۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

من - مادر- پدر

تب تند رسيدن


پيرمردي چترش را به سوي باران

حمله ور كرده بود

پيرزني هنوز غرولند مي كرد

مادرم

اما همچنان آغوشش

مثل بناگوشش

باز بود

و پدرم

كه چه جاي امني ست پناهش.

مي بيني كه چه دلتنگم

دل تنگ كودكي

كه بدون هيچ دليلي

چشمداشتي

در ماواي آنها

گم مي شدم.

و حالا تو

تنها مانده اي و من ،

كه مثل همه آنها پناهي

نوري

گرمي

عشقي

و خوبي ات را دوست دارم. 31/1/89

هیچ نظری موجود نیست: