۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

عبور

رازهاي نگفته ما را


چه كسي مي فهمد

آن كودك تازه پا گرفته

كه مي ترسد

اما مي خواهد

از پلي بلند اما پرتلاطم

عبور كند؟

--

فريادهاي خاموش را

چه مي داني ؟

آن من و تو

در سوداهايي كه هميشه از پوچي

فغان مي كند.

وقتي لبريز از سكوت مي شوم

دقيقا

همانه زماني ست

كه مي خواهم

جاري شوم

طوفاني ،

اعماقم

پوچي را مسحور مي كند

نفسي بگيرم

بالي بزنم

اما نمي شود

گاهي تلخ و بي نشان

و اين دنياي لعنتي

كه انگار رويه سكه تلخش

سنگين تر و پيروز تر است !

----



وقتي مي رويم

آرامتر مي شوم

سكوتم در گذر جاده پر پيچ و خم زندگي

محو مي شود

و حالا آواز مي خوانم.

31/1/89

هیچ نظری موجود نیست: