۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

من - مادر- پدر

تب تند رسيدن


پيرمردي چترش را به سوي باران

حمله ور كرده بود

پيرزني هنوز غرولند مي كرد

مادرم

اما همچنان آغوشش

مثل بناگوشش

باز بود

و پدرم

كه چه جاي امني ست پناهش.

مي بيني كه چه دلتنگم

دل تنگ كودكي

كه بدون هيچ دليلي

چشمداشتي

در ماواي آنها

گم مي شدم.

و حالا تو

تنها مانده اي و من ،

كه مثل همه آنها پناهي

نوري

گرمي

عشقي

و خوبي ات را دوست دارم. 31/1/89

عبور

رازهاي نگفته ما را


چه كسي مي فهمد

آن كودك تازه پا گرفته

كه مي ترسد

اما مي خواهد

از پلي بلند اما پرتلاطم

عبور كند؟

--

فريادهاي خاموش را

چه مي داني ؟

آن من و تو

در سوداهايي كه هميشه از پوچي

فغان مي كند.

وقتي لبريز از سكوت مي شوم

دقيقا

همانه زماني ست

كه مي خواهم

جاري شوم

طوفاني ،

اعماقم

پوچي را مسحور مي كند

نفسي بگيرم

بالي بزنم

اما نمي شود

گاهي تلخ و بي نشان

و اين دنياي لعنتي

كه انگار رويه سكه تلخش

سنگين تر و پيروز تر است !

----



وقتي مي رويم

آرامتر مي شوم

سكوتم در گذر جاده پر پيچ و خم زندگي

محو مي شود

و حالا آواز مي خوانم.

31/1/89

سهم من

نمي خوام ليوان خالي


سهم من

ليوان من كو؟

نمي خوام خالي بمونم

خالي من

ليوان من كو؟

نمي خوام غصه بمونه

غم بياد

عشقي نمونه

شوق بره

صفا نمونه .

--

من مي خوام آبي بنوشم

آبي بشم

آبي بنوشم

ليوان من كو؟

سهم من

ليوان من نيست

ليوان من

اين سهم من نيست!

خالي من

خاليم كو؟

ليوان من

اين ليوان من نيست

ليوان من

ليوان من كو؟

آبي بشم

آبي بنوشم

سهم من

اين ليوان من كو؟ 29/1/89

الاغ

وقتي كه باران بر پنجره مي زد


الاغ همسايه قديمي ما

به ياد خروس خانه مادر بزرگم افتاد

و فريادي از ته دل كشيد

هميشه اين گونه است

پرنده ها زود مي روند

و چها پاها درگير ايستادن مي شوند

29/1/89

حقيقت

حقيقتي بگو به من


چشماي من خوابه دله

نگاه من به انتظار

وسوسه هام خاك گله



تو باغ آسمون ما

پرنده ها غار غار مي كنند

شبا جغدكاي غريب شهر

تو خواب ما زار زار مي كنند



هميشگي به نور عشق

ترنم خوش دلم

صفاي عاشقي ما

عزيزكم عزيزكم



ببين چه لالايي مي گم

ببين كه آروم مي خونم

زاغاي پير خسته شدند

منم كه از عشق مي خونم



29/1/89



فلق

خواب روياگونه من


چله سپيده نور

از فلق رسيده ام من

نور دارم ، نور پر نور



شباي دلتنگي هامون

خسته ازاون نگات نمي شم

شوق من درگير بودن

عشق من ، من پير نمي شم









بازم از ترانه مي گم

بازم از دلگرمي ما

اي كه چشمات چه سياهه

اي كه شبهات شور دريا



مي خوام اين كابوس غريبو

از تو مغزم دربيارم

به سپيده ها ببالم

تو خيالم گل بكارم



گل سرخي از شقايق

نسترن ، شب بوي عاشق

غزل بهار و رويش

فصل بوي دل عاشق



مي بيني چه سبز مي شم

مي بيني تيرگي پريده

ديگه خواب نيستم ، خود رويام

چشمامم از سياهي بريده



اي كه با توهمه بودن

اي كه تو نور اميدي

من مي خوام عاشق بمونم

در فلق باتو كه مثل نور سپيدي

رهايي

رهاترين رها شده


سفير ادعاي شب

نگاه شرقي مني

سفر به خير

هواي شب

دلم گرفته از همه

تنها شدم بي دغدغه

غريبه ام

غريبه اي كه رفته شد

گريزون و پريده شد

رهاترين پرنده اي

رها شده در انزوا

غروب و قلب پاك تو

رسيده به صداي ما



15/1/89



دلزده

آسمان آبي ست


دل من تاريك ست

شب همين اطراف ست

شب من تاريك ست



زخم بر شانه من

تو زدي ، رفتي باز

زخم را چرك مكن

تو غريبي

غربتي گشتي باز



اي هواي نفست

سبزو دل من خاموش

بوسه اي مي خواهم

بوسه اي نوشانوش



شب من غربت چشمان ممن است

دل من وسعت دنياي خيال

اين حكايت پشت پرچين صفا

اين صداقت محو گشته در حصاري بي ريا



آسمان من كجاست

قبله ام رو به دريا بود و خزان

موج آمد ؛ غريبگي نرفت

ساحل كوچك بماند و يك وزان



9/12/.88



طوفان

از لبخند بارها گفته ام


از گريه هيچ نمي دانم

مي داني

پشت اعماق اين اقيانوس

چه طوفاني

مي خواهد هجوم بياورد

لبخند من

نشانه زندگي ست

اما گريه

نشانه اي از رفتن است

حداقل براي من

مني كه

از دريا و درياچه

گريزانم

و به ساحلي در سكوت دلبسته ام.

9/12/88



۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

خاموشي

وقتي خاموش مي شوم


معناي تاريكي را مي فهمم؟

نه !

در اعماق جهالت

نديدن است

اما

شنيدن با توست

هميشگي ست.

9/12/88

دلم

دلم گرفته است


دلم خسته است

خستگي مرا فرا گرفته است

شب

از پشت شبي ديگر

خستگي از پس خستگي ديگر

و دل گرفتگي من

مدام و سرشار است.

10/12/88

قطرات آب

قطرات آب


وقتي از انتهاي فواره

باز مي گردند

سقوط مي كنند

يا مي رسند؟

---

قطرات آب

چگونه رفتن را توجيه مي كنند؟

آن سان كه

نور خورشيد

هم فرود مي آيد

نزول مي كند

اعتلا مي بخشد

جاويدان

و اين قطرات هم بهره مي برند.



10/12/88

خواب

سر بر بالين خواب مي گزارم


و آسوده مي خوابم

بي گمان اين آرزو

دست نيافتني نيست

--

شايد اين آخرين بالين من باشد.

9/12/88

آرام

آرام تر شده ام


به گونه اي كه خودم هم

خودم را

دوست ندارم

سكوتي بي دريغ

صدايي خاموش

و لبخندي محو

كه آن هم زود فراموش مي شود

هنوز اميدوارم

اما خسته

دلم شكسته

و سرما در كوران بودن

بيداد مي كند

نه هياهويي

نه شوقي

خدايا

مرا چه مي شود!



9/12/88

آرام

آرام تر شده ام


به گونه اي كه خودم هم

خودم را

دوست ندارم

سكوتي بي دريغ

صدايي خاموش

و لبخندي محو

كه آن هم زود فراموش مي شود

هنوز اميدوارم

اما خسته

دلم شكسته

و سرما در كوران بودن

بيداد مي كند

نه هياهويي

نه شوقي

خدايا

مرا چه مي شود!



9/12/88

آرام

آرام تر شده ام


به گونه اي كه خودم هم

خودم را

دوست ندارم

سكوتي بي دريغ

صدايي خاموش

و لبخندي محو

كه آن هم زود فراموش مي شود

هنوز اميدوارم

اما خسته

دلم شكسته

و سرما در كوران بودن

بيداد مي كند

نه هياهويي

نه شوقي

خدايا

مرا چه مي شود!



9/12/88

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

بايد

بايد تغيير كنم


بايد اين بخل و غرور را

بر سر رخت چركهاي مادر بزرگم

پرتاب كنم

مي داني چقدر دلم براي

سنگ شورهاي بچگي

تنگ شده است

آن دوره اي كه

تمام دغدغه ام

ماشيني بود سه چرخ

و عروسكي يك پا

كه همه زندگي ما بود

خود خود زندگي ما بود.

24/9/88

كلاغ

آن سو ترك


پرنده اي

بالاي سر كلاغي پر كشيد

من ماندم

و سياه جامه اي

كه هيچ چيز

اما مكررا غار غار مي كند

من،

تنهايي من

و يك كلاغ

كه اصلا دوستش ندارم.

24/9/88

اتاقك

اتاق كوچكم را


خالي مي كنم

از تمام دلهره ها و فرياد

كه بايد نمي زدم

نمي گفتم

و همين.

چقدر خسته ام

حتي توان ديدن يك لحظه لبخند

هم

دست نيافتني شده است.

24/9/88

كودكي 2

كاش مي شد


چشم باز مي كردم

و زماني ديگر بود

آنگاه كه زرد آلوهاي استخر باغ عمه جان

واي كه چه كيفي داشت !

---- ---

فكر مي كردم

بعد از كودكي

همه چيز بهتر مي شود

اما بار اين من خسته

امانم را بريده ست

و هرروز پيرتر مي شوم.

--- ---- ---

يادم هست

آلو قطره طلايي

با هسته

يا بي هسته !

تنها دغدغه مان بود

كودكي بود

و خوب .

24/11/88

تو- پسرم

براي پسرم ، آترين


تو چگونه چيستي را به من فهماندي


آنگاه كه در مفهوم بودن

دست و پا مي زدم،

زماني مي گذرد

و هنوز

اتاق آبي تو

پر از جلوه نبودن ست

كه فرياد مي زند

من جاي بهتري را برگزيده ام.

--

ديگر چه مي خواستي !

راستي چه مي خواهي ؟

چگونه چيستي را از من مي پرسي؟

كه من

بدون هيچ لياقتي

جسارتي

و حتي دخالتي ،

و تو

راهي شدي

رفتي

و ما را

با اتاقك خاموشي كه نبودنت را

بايد

هميشه يادآوري كند

رسوا گذاشتي

و اين همان چيستي زندگي ست .

---

باشد كه ما نمي فهميم

-مگر همه چيز فهميدني ست؟-

و تو رفتي

و همين .

15/11/88

كودكي

گريه ام گرفته


به ياد دوراني كه

كودكي و كارنامه اي بود،

مي خندم

به ياد دوراني كه

ماشين بازي بود،

گريه ام و خنده ام !

مي بيني چقدر از امروز دور شده ام

دور شده ام.

گم شده ام.

و اين انگار حالاي زندگي ست .

---

ماجراي من و سوداي كودكي !

25/10/88

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

لبخند3

لبخند مي زنم


گريه مي كنم

دعوا مي كنم

غرمي شنوم

من چه شده ام؟

من چه بوده ام ؟

و اين سرانجام خوبي نيست .

24/9/88

آرامش

وقتي از دور آن پنجره را مي بينم


كه كودكان آرزومندش

محتاج قطره اي از مهر گشته اند...

وقتي از دور آرام آرام

تنها مي شوم

مي فهمم كه هيچ نيستم

پوچ بوده ام

و همين

تمام زندگي در جستجوي جرعه اي آب

كه گاهي

مشت مشت

در دستانمان هست.

24/9/88

همه

اشكالي ندارد


ما همه تنها مي شويم

غمگين و افسرده

اما تو شاد باش

كه گوشه اي از تنهايي را

به استثمار گرفته اي!

اشكالي ندارد

ما همه بي هم مي شويم

وقتي زود دلگير مي شويم.

6/9/88

هماني كه هستم

دلم را مي شكنم


لبريز مي شود

اقيانوس خالي او

از غمگينانه ترين شكوه ها

واي هنوز

هماني بودم

كه هستم.

همان لبريز از سكوت

لبالب از دلخوري

و ظاهري شاد.

13/8/88

پرنده

پشت ديوار خزان


يك پرنده بود

شكسته

اما آوازه خوان

ديوار را مي شكنم

نوار ضبط شده را

مي شكنم

سكوتم را هديه مي كنم

پرنده ها رفته اند

قناريها مرده اند

سكوت هم دلپذير است

شايد

در عمق اين رسيدن

به آوازي معنا دار

دست مي يابيم

مي بيني

خزان امسال

سكوت دارد .

13/8/88



۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

بابا

بابا گفتن ها را يادت هست


آن گونه كه من

به نام پدر

بر او مي سرودم

يا ...

دلم شاد است

پدر شدن

مفهوم جديدي دارد.

6/7/88


سكوت2

سكوت


لبخند

فرياد

گريه

تنهايي

با هم

زندگي

نه مرگ

و همين .

25/10/88




۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

نگاه

براي همسرم .

نگاهي ساده


سكوتي بي دريغ

و چشماني

كه به عمق درياي درونت

حرف كه نه

فرياد مي زند .

فقط نگو

كه نمي فهممت

فكر نكن

لبخند من تاوان

خود باور است

اما گونه هاي تو

در مقابل حقارت من

غوغايي ست

و من دست و پا زنان

فقط مي خواهم به تو

بگويم

يا بچشي

كه ذره اي

مي خواهم

تورا درك كه نه !

... .

----

باشد

من هم درد را به دوش مي كشم

هرچند كه تو

خود درد كشيده اي

كه من تنها

دوستش دارم .

25/10/88


طوفان

طوفاني ست


گذر خواهم كرد

هرچند ضعيف و خسته !

آغوش دلنشين ات را

فراموش نكرده ام

هرچند كه آغوشي بود

كه نيست

و رفت.

غوغايي ست دست نيافتني

من مبهوت نيستم

گيجي ام

به انتها رسيده است

در آرزوي رسيدني بوديم

كه انگار حقمان نبود!

كه لياقتي ست

پشت اين دادنها !

گوش مي كني ؟

با توام

درون بي انزواي من

ياد مي گيري ؟

رنج نهفته بي انتهاي من

--

همين بود

انگار حقيقتي ست

كه سالها مي دانستي

اما باور نمي كردي

روياي درونت را

و اين حكايت بايد

پاياني داشته باشد

حتما دلنشين.

25/10/88


آنها

آنها كه از پرواز مي گفتند


هنوز هستند؟

در قربانگاه زندگي

وقتي هلاك شدن

حرام انسان مي شود!

--

آنها كه از بي خيالي مي سرايند

وقتي قطره اي از دست مي دهند

هنوز مي فهمند

در باتلاق از دست دادن ،

وقتي بدست آوردن را

حلال انسان مي دانند!

-----

ساده ترين مفاهيم را

از جيب سوراخم بيرون مي آورم

هديه اي ناقابل

براي هر آنچه كه در زندگي

لياقت بودن را دارد

-----

فقط همين !

22/10/88




لبخند تلخ

چه تلخ لبخند مي زنم


وقتي كه فراموشي را هديه مي دهند

من مبهوت مي شوم

آنها فكر مي كنند

كه مي فهمند

همين

و به همين سادگي !

22/10/88


سكوت

يك شب از خواب پريدم


يادم رفته بود

سكوتم را شكستم

و دوباره

خوابم رفته بود.

22/10/88


گل را از باغ چيديم


و در باغچه كوچكمان

نتوانستيم

وقتي خشكيد

مبهوت شديم

اما سكوت نكرديم.



--



گفتي مي خندي ؟

آري لبخند مي زديم

تا تمام فريادهايمان

در غوغاي درونمان

محو شده باشد.



----



نگو كه چرا گريه نمي كني ؟

نگو كه چرا فكر نمي كني ؟

نگو

هيچ نگو

ما هنوز لبخند مي زنيم

اما سكوت نمي كنيم!

22/10/88


۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

لبخند2

من لبخند مي زنم


او بغض مي كند

ما مي خنديم

او هم لبخند مي زند

چه بازي سختي را شروع كرده ايم

من مي برم ؟

يا ما شكست مي خوريم؟

و تو شايد لبخند مي زني ؟

من

ما

اين بازي به خدا جذاب نيست !

خدايا

اصلا لذت بخش نيست !

به چه قيمتي ؟

به قيمت ساختن ما؟

نه !

به تو قسم مي خورم

كه افتخاري نيست

ادعايي نيست

ما

هميشه بازنده ايم !

چون زنده ايم

واين بازي

هميشه

ادامه خواهد داشت.

12/10/88


لبخند1

سر به راه مي روم؟


گمراه مي روم ؟

در پستوي تاريك زندگي

دالاني كوتاه

در اعماق غريب باهم بودن

شكيبايي مرا مي خواهي ؟

مرا به صبور بودن رهنمون مي كني ؟

چه مي گويي؟!!!

اين سكوت دروني من است

كه گهگاه

فوران مي كند

غرقم مي كند

و من

در برون

لبخند مي زنم .

12/10/88


۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

يك بوسه


يك بوسه ؛

مي خواهم بر گونه هايش سيلي بزنم

اما نمي توانم !

نمي شود؟

شايد هيچ وقت يا شايد

هميشه !

مي ببيني چقدر سرگردانم

كوچكم

پوچم

و اين خود زندگي ست.

10/10/88


خدا را

براي پسرم كه زود آمد و خيلي زود به بهشت رفت

خدا را


خدا را

مرا چه سخت مي گذرد

اين لحظه ها

در هنگامه رفتن .

خدايا خدايا

مرا چه اميدي بود

پرنوسان

در اذان رسيدن

و يك لحظه شادي

اما ترس پنهاني ست

مرا ،

اين چگونه حكمتي ست

در لابلاي تمام پستي ها

اوجي سربلند نهفته اي

كه مثل هميشه زندگي

من كوچك

آن را

نمي فهمم

و تو را

در كوچه پس كوچه هاي زنده بودن

جستجو مي كنم

وقتي كه گم گشته ام.

10/10/88