۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

قهرمانها هميشه خوشحالند

هفت داستان كوتاه كه رنگ صورتي ويژگي مشترك تمامي آنها مي باشد.
شماره 1
" قهرمانها هميشه خوشحالند "
زير نور چراغ ايستاده بود ، از دور ديدمش. تازه مسافر رسونده بودم و تا آژانس راه زيادي مونده بود. عجيبه اين وقت شب، توي سرما ، تك و تنها. بد نيست يه صفايي بكنيم. چراغ زدم. سرش پايين نبود ؛ جوون و همسن و سال خودم مي زد . جلوتر رفتم و نگه داشتم . د بيا ديگه ، بيا كه امشب خيلي خستم. چند ثانيه اي منتظر شدم . من از تو پرروترم عقب رفتم داشت يقه مانتوي صورتي خوشگلش رو صاف مي كرد ، از گوشه چشم منو مي پاييد طبق معمول يه لبخند الكي تحويلش دادم . يهو بهم زل زد. چرا جلو نمي شيني ؟ نه ممنون منتظر كسي هستي ؟. شروع كردم به تنظيم آينه ، سرش رو به سمت بيرون چرخونده بود. آره ، دوستم قرار بود بياد كه قالم گذاشت . سيبيل يا گوگولي ؟ سرش رو برنگردوند يا نشنيد يا نخواست بشنوه . من دانشجوام ، آزاد خرج داره . برا همين عصرا تا شب با ماشين قسطي كار مي كنم تو چي؟ تو هم كارمي كني ؟ خودش رو جابجا كرد ، يكي دو دگمه مانتشو باز كرده بود انصافا گرم بود. منم درس مي خونم ، رودهن ،دارم از كلاس برمي گردم. برو خالي بند ! رودهن ، اينجا ! حتما روي روان آدما كار مي كني ؟ پس دفتر كتابت كو؟ اگه از گرما عرق كردين خاموشش كنم ؟ ساكت بود به آينه زل زده بود. نه دارم مي رم خونه ، خونه منتظرم هستند . راستش دنبال كار مي گردم ، آشنا ؛ پارتي ، چيزي نداري ؟ بي پولي سخته ، مي خوام روپاي خودم باشم مي خوام از اين معلق بودن درآم . مگه نيستي ؟ اينم كار پردرآمديه ! گاز مي دادم انگار خيلي عجله داري؟ دستام به فرمون چسبيده بودن كدوم وري بريم ؟ مي خواي شام باهم باشيم ؟ نه جدي مي گم دوكوچه بالاتر پياده مي شم ، من اينكاره نيستم. موبايلم زنگ زد باشه زود ميام ؛ گفتي كجا ؟ نياورون ؛ باشه فهميدم يارو خرپوله ، لامصب اين وقته شب با اين همه ترافيك ، خري ديگه ، مي فهمم مجبورم باشه فعلا كار دارم . دست تو كيفش كرده بود انگار دنبال چيزي مي گشت ؟ يه كارت بهش دادم دستام عرق كرده بود واي كه چه كولر مي چسبيد سر يه كوچه نگه داشتم. شماره موبايلم ! مرسي دررو باز كرده بود يه پاش بيرون بود مي خنديد – قهرمانها هميشه خوشحالند – دستش رو دراز كرد منم دراز كردم اما اون سريع قاپيد لعنت به كار كه همه چيزآدمو خراب مي كنه من اين طوري نيستم . تازه كاري كه همه چيزارو قاطي مي كني درماشين رو محكم بست حتي وانستاد دوباره نگاش كنم ، كوچه اي تاريك بود ، يادم رفت اسمشو يا اسممو ! ولي هرچي بود با اون مانتو صورتيش ، خوشگل بود.