۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

پنجره

پنجره باران او كه هميشه به بيرون نگاه مي كند مي داند هرگز برگشتي در كار نيست . باران بي دريغ تازيانه مي زند و صدايي كه به ما مي رسد. تو من چگونه پاسخگو شويم بر همه چيزي كه از آن ما نيست از ما نيست و من جز سكوت چاره اي نمي بينم. -- پنجره باران او كه هنوز نشسته است مي دانم هميشه خواهد نشست و سكوت تازه ما از سكوت خاكستري من تا قفس طغيان تو . چگونه آرام باشيم بر همه چيزي كه براي ما نيست از ما نيست و من جز سكوت چاره اي نمي بينم.