۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

خدايا

واي از انتظار واي از انتظار و آن سان كه مي بري كه مي رسي كه شاد مي شوي و واي از لبخند پس از انتظار خدايا تو مي فهمي اما من كه نمي دانم.

دلم ...

دلم گرفته ست. چندي ست كه گرفته ست. تو مي داني اما من كه نمي فهمم!

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

نمي دانم

نمي دانم از چه مي هراسم از تو از من يا هراسي كه درونم را به هيچ مي خواند نمي دانم گريزت از تظاهر فكر من است يا وجود ناگفته تو . من در اين هستي خواب آلود تو در گوشه اي كه نام دل برخود گرفته و اين هراس ناگزير . -- دستها را بالا مي برم سكوتم را در چارچوب درياي نور مي شكنم هراسم را به اولين باد صبحگاهي پرتاب مي كنم و هرچه در روياي خود جاداده ام براي تو كه در گوشه اي به نام دل ايمن گرفته اي . 14/7/80

خواب ديدم

خواب ديدم كه خورشيد مثل ماه سفيد شب هنگام از پشت بام زندگيم پريد و همه اقيانوسهاي بيداريم محتاج قطره اي از اميد گشته . خواب مي ديدم كه ستاره ها نه ! فانوسكهاي كوچكم به گمان پيروزي مهتاب رقص كنان بربالين مشتاق من آمدند اما بي خبر از اين حقيقت غريب كه من براي مردن عمريست انتظار مي كشم. تابستان 79