خواب بودم
پرنده اي مرد
خنديدم
به دنيا
آمدم
بيرون از هرچه تعلقات من است
باور مي كني؟
كه خورشيد
در شب مي گريست
نه زار مي زد
بوسه اش دادم
با كمي اندرز
تا صبح
كه بيدار شدم
و خورشيد مثل هميشهباز مي گريست
۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه
نگاه
در اين ديار خشم وخاك
در اين نفس كشتن ما
مرا غريبه مي شود
صداي لحظه هاي مهر
مرا فريب مي دهد
نگاه پررياي شهر
نگاه من به انتهاست
اسير و مبتلاي راز
نگاه من به عشق توست
به ياد چشمه هاي پاك
چه هق هقي چه ناله اي
مهيب وحشت سكوت
مرا نشانه مي رود
مرا غريبه مي كند
صداي لحظه هاي مهر
مرا فريب مي دهد
صداي پررياي شهر
نگو كه اهل صبر گشته اي
نگو كه مثل خواب باش
سكوت اين شهر غريب
مرا نشانه مي رود.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه
بربلنداي كوه
بربلنداي كوه
اگر فرياد برآرم
از اين سكوت خفته ام
رساتر نيست
برخاك تو
بردرگاه وجوديت
ناله هيچ.
---
سربر بالين قله اي مي گذارم
و سكوتم را
در چارچوب كوهدشتي
خاموش
پرواز مي دهم
تو سكوت كن
و من
كه هنوز هم سرگردانم.
16/3/80
لبخند
لبخندي ديگر
وقتي بر دره اي فرود مي آيم
و تو
از بالاي سر
دستها را به كمر بسته اي .
نگو كه فرياد مي زدم
نگو كه سرگرداني.
از بلنداي يك برج
به سكوت روبرويم خيره ماندم
و صداي صداقت ديروز
لبريز از گناهم كرد
لبخندي نمي خواهم
فريادي نمي طلبم
هرچه هست معناي رسيدن است .
۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه
دو داستانك
يادمه يه زماني صفحه آخر همشهري ،داستانهاي خيلي كوتاهي نوشته مي شد .
داستانهايي كه ناخواسته آدم رو ياد شعرهاي هايكويي مي انداخت.
عمو گفت كه بايد سيزده تاشو بفروشم
مامان نگفت كه صبح چرا زودتر از وانت پياده شد
خانم مهربونه گفت كه كاشكي پول آدمسا رو خرج دندونات مي كردي
عمو گفت كه اين دفعه نمي زنمت ولي يادت باشه هميشه همه پولا رو به من بدي
منم گفتم اي كاش مي شد دوباره مدرسه برم.
---
كوچه خلوت بود
از بس كه دويده بودم صدام درنميومد
كركره مغازه علي آقا پايين بود ، بغضم گرفت جواب مامانو چي بدم
يهو پيداش شد
كف دستم عرق كرده بود
نپرسيد چي مي خوام
لبخند زده بود
بايد بازم بدوم آخه خواهر كوچولوم هنوز شير نخورده.
من بي تو
پشت اين خانه غربت
پشت اين پرواز تنها
با تو من ترانه دارم
با تو من تنهاي تنها
پشت اين كوچه ديروز
باتو در خيال بودن
مثل من نبودي انگار
با تو در فكر نبودن
حالا اين شب سياهي
زده بر دل من اينجا
حالا اين دلهره و ترس
مونده توي خونه ما
رفتي از كوچه زيباي رسيدن
رفتي از فرداي ما خبر بياري
منو با هرچي كه بود هرچي رسيدن
رفتي بر فرداي ما اثر بذاري
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه
كوچه ها
كوچه هايي مه گرفته
آدمايي سرد و خاموش
اين وسط من غريبه
مونده ام از كل فراموش
سخت و سرده
شب اينجا
دل من خسته و تنها
تو بودي يه همصدايي
تو بودي آخر رويا
مثل فردا
انتظارت
منو خواست و بي قراري
اي كه روزام
چه قشنگه
اي كه با تو چه بهاري
مثل هر عشق يه نگاه بود
مثل خوابي پررويا
اي كه تو كوچه بودن
تو بودي تنهاي تنها
كوچه هاي پر زخالي
مه گرفته شب پوشالي
من غريبه مثل هيچم
تو كجايي كه رهايي.
بايد
بايد اين پنجره ها باز بشن
فصل غم جاري بشه
غصه ها آب بشن
بايد اين لحظه تاريكي شب
از خيال من و تو
پاك بشن
نگو نه
نمي شه
اين ديگه عادت نمي خواد
ياد تو
با ياد من
عشق كه ديگه آفت نمي خواد.
فصلي تازه مي رسه
عشق كه سياهي نداره
فصلي كه هرروز شو
ياد تو از نو مياره
بايد اين ستاره ها
نور بگيرن
يه ترانه كه كمه
جون بگيرن
بايد اين چشمه هاي تازه ما
از نگاه سبزمون
آروم بگيرن
نگو نه
نمي شه
اين ديگه عادت نمي خواد
ياد تو
با ياد منعشق كه ديگه آفت نمي خواد
سرزمين
اي سرزمين پاك من
در اين زمانه سكوت
براي من براي ما
غزل بخون غزل بخون
تو روياي هميشگي
نمونده جاي پرزدن
صداي تو يه آشناست
براي تو براي من
صداي تو حريم ماست
در اين ديار بي نفس
صداي پاك بودنت
براي من شده نفس
نمي تونم داد نزنم
از بس حقير شده تنم
براي تو براي من
بگو از عاشق شدنم
اي سرزمين نفس بكش
با تو منو دل همصداست
روزاي سبز زندگي
از پس چهره ها جداست
با تو دلم چه معجزه ست
با تو دلم چه بي نياز
منو ببر از شهر خواب
منو ببر از اين نياز
اي سرزمين آشنا
تنگ دلم براي نور
براي فتح اين ركود
در انتظار يك عبور
اي همنشين سپيد ما
در انزواي شب نمون
از اين گريز ناگزير
غزل بخون غزل بخون
۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه
جهالت
آن سان كه من
در پرتوي از ذرات هستي گم مي شوم
بي نام يادگار تو
دريغ و درد كه بتوانم
دريغ ودرد كه برگزينم
چارچوبي از قاب عشق.
من در سوداي بودن يار خود
غرق گشته ام.
---
سر بر بالين خاك خواهيم گذاشت
دريغ و دردي هم نخواهد بود
گناه ما نيست كه بايد بمانيم
بايد برويم
گناه ما چيست؟
آمدن
بودن
و سيركردن روزگار
در اعماق عشق و جهالت.
8/8/87
زندگي همين است!
از اين هراس بودن من
چه مي پرسي
تنها تر از غريبه مي شوم
وقتي بر من مي تابي
عتاب تو
خشونت من ،
نه
اين همان زندگي ست
اين هياهويي ست
در تبلور بودن ما .
10/5/84
سنگ
سنگ بر سنگ مي زنند
گروهي سكوت مي كنند
آنها هنوز بر باور خويش مي رانند.
تيشه ها را كنار مي زنيم
جماعتي قلم بر دست ، مي روند
- آنها هنوز بر داستان خويش قلم مي زنند –
خواب بر خواب مي روند
هياهويي فقط شلوغ مي كنند
آنها هنوز بر منوال خويش
زنده را عمر مي كنند.
--
تو
من
ما
اين سالها حديثي ست
كه بر زندگي ما مي گذرد
دريغ نخور
حسرت نكش
و سكوت نكن.
10/5/84
۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه
چكاوك
چكاوك سپيد من
چكاوك خيال شب
نگو كه من شكسته ام
ز دست و پا گسسته ام
غريق در نواي سبز
به انتظار يك نگاه
نشسته ام نشسته ام
مرا به چلچله ببر
به انتظار صبح نور
مرا از اين حصار شب
به كوچه ها ببر به انتظار نور
دگر در اين حديث نفس
نه زلزله نه خاك خوب
به من جلا نمي دهد
به من دوا نمي دهد
چكاوك اميد من
ببين چقدر خسته ام
از اين همه دريغ و درد
ببين كه دلشكسته ام
1/12/86
۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه
آن سان ...
آن سان كه من ايستاده ام
رو به تمام هستي
تو به گونه اي در آيينه مي نگري
كه من
همچنان نيستم .
آن سان كه تمام وجودم را
اي بي دريغ و بي همتا
در لبالب آن همه مهر
كه از پرتو نگاه تو
بر من جاري مي شود
با وسعتي از عشق مي بينم .
خالق من
باعث من
با تمام آيينه هاي زندگي
با تمام جاري شدنها در اعماق رسيدنم
تو را مي پرستم
لبريز مي شوم
آرام مي شوم
مفهوم مي گيرم
بهت را فراموش مي كنم
و به دركي تازه از باور بودن خواهم رسيد.
3/8/87
بادبادك سرد
بادبادكي به هوا مي رود
نگاه من
رو به آسمان .
دستهايت را كجا پنهان كرده اي ؟
در اين هواي سرد
من غرق چرخش بادبادك گشته ام
و اين هواي سرد!
19/9/87
۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه
چه مي خواهي؟
يك سكوت بي انتهاست
اين تمام سپيدي شب است
كه از پشت پنجره زندگيم
مرا به نظاره كردن
دعوت مي نمايد
در فراسوي اين همه بودن
از من چه مي خواهي
آرام باشم
سكوت كنم
مثل آنچه كه از بيرون زندگي
مرا به نظاره كردن
دعوت مي نمايد.
21/10/86
پنجره خالي
به پنجره نگاه مي كنم
كنار پرده آبي ،
زندگي من
ديواري خالي ست
نه اينكه ترسيده ام
نه اينكه تنها مانده ام
نه
تنها
پنجره ايست
كه مرا به افق دوردست
مرهون مي نمايد.
26/3/86
۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه
مي فهمي؟
وقتي نمي تواني گام تازه اي برداري
حديث زندگي را چه مي فهمي ؟
در اين دالان تاريك!
وما درگيرودار بودن .
وقتي تمام هياهوي زندگي تو
همان تنها بودن است
در اين سيلاب بي انتها
در وانفساي پوچ شدن !
وقتي نمي شود
وقتي نمي توان .
واي
واي كه چه سختگير شده ام .
11/9/84
حكايت غريب
عشق
دوست داشتن .
اي كاش براي من
حد و مرزي بود
تواني
تا سرانگشت
در گلوگاه رسيدن
به تمام آنچه براي ماست .
خفقان
كينه
و نفرت .
آرام شو
سكوت كن
اينجا سراي ما نيست
دوستي
دنياي ديگري مي خواهد.
۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سهشنبه
قصه
ديگه اين رقابت با جنتي عطايي هم معني خاصي داره !
دل پرحكايت شب
غربت و خانه دنيا
قصه تلخ سياهي
لحظه هاي موج دريا
با تو اينك چاره اي نيست
جز سكوت و لحظه خواب
با تو اينك فرصتي نيست
جز دويدن سوي يك قاب ( جز گريز از عكس مرداب )
من كشيدم روي ديوار
عكسي از جدول فردا
تو كشيدي عكس مرداب
توي ساحل پيش دريا ( در حضور چشم دريا )
تو همون خواب هميشه
لحظه هات جدول خالي
من همون ياد غريبه
لحظه هام قاب خيالي
با من اينك قصه اي نيست
جز صعود از شك و ترديد
از قفس رفتن به كوچه
قابها را ديد و بوسيد
دل پرحكايت من
جدول سياه دنيا
قصه فرصت ديگر
تو بگو حتي به رويا
خرداد80
قصه
ديگه اين رقابت با جنتي عطايي هم معني خاصي داره !
دل پرحكايت شب
غربت و خانه دنيا
قصه تلخ سياهي
لحظه هاي موج دريا
با تو اينك چاره اي نيست
جز سكوت و لحظه خواب
با تو اينك فرصتي نيست
جز دويدن سوي يك قاب ( جز گريز از عكس مرداب )
من كشيدم روي ديوار
عكسي از جدول فردا
تو كشيدي عكس مرداب
توي ساحل پيش دريا ( در حضور چشم دريا )
تو همون خواب هميشه
لحظه هات جدول خالي
من همون ياد غريبه
لحظه هام قاب خيالي
با من اينك قصه اي نيست
جز صعود از شك و ترديد
از قفس رفتن به كوچه
قابها را ديد و بوسيد
دل پرحكايت من
جدول سياه دنيا
قصه فرصت ديگر
تو بگو حتي به رويا
خرداد80
۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه
شب
ترانه اي ديگر!
وقت بهاره
سكوت كن
صداي بيشه زاره
تنت خسته ست
مي دونم
اما دلت بهاره
وقتي تو كوچه هاي بارون
با ناز و گل مي شيني
چشمات ستاره مي شه
وقتي تو شب مي خوني
حالا بگو كجايي
همراز شب با بارون
دلم هجرت تازه مي خواد
مثل پرستوهامون
وقت رسيدنت شد
سكوت شب رو بشكن
بهار مي خواد بمونه
طلسم خوابو بشكن
همش انتظار !
1- چشمام به سختي باز مي شه نمي دونم ساعت چنده يعني چي؟ مامان منو تكون مي ده ، چي مي خواي ؟ اين جوري كه داره حالم بهم مي خوره . من چه مي فهمم آسمون چه رنگيه ؟ روزه يا شبه ؟ نمي دونم ولي گشنمه ! حالا تا كي بايد صبر كنم؟ پس كي ماماني از اون غذا خوشمزه ها به من مي دي ؟ خدايا چقدر سخت مي گذره ! همش انتظار ، بي خوابي و گرسنگي .
2- نه تو رو خدا بذاريد يه ذره ديگه هم بخوابم . مادرم من هنوز دوست دارم بخوابم . نمي دونم ساعت چنده ؟ اصلا سرويس براي چي مياد؟ چرا تكونم مي دي ؟ چي مي خواي ؟ اين جوري كه اصلا نمي رم مدرسه ها ! امروز آسمون چه جوريه ؟ بارون مياد يابرف ؟ ولي من مدرسه رو اول صبح دوست ندارم . بايد بيرون منتظر باشم . خدايا چه سخت مي گذره ! همش انتظار ، بي خوابي و امتحان .
3- واي از دست اين ساعت، حالا كه هيچ كسي كاري نداره ، سرو صداش دست از سر آدم بر نمي داره نمي دونم ساعت چنده ؟ خدايا كي حال اين دانشگاه رو داره چند بار زنگ مي زنه ؟ چي مي خواي ؟ اي كاش اصلا كوكت نكرده بودم . آسمون چه ريختيه؟ به من دانشجو چه ربطي داره كه بارون يا برف بياد . نمي دونم حوصله هيچ كسي رو ندارم اون درسهاي مسخره ! خدايا چه سخت مي گذره! همش انتظار ، بي خوابي و علافي .
4- نه امروز حال رفتن ندارم . جون مادرت بذار بخوابم . بي خيال شو . نمي دونم ساعت چنده ؟ آسمون مي باره يا برفيه ؟ اصلا مي خوام امروز مرخصي بگيرم ! چيه هي بالا سرم غرغر مي كني ؟زنگ بزن نه sms كن بگو بي حاله ! من حال و حوصله ديدن قيافه رييس و مسئول رو ندارم .خدايا چه سخت مي گذره ! همش انتظار ، بي خوابي و بي پولي.
5- ديگه از ما عمري گذشته ، حالا عادت صبح زود بيداري مگه مارو ول مي كنه ؟ چرا دست از سرمون بر نمي داري ؟ بلند شم چي كار كنم؟ نمي دونم ساعت چنده ؟ اصلا كسي با من كاري نداره ! مامان ، ساعت كوكي ، همسر ، اين حرفها همش مال گذشته بود . من كه جايي براي رفتن ندارم . آسمون چه شكليه ؟ برفي يا باروني ؟ من بيكار ، برا چي بلند شم ؟ برا كي بلند شم ؟ خدايا چه سخت مي گذره ! همش انتظار ، بي خوابي و بيماري .
چراغ قرمز
آنقدر به چراغ سبز خيره شدم
تا از خجالت سرخ شد
نمي دانم به كدام چهار راه بايد برسم
و نمي دانم تو از چپ مي آيي
يا من
بايد به راست بروم.
خيابان شلوغ است
آدمكها تنها تنها راه مي روند
تنها مي ايستند
و من هنوز
پشت چراغي ديگر سرگردانم
--
بايد سر را بالا گيرم
قامتم را صاف كنم
خم را از ابروانم برچينم
و گامي بردارم
اينها حرفهاي توست
حرفهاي من
حرفهاي آدمي كه
از سرگرداني رنج مي برد.
۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه
پنجره
پنجره
باران
او كه هميشه به بيرون نگاه مي كند
مي داند هرگز برگشتي در كار نيست .
باران
بي دريغ تازيانه مي زند
و صدايي كه به ما مي رسد.
تو
من
چگونه پاسخگو شويم
بر همه چيزي كه از آن ما نيست
از ما نيست
و من جز سكوت چاره اي نمي بينم.
--
پنجره
باران
او كه هنوز نشسته است
مي دانم هميشه خواهد نشست
و سكوت تازه ما
از سكوت خاكستري من
تا قفس طغيان تو .
چگونه آرام باشيم
بر همه چيزي كه براي ما نيست
از ما نيست
و من جز سكوت چاره اي نمي بينم.
4 نوشته
(1)
با زبان رسيدن
به شوق ديداري كه
عشق مرا فرا مي خواند
به تك اشارتي از تو
بانگ مي زنم
دوستت دارم
كه اين
كمينه قابلي ست براي تو
براي عشق
(2)
از تو
از عشق
براي تو
براي عشق
به گونه اي كه هميشه با هم خواهند بود
روز آغازت را مي ستايم
به شوقي كه
هميشه دوستت دارم.
(3)
در روزي كه عشق
فرياد بودن سر مي دهد
در بلنداي با تو شدن
بدون هيچ گستاخي
كه نازدانه عشق
آزرده خاطر شود
فرياد مي دهم
دوستت مي دارم
(4)
با چه زباني باز گويم
از چه گونه اي
كه گونه هاي تو
مرا استوار مي سازد
با چه بياني باز خوانم
از بيان لحظه اي كه مرا به ديدار تو مشتاق مي كند
آري
دوستت مي دارم.
۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه
خاطره (1)
منزل ما در طبقه اول آپارتمان قرار داشت و منزل خواهرم كوچه بغلي بود اما چون خواهرم مريض بود شب آنها پيش ما ماندند . پدر و مادرم در اتاق خودشان ، خواهرم ، همسرش –مجيد- و پسر كوچكشان در اتاق من به استراحت پرداختند. رختخواب من هم در اتاق پذيرايي انداخته شد!
تا فوتبال تمام شود ساعت حدود 1 صبح بود صداي گريه بچه بلند شده بود صدا آزارم مي داد معلوم بود كه همه بيدار شده اند
مادرش درحالي كه او را بغل كرده بود با بچه حرف مي زد تا آرام شود. حوصله چشم باز كردن نداشتم كاري از دستم بر نمي آمد تا براش انجام بدم پس سعي كردم به اين موضوع فكر نكنم و بخوابم.. افكارم را براي خواب متمركز كرده بودم كه احساس سرماي شديدي كردم چشمهايم را گشودم درب خروجي خانه مقداري باز شده بود كه سريع اما در سكوت بسته شد !
باور نمي كردم ، چشمان روشن غريبه را در تاريكي ديدم وقتي من سرم رو بلند كردم او سريع در رو بست .
به سرعت بلند شدم ، روياهاي بچگي به بيداري تبديل شده بود يكي از آدمهايي كه توي فيلمها ديده بودم همين چند لحظه پيش در را بست و فرار كرد . فكر مي كردم خواب مي بينم نگاهي به اطراف كردم پدر در اتاقش خوابيده بود و بقيه هم در اتاق من ، بالاي سر بچه بودند. يادم آمد كه ديشب فراموش كردم كفشهاي همه را توي خانه بياورم تازه ديروز عصر آينه ماشين بابا را دزديده بودند .
درچند لحظه تمام اين افكار به مغزم حمله ور شده بود درنگ نكردم به طرف درخانه حمله ور شدم. بعد از ماجراي غرق شدن در دريا ، اين دومين بار بود كه واقعا مي ترسيدم نمي دانستم چه كاري بايد بكنم ، دستم توان جلو رفقتن براي باز كردن در نداشت هرجوري بود دستم را دراز كردم شايد تمام اتفاقات در 4 يا 5 ثانيه بيشتر طول نكشيده بود اما براي من كه با چشمان خودم دزد را ديده بودم و مي خواستم كاري انجام بدهم زمان زيادي گذشته بود. در را به سمت خودم كشيدم اما از اون طرف هم ، اجازه باز شدن داده نمي شد زور او بيشتر بود شايد به خاطر ترسي كه در تمام وجودم مانور مي كرد نمي توانستم در را باز كنم ! زبانم كاملا از كار افتاده بود هر چي زور داشتم جمع كردم و يهو در را به سمت خودم كشيدم ، اوه خداي من ديدمش . توي تاريكي تشخيص دزد مشكل بود . مردي كشيده با لباسي تيره كه انگار باروني تنش كرده بود با سرعت از پله ها پايين مي رفت پاهام توان حركت كردن نداشت من توي راهرو آرام و ساكت ايستاده بودم و او درحال رسيدن به درخروجي بود. ، دستم را به حالت تكبيرگفتن بالا بردم و با تمام وجود نعره زدم . يه چيزي مثل : هي كجا مي ري ؟ با داد زدن من ، دزد كه داشت در را باز مي كرد ايستاد و شروع به فرياد زدن كرد ! آن قدر بلند هوار كشيد كه من ترسيدم و ساكت شدم .
لحظه اي به همديگر نگاه كرديم تمام وجودم مي لرزيد هيچ چيزي را درست نمي ديدم و عجيب بود كسي هم واكنشي نشان نمي داد . واي خداي من دزد از پله ها بالا مي آمد با چه سرعتي به من نزديك شد و من ترسيده به ديوار تكيه داده بودم واقعا ديگه زبانم بند آمده بود اما دزد پيش من رسيده بود و آرام كنار گوشم گفت : بهروز منم ، مجيد!
كاملا گيج بودم . صورتم مثل گچ سفيد شده بود تازه متوجه مادر و خواهرم شدم كه كنار در ايستاده اند و پدرم كه تنها زل زل به من نگاه مي كرد انصافا نگاه عاقل اندر سفيه را مي فهميدم. همه هاج و واج بودند و نمي دانستند چه اتفاقي افتاده است فرياد من چيزي شبيه هه گفتن بوده و تنها اين كلمه بي ربط را دو يا سه بار گفته بودم وقتي من شروع كرده بودم به داد زدن ، همه شوكه شده بودند و نمي دانستند چي شده ؟ از آن طرف مجيد هم ترسيده بود و هم فكر كرده بود براي پسرش اتفاقي افتاده است كه من اين گونه او را صدا مي كنم.
مادرم در حالي كه ليوان آب نمك را به دستم مي داد گفت: بچه رودل كرده بود ، مجيد رو فرستاديم ازخونه شون شربت بياورد وقتي مي خواست در را ببندد سرش رو مجددا توي خونه كرد تا آدرس دقيقشو بپرسه و رفت احتمالا تو موقعي چشماتو باز كردي كه اون خارج مي شد.
ساعت حدود 2.30 صبح بود . جالب بود كه همسايه ها هيچ كدام واكنشي نشان ندادند اما واقعا مجيد هنگام بيرون رفتن و پايين پله ها عجيب و غير عادي بود چون پالتوي خواهرم رو تنش كرده بود !
سردرد گرفته بودم سكوت بابا سنگين تر از هر چيزي بود كمي خجالت كشيده بودم سرم پايين بودم به كسي نگاه نمي كردم روي صندلي نشسته بودم
مجيد برگشته بود بچه آرام شده بود و من در حالي كه مي خواستم بخوابم بلند گفتم : شرمنده.
سال نو مبارك (88)
بعد از 15 روز دوباره مي نويسم
به ياد معرفت بهار
خدايا مارا ببخش
مهربانا تمام آرزوهاي درست ما را به سرمنشا مقصود برسان
يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبراليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
يا رضا(ع)
اشتراک در:
پستها (Atom)