۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

چراغ قرمز

آنقدر به چراغ سبز خيره شدم تا از خجالت سرخ شد نمي دانم به كدام چهار راه بايد برسم و نمي دانم تو از چپ مي آيي يا من بايد به راست بروم. خيابان شلوغ است آدمكها تنها تنها راه مي روند تنها مي ايستند و من هنوز پشت چراغي ديگر سرگردانم -- بايد سر را بالا گيرم قامتم را صاف كنم خم را از ابروانم برچينم و گامي بردارم اينها حرفهاي توست حرفهاي من حرفهاي آدمي كه از سرگرداني رنج مي برد.