۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

لاک ÷شت

لاک ÷شت
چه می داند
 الوند درازتر است یا سبلان ؟
 آخر می شناسیش !
 اما من هم نه می دانم نه می شناسم !!!!
باور می کنی ؟

شب

شب می گذرد
 از دور کورسویی بود
 دویدم
نرسیدم
 شب تمام نشد و من هنوز نرسیدم. 8/7/88

34

1 2 3 4 5 6 7 8 ... 34
به همین سادگی!
 این حکایتی تکراری ست برای من و تو فقط همین.

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

هنوز ...

هنوز
 در پرتونوري مي چرخم
 به شوق رهايي
 از تمام امواج تنهايي. 11/6/88

پنجره

برف مي باريد
من پشت پنجره التماس مي كردم
كه سردم نيست .
 --
 باران تگرگ وار مي زد
من پشت پنجره دعا مي كردم
 كه تشنه ام نيست.
 ---
تيرهاي خورشيد
من پشت پنجره صدا مي كردم
كه گرمم نيست
 ... . 11/6/88

خدايا ...

خدايا گفتن نام تو براي من ... هنوز پنجره ها بازند . وآن سو ترك تر... براي رسيدن هيچ گاه دير بودن معنايي ندارد.( مفهومي ندارد) اي كاش قناريها هم ... در گمان بهار ديگري ... . اي واي كه چقدر كوچكيم مي دانم نام تو در بلنداي پرواز از عمق كوچك تنهايي ... . كنارم دريايي از باتو بودن خاليست. خدايا شنيدن نام تو براي من ... 11/6/88

ما !!!!!

فكر مي كني آرام شده ايم سكوت ما معنايي جز نفرت نيست اين حكايت را همه شما مي دانيد و ترس بودن ما آمدن ما براي دروغگويي هاي شما و اين داستان ادامه دارد. 30/5/88

34

دوباره شب تولدم هست و من دلم گرفته است. بدون هيچ دليل!!!! سي و چهارم مي شوم بازهم دور مي شوم از اصالت اوليه و حيف ! گريزي نيست اين را بارها گفته ام و تو هم مي داني . من و تو و حالا ما در مقام سي و سوم! 30/5/88

شروع

وقتي به دست آمد اين بار همين طوري نبود. بلكه بايد نگاهداشت. ساخت و زندگي كرد. و اين بار زندگي شروع شده است . 2/5/88

پدر

بزرگتر شده ام چون پدر مي شوم و مفهوم مسئوليت براي من كوله باري مي شود خواستني. خداي من خداي ما . چقدر خواهم فهميد معناي از تو خواستن و شكر. 2/5/88

من!

آغوش باز كن من لبريز از نيازم نياز به تو عشق و بوسه . 16/4/88

شما ها؟

بانگ بلند فرياد در سكوتي لبالب از غرش آن سان كه ما مي توانيم شما ها اي در سكوت مرده ها شما ها اي در خواب پركشيده ها زمان رفتن مرا (ما را ) چه خواهيد كرد ؟ ---- در پستوي خانه امن ما هم خدايي هست در چارچوب تفكر پولادين ما هم عدالتي هست و آن زمان كه مرگ را آرزو مي كنيد واي واي با غفلت امروزتان چه خواهيد كرد ؟ 12/4/88

تو؟

تو كيستي؟ تو چگونه با من مي نشيني؟ تو چگونه با من بوده اي ؟ تو تو تو كه باتوم زخمي ات چون امري امري الهي ! بر پيشاني جوان من يورش مي برد! تو تو چيستي؟ 25/3/88

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

بادكنك - به همين سادگي (2)

مشتها را گره كرده ايد فرياد مي زنيد! آنها پوچتر از هر بادكنكي هستند كه تا امروز پر كرده ايم . آري من و تو باد كرده ايم و خالي مي كنيم هرگاه كه مفهوم بودن با آزادي مخلوط مي شود به همين سادگي ! 25/3/88

نه ، اين اشتباه نبود!

فريب خورديم به سادگي مثل يك برگ گل پوسيديم خشك شديم و هيچ! 25/3/88

به همين سادگي !

چه ساده از دست مي دهيم آنگاه كه نبايد . وقتي مي رفت نمي فهميد رفتن همان رفتن است و ساده بود و ساده تر تمام شد. 2/3/88

اناري

با من اينك قصه ها گو از گل و برگ و شقايق تن مده به خواب جاده همسفر شو با يه قايق
تن من غريب تو نيست محشره ، جاده رسيدن به گمان فتح باشيم لحظه ها رو سر كشيدن
به نگاه تو ، نيازم به سكوت تو ، دل آويز طعم بوسه هاتو چيدم اي كه از تمام عشق لبريز
اين منم كه شوق ديدار مثل پروانه به شمعي اين شنا كردن در توست با تو بودن تك به جمعي
با من اينك عشق بازي از قفس رفتن به دريا تو تمام بودن من من غريبم در صداي محو رويا بوسه هايت لب اناري چشمهايت جاوداني يك ترنم يك اشاره با توبودن آرماني آرماني 2/3/88

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

خالي

من مي جنگم زمانه نيز هم . وقتي كه از همه چيز خالي مي بيني خالي مي شوي پوچ و تهي ! 6/2/88

نگران

نگران چيستي؟ آينده اي كه از امروز تو نشات گرفته است ؟ و نمي داني امروز نيز هم چيست؟ نگران مني ؟ منم نگران تو؟ تو مني ؟ من كه فقط تو را مي خواهم ! فقط همين ! 28/1/88

نمي دانم

آن زماني كه باران مي زد بر شيشه هاي پنجره ما من به تو خيره بودم و صداي دنگ دنگ هم مي آمد من به تو تو به من چگونه بوديم؟ من نمي دانم! 24/1/88

مبهوت

چه ذوقي دارد چه شوقي ست دويدن به سوي سرابي كه نمي داني و مي رسي و مبهوت مي شوي. امروز هم دويدم رسيدم گيج شدم و باز هم خواهم دويد. ( به همين سادگي ) 24/1/88

برف

روزهاي آغازين بهار را با خود مي انديشيدم كه چگونه پرواز پرستوها را حفظ كنم. ياد بگيرم همان زمان كه بهار مي آيد پر مي كشد تا من تمام برف سنگين يخ زده ام را فراموش كنم . 21/1/88

رفتن

ثانيه هاي رفتن مرا در يادت بماند همان سان كه من از ياد تو مي روم. 7/1/88