجودي ما جاري و ساري مي باشد .
زير پوست شهر از عصيان گروهي مي گويد كه گريختند ، رميدند بدون اين كه واقعا هم مقصر اصلي باشند.