۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

خسته


اثبات اين كه خسته ام
خودكشي كردن از روي گلدان باغچه همسايه نيست
ادعاي اين كه
بريده ام
قلم زخمي دردنويس نيست
چشمان توست
عمق سياه قشنگت
كه به يك پخي متصل،
و من كه بايست
مثل هميشه
چرتو پرتي بگويم
، صبور باش
اميد تو
آرزوي من !
واي چه خسته ام .
----------------- 

باز باران پشت خانه ما كمين كرده است
من
سكوت پس از باران را مي خواهم
خورشيد
آسمان آبي
و يك صبح لبخندي.
بارن قطع شو
آفتاب
تو اينك ببار.

*****
تف بر اين لحظه
كه من
مبهوت لحظه اي ديگر مي شوم.

*****************

خستگي هايم را به باد مي دهم
ارام مي شوي
باد تند تر مي وزد
بعد تو مي گويي
-         لبخند زنان-
زندگي چه زيباست
متين است!!

******************   
مي بايست
گوشه اي بنشينم
نظاره گر شوم
تو بروي
شايد با لبخند برگردي .
من مي ميرم
زنده مي شوم
گريه مي كني
گريه مي كنيم
و باز هم انتظاري ديگر.

------------------------  
كي نوشته هاي كوچك من
روي لبخند مي گيرد
كي ثانيه هاي من
غرق بودن مي شود
كجا من آرامش را
پس مي گيرم
براي چه؟
براي كه؟
كجاست پيرمرد خنزر فروشي
كه ايستاده
اناري دانه شده را
به من هم
هديه دهد؟
كجاست؟
آن پيرزن سفيدپوش
كه دستهاي چروكيده
اما گرمش را
در گونه هاي من
غرق نمايد ؟
من همچنان انتظار مي كشم
كه بروم
دور شوم.                                      27/1/89

هیچ نظری موجود نیست: