شماره 4
"قهرمانها هميشه خوشحالند"
راهرو شلوغي بود . دوتا دوتا يا بيشتر ، نمي دونم همش حرف مي زدن ، داد مي زدن ، يا يه گروه ديگه كه گريه مي كردن .
مامان هم بغض كرده بود اما هيچ كسي به من نمي گفت چه خبره ! اشكاشو با دستام پاك مي كردم صداي دستبنداي صورتي رنگم رو مي شنيدم .
مامان چي شده ؟ اينا چشونه ؟
خوشبحالت كه نمي فهمي ؟ چه مي دوني سفته چيه ؟ چك و بدبختي چيه ؟ بابات چرا قاطي كرده ؟
خيلي شلوغ شده ، بابا از دور داره مياد. باباجون!
ديگه گندشو درآوردن . اين چادريا ، سيگاريا ، همش جيغ و داد.
فريبا چته؟ چيو مي خواي ثابت كني ؟
خوشبحالت كه نمي خواي قبول كني ! اينو ببين ، بچتو ببين ، مثل خودت ؛ حالا اون به خاطر سنش حاليش نيست توهم به خاطر عقلت !
صدبار گفتم ، بازم مي گم ، تو حاليت نيست ، يارو مفتخور بود ، بابا مرتيكه پولامو خورده بود ، مي فهمي ؟ تو هم همش از اون ...، استغفرا...
بابا ، بابا چرا مي خواي مامانو بزني ؟ مگه ديشب بهش قول ندادي كه ديگه دستت رو روش بلند نكني ؟
خفه شو برو گمشو اون طرف .
مامان به ديوار تكيه داده بود ، رفتم تو بغلش ، بابا همش عصبانيه ، گريه ام گرفته بود ، چادرش خيس شده بود صورتم رو پشت چادرش قايم كرده بودم. مي ترسيدم.
--
نفهميدم اين يارو قد بلنده كي بود؟ اما اخمو بود . حتما آدم بدي بود چون تا رسيد يه كشيده به بابام زد . مامان جيغ كشيد و يه آقاهه كه از همون لباسا پوشيده بود ماها رو از راهرو بيرون كرد . بابام داشت گريه مي كرد مامان ديگه خشكش زده بود خودمم تا حالا اين قدر گريه نكرده بودم .
---
چقدر صورتت كثيف شده ، از صبح تا حالا نشستي ؟ بيا ببرم تميزت كنم .
مامان ، مامان اون يارو اخمو كي بود ؟ چرا بابارو زد ؟ به خاطر دعواي ديشبش بود ؟ نمياد كه بريم شام بخوريم ؟ من گشنمه !
نبايد يارو رو هل مي داد ، هي گفتم مرد مومن ، مثل آدم ، يه خرده آرومتر .
يه دقيقه اينجا بشين ، همين گوشه ديوار ، بيا اين كيكو بخور، صدات درنياد تا من برگردم ، پريسا يادت نره چي گفتم . جنب نخور باشه ؟ كجا مي ري ؟ اگه توهم بري اون بدجنسا مي زننت . مامان من مي ترسم . اينجا همه يه جوري نگاه مي كنند. خدا كنه بابا برگردي . امشب حتي اگه منو بزني هم مي خوام تو بغلت بخوابم . مي دونم كه خسته اي و درست نخوابيدي . بابايي .. بابايي....
خدامرگم بده پريسا خوابيدي ؟ چرا رو زمين ولو شدي ؟ بلند شو دختر ، بلند شو بريم .
پس بابا كو ؟ مگه نمياد ؟ چرا اخم كردي ؟ دست دخترك رو محكم مي كشيد سر برگردوند . پشت پنجره مرد سرخورده اي رو مي ديد كه نگاش به دخترك كوچولو بود
واي النگوام .خدايا ممنون كه هيچكدوم نشكستن .دخترك لبخندي زد - قهرمانها هميشه خوشحالند-ولي اگه ماماني مي فهميد چي مي شد ؟