بهروز ديروز امروز
۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه
بابا
بابا گفتن ها را يادت هست
آن گونه كه من
به نام پدر
بر او مي سرودم
يا ...
دلم شاد است
پدر شدن
مفهوم جديدي دارد.
6/7/88
سكوت2
سكوت
لبخند
فرياد
گريه
تنهايي
با هم
زندگي
نه مرگ
و همين .
25/10/88
۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه
نگاه
براي همسرم .
نگاهي ساده
سكوتي بي دريغ
و چشماني
كه به عمق درياي درونت
حرف كه نه
فرياد مي زند .
فقط نگو
كه نمي فهممت
فكر نكن
لبخند من تاوان
خود باور است
اما گونه هاي تو
در مقابل حقارت من
غوغايي ست
و من دست و پا زنان
فقط مي خواهم به تو
بگويم
يا بچشي
كه ذره اي
مي خواهم
تورا درك كه نه !
... .
----
باشد
من هم درد را به دوش مي كشم
هرچند كه تو
خود درد كشيده اي
كه من تنها
دوستش دارم .
25/10/88
طوفان
طوفاني ست
گذر خواهم كرد
هرچند ضعيف و خسته !
آغوش دلنشين ات را
فراموش نكرده ام
هرچند كه آغوشي بود
كه نيست
و رفت.
غوغايي ست دست نيافتني
من مبهوت نيستم
گيجي ام
به انتها رسيده است
در آرزوي رسيدني بوديم
كه انگار حقمان نبود!
كه لياقتي ست
پشت اين دادنها !
گوش مي كني ؟
با توام
درون بي انزواي من
ياد مي گيري ؟
رنج نهفته بي انتهاي من
--
همين بود
انگار حقيقتي ست
كه سالها مي دانستي
اما باور نمي كردي
روياي درونت را
و اين حكايت بايد
پاياني داشته باشد
حتما دلنشين.
25/10/88
آنها
آنها كه از پرواز مي گفتند
هنوز هستند؟
در قربانگاه زندگي
وقتي هلاك شدن
حرام انسان مي شود!
--
آنها كه از بي خيالي مي سرايند
وقتي قطره اي از دست مي دهند
هنوز مي فهمند
در باتلاق از دست دادن ،
وقتي بدست آوردن را
حلال انسان مي دانند!
-----
ساده ترين مفاهيم را
از جيب سوراخم بيرون مي آورم
هديه اي ناقابل
براي هر آنچه كه در زندگي
لياقت بودن را دارد
-----
فقط همين !
22/10/88
لبخند تلخ
چه تلخ لبخند مي زنم
وقتي كه فراموشي را هديه مي دهند
من مبهوت مي شوم
آنها فكر مي كنند
كه مي فهمند
همين
و به همين سادگي !
22/10/88
سكوت
يك شب از خواب پريدم
يادم رفته بود
سكوتم را شكستم
و دوباره
خوابم رفته بود.
22/10/88
گل را از باغ چيديم
و در باغچه كوچكمان
نتوانستيم
وقتي خشكيد
مبهوت شديم
اما سكوت نكرديم.
--
گفتي مي خندي ؟
آري لبخند مي زديم
تا تمام فريادهايمان
در غوغاي درونمان
محو شده باشد.
----
نگو كه چرا گريه نمي كني ؟
نگو كه چرا فكر نمي كني ؟
نگو
هيچ نگو
ما هنوز لبخند مي زنيم
اما سكوت نمي كنيم!
22/10/88
۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه
لبخند2
من لبخند مي زنم
او بغض مي كند
ما مي خنديم
او هم لبخند مي زند
چه بازي سختي را شروع كرده ايم
من مي برم ؟
يا ما شكست مي خوريم؟
و تو شايد لبخند مي زني ؟
من
ما
اين بازي به خدا جذاب نيست !
خدايا
اصلا لذت بخش نيست !
به چه قيمتي ؟
به قيمت ساختن ما؟
نه !
به تو قسم مي خورم
كه افتخاري نيست
ادعايي نيست
ما
هميشه بازنده ايم !
چون زنده ايم
واين بازي
هميشه
ادامه خواهد داشت.
12/10/88
لبخند1
سر به راه مي روم؟
گمراه مي روم ؟
در پستوي تاريك زندگي
دالاني كوتاه
در اعماق غريب باهم بودن
شكيبايي مرا مي خواهي ؟
مرا به صبور بودن رهنمون مي كني ؟
چه مي گويي؟!!!
اين سكوت دروني من است
كه گهگاه
فوران مي كند
غرقم مي كند
و من
در برون
لبخند مي زنم .
12/10/88
۱۳۸۸ دی ۱۵, سهشنبه
يك بوسه
يك بوسه ؛
مي خواهم بر گونه هايش سيلي بزنم
اما نمي توانم !
نمي شود؟
شايد هيچ وقت يا شايد
هميشه !
مي ببيني چقدر سرگردانم
كوچكم
پوچم
و اين خود زندگي ست.
10/10/88
خدا را
براي پسرم كه زود آمد و خيلي زود به بهشت رفت
خدا را
خدا را
مرا چه سخت مي گذرد
اين لحظه ها
در هنگامه رفتن .
خدايا خدايا
مرا چه اميدي بود
پرنوسان
در اذان رسيدن
و يك لحظه شادي
اما ترس پنهاني ست
مرا ،
اين چگونه حكمتي ست
در لابلاي تمام پستي ها
اوجي سربلند نهفته اي
كه مثل هميشه زندگي
من كوچك
آن را
نمي فهمم
و تو را
در كوچه پس كوچه هاي زنده بودن
جستجو مي كنم
وقتي كه گم گشته ام.
10/10/88
پستهای جدیدتر
پستهای قدیمیتر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
پستها (Atom)