۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه
بايدها و بايست ها (2)
شنبه صبح ، خدايا به اميد خودت.
سكوت جاده
وهم مرا باخود به كجا خواهد برد
سياه است
صداي پركشيدن دوستي
از انتهاي قلب
در جاده گمگشتگي
آيا اين سرگشتگي
عاقبت وهم آلودگي ست ؟
آيا اين تاريكي مفرط
بازمانده توهم است ؟
--
مرا ستاره اي دهيد
به من روشني بخشيد
من گمشده چه عقوبتي هستم؟
من به فرمان چه سلطاني
مي بايست عمل مي كردم؟
آيا جنون من
مجموعه اي از وهم و واقعيت است ؟
يا نه
هركدام مرا تكه تكه اي كردند
تا سهم خود را برنده باشند؟
--
واي جاده چه خاموش است
كيست كه مرا ياري دهد؟
كيست كه مفهوم بودن را يادم دهد؟
به كجا پناه برم؟
از چه بايد بگريزم ؟
از عشق ؟
يا عشق تنها درمان من است ؟
--
چه گويم
مفاهيم مرا به تسلط گرفته اند
و من
مبهوت دنيايي بي رحم گشته ام .