۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

تو- پسرم

براي پسرم ، آترين


تو چگونه چيستي را به من فهماندي


آنگاه كه در مفهوم بودن

دست و پا مي زدم،

زماني مي گذرد

و هنوز

اتاق آبي تو

پر از جلوه نبودن ست

كه فرياد مي زند

من جاي بهتري را برگزيده ام.

--

ديگر چه مي خواستي !

راستي چه مي خواهي ؟

چگونه چيستي را از من مي پرسي؟

كه من

بدون هيچ لياقتي

جسارتي

و حتي دخالتي ،

و تو

راهي شدي

رفتي

و ما را

با اتاقك خاموشي كه نبودنت را

بايد

هميشه يادآوري كند

رسوا گذاشتي

و اين همان چيستي زندگي ست .

---

باشد كه ما نمي فهميم

-مگر همه چيز فهميدني ست؟-

و تو رفتي

و همين .

15/11/88

هیچ نظری موجود نیست: