۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

همه

مي دانم
همه آنچه كه تو
گاهي از روي خشم
از روي بي تابي
به زبان مي راني
و كم نيست
و زياد هست
آنچه كه ما مي دانيم.
--
مي فهمم
همه آنچه كه تو
گاهي از روي مهرباني
از روي عدالت
برچشم مي زني
و زياد نيست
و كم هست
آنچه كه ما مي فهميم.
---
زود تسليم مي شوم
حالا كه ديرتر
جوان مي مانم
دير سكوت مي كنم
حالا كه زودتر
پير مي شوم
و اين كم نيست
زياد نيست
خود خود زندگي ست.
28/8/88

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

پرسه

پرسه در خاك غريب


پرسه اي بي انتهاست

همنشين ساكتم

زادگاه من كجاست؟



اين تمام بودنم

اين تمام رفتنم

من كه خود جاري شده

در توام يا در تنم ؟



فكر اين پرواز شب

لحظه اي از من رهاست

اين نگاه درياي توست

با من اينك آشناست



پرسه در خاك وطن

پرسه اي بي محتواست

همنشين عاشقم

زادروز من رهاست



شمع يك خاموشيم

مي توانم پر زدن

آتش يك روزيم

مي توانم هم زدن



رفتي در كوچه شب

از لحظه هاي غم زده

من و تو مانديم و خيال

از بهت و فكر ماتم زده



پرسه در خواب بهشت

پرسه اي بي ادعاست

همسفر با اين دلم

زادبوم عشقمان كجاست؟

28/8/88




غنيمت

غنيمت است
پر شدن
از خيال يك آبشار بلند
غنيمت است
رها شدن
از حصار يك ديوار بلند
راستي تو غنيمت را مي فهمي ؟
وقتي در كوچه هاي بن بست بودي؟
وقتي در چهار راهي پر پيچ و خم
گم شده بودي ؟
راستي تو غنيمت را مي خواهي ؟
وقتي باهم از شب مي گذشتيم؟
وقتي در ابرهاي زندگي
بال بال مي زديم
من كه از غنيمت
مي نويسم !
                                                              88/8/28

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

بي خيال

تا حالا شده يه فحش اساسي بشنوي
بعد اداي آدمايي رو در بياري كه اصلا نشنيدي ؟
بعد درونت اتيييييش بگيره كه حيف اگه همراهي نداشتم
آخرش هم محكوم بشي به بي عرضگي 
هم از هموني كه بخاطرش سكوت كردي و هم از طرف خودت كه نه مي دوني بايد قامتت رو صاف كني يا
شرمنده باشي 
بي خيال
----

بي خيال
بعد از ازدواج اين حس لعنتي رو بارها فراموش كرده ام

چقدر دلم گرفته است
از پنجره بيرون را نگاه نمي كنم
تصويري كه روبروي من است
روبروي ذهن من است
و پنجره من 
آن پنجره ساختمانم نيست
بي خيال
پنجره را مي شكنم
هر دو را مي شكنم
خودم شكسته تر مي شوم
ذهنم خسته تر
اما ساختمانم نمي شكند
بي خيال
                                  

خالي

امروز اين نوشته رو براي دوست عزيزم در كانادا ارسال كردم


آسمان آبي


زمين سبز


دريا طوفاني


هركجا باشم ، باشم


عشق و رويا مال من است


تو كجايي؟


اينجا


دل ما مهتابي


رنگ ما سرخابي


و شبها


نور يك ستاره در دوردست


بر چهره افسرده ما


مي پاشد


گرده هاي مهرباني


و اميد پوشالي.


اين حكايت زيباست اما طولاني


و كنارم اقيانوسي از باهم بودن


خالي.


تو كجايي؟

۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

لاک ÷شت

لاک ÷شت
چه می داند
 الوند درازتر است یا سبلان ؟
 آخر می شناسیش !
 اما من هم نه می دانم نه می شناسم !!!!
باور می کنی ؟

شب

شب می گذرد
 از دور کورسویی بود
 دویدم
نرسیدم
 شب تمام نشد و من هنوز نرسیدم. 8/7/88

34

1 2 3 4 5 6 7 8 ... 34
به همین سادگی!
 این حکایتی تکراری ست برای من و تو فقط همین.

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

هنوز ...

هنوز
 در پرتونوري مي چرخم
 به شوق رهايي
 از تمام امواج تنهايي. 11/6/88

پنجره

برف مي باريد
من پشت پنجره التماس مي كردم
كه سردم نيست .
 --
 باران تگرگ وار مي زد
من پشت پنجره دعا مي كردم
 كه تشنه ام نيست.
 ---
تيرهاي خورشيد
من پشت پنجره صدا مي كردم
كه گرمم نيست
 ... . 11/6/88

خدايا ...

خدايا گفتن نام تو براي من ... هنوز پنجره ها بازند . وآن سو ترك تر... براي رسيدن هيچ گاه دير بودن معنايي ندارد.( مفهومي ندارد) اي كاش قناريها هم ... در گمان بهار ديگري ... . اي واي كه چقدر كوچكيم مي دانم نام تو در بلنداي پرواز از عمق كوچك تنهايي ... . كنارم دريايي از باتو بودن خاليست. خدايا شنيدن نام تو براي من ... 11/6/88

ما !!!!!

فكر مي كني آرام شده ايم سكوت ما معنايي جز نفرت نيست اين حكايت را همه شما مي دانيد و ترس بودن ما آمدن ما براي دروغگويي هاي شما و اين داستان ادامه دارد. 30/5/88

34

دوباره شب تولدم هست و من دلم گرفته است. بدون هيچ دليل!!!! سي و چهارم مي شوم بازهم دور مي شوم از اصالت اوليه و حيف ! گريزي نيست اين را بارها گفته ام و تو هم مي داني . من و تو و حالا ما در مقام سي و سوم! 30/5/88

شروع

وقتي به دست آمد اين بار همين طوري نبود. بلكه بايد نگاهداشت. ساخت و زندگي كرد. و اين بار زندگي شروع شده است . 2/5/88

پدر

بزرگتر شده ام چون پدر مي شوم و مفهوم مسئوليت براي من كوله باري مي شود خواستني. خداي من خداي ما . چقدر خواهم فهميد معناي از تو خواستن و شكر. 2/5/88

من!

آغوش باز كن من لبريز از نيازم نياز به تو عشق و بوسه . 16/4/88

شما ها؟

بانگ بلند فرياد در سكوتي لبالب از غرش آن سان كه ما مي توانيم شما ها اي در سكوت مرده ها شما ها اي در خواب پركشيده ها زمان رفتن مرا (ما را ) چه خواهيد كرد ؟ ---- در پستوي خانه امن ما هم خدايي هست در چارچوب تفكر پولادين ما هم عدالتي هست و آن زمان كه مرگ را آرزو مي كنيد واي واي با غفلت امروزتان چه خواهيد كرد ؟ 12/4/88

تو؟

تو كيستي؟ تو چگونه با من مي نشيني؟ تو چگونه با من بوده اي ؟ تو تو تو كه باتوم زخمي ات چون امري امري الهي ! بر پيشاني جوان من يورش مي برد! تو تو چيستي؟ 25/3/88

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

بادكنك - به همين سادگي (2)

مشتها را گره كرده ايد فرياد مي زنيد! آنها پوچتر از هر بادكنكي هستند كه تا امروز پر كرده ايم . آري من و تو باد كرده ايم و خالي مي كنيم هرگاه كه مفهوم بودن با آزادي مخلوط مي شود به همين سادگي ! 25/3/88

نه ، اين اشتباه نبود!

فريب خورديم به سادگي مثل يك برگ گل پوسيديم خشك شديم و هيچ! 25/3/88

به همين سادگي !

چه ساده از دست مي دهيم آنگاه كه نبايد . وقتي مي رفت نمي فهميد رفتن همان رفتن است و ساده بود و ساده تر تمام شد. 2/3/88

اناري

با من اينك قصه ها گو از گل و برگ و شقايق تن مده به خواب جاده همسفر شو با يه قايق
تن من غريب تو نيست محشره ، جاده رسيدن به گمان فتح باشيم لحظه ها رو سر كشيدن
به نگاه تو ، نيازم به سكوت تو ، دل آويز طعم بوسه هاتو چيدم اي كه از تمام عشق لبريز
اين منم كه شوق ديدار مثل پروانه به شمعي اين شنا كردن در توست با تو بودن تك به جمعي
با من اينك عشق بازي از قفس رفتن به دريا تو تمام بودن من من غريبم در صداي محو رويا بوسه هايت لب اناري چشمهايت جاوداني يك ترنم يك اشاره با توبودن آرماني آرماني 2/3/88

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

خالي

من مي جنگم زمانه نيز هم . وقتي كه از همه چيز خالي مي بيني خالي مي شوي پوچ و تهي ! 6/2/88

نگران

نگران چيستي؟ آينده اي كه از امروز تو نشات گرفته است ؟ و نمي داني امروز نيز هم چيست؟ نگران مني ؟ منم نگران تو؟ تو مني ؟ من كه فقط تو را مي خواهم ! فقط همين ! 28/1/88

نمي دانم

آن زماني كه باران مي زد بر شيشه هاي پنجره ما من به تو خيره بودم و صداي دنگ دنگ هم مي آمد من به تو تو به من چگونه بوديم؟ من نمي دانم! 24/1/88

مبهوت

چه ذوقي دارد چه شوقي ست دويدن به سوي سرابي كه نمي داني و مي رسي و مبهوت مي شوي. امروز هم دويدم رسيدم گيج شدم و باز هم خواهم دويد. ( به همين سادگي ) 24/1/88

برف

روزهاي آغازين بهار را با خود مي انديشيدم كه چگونه پرواز پرستوها را حفظ كنم. ياد بگيرم همان زمان كه بهار مي آيد پر مي كشد تا من تمام برف سنگين يخ زده ام را فراموش كنم . 21/1/88

رفتن

ثانيه هاي رفتن مرا در يادت بماند همان سان كه من از ياد تو مي روم. 7/1/88

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

يادداشتي بر " زير پوست شهر"

در زير پوست شهر چه مي گذرد ؟ خيابانهاي شهر چه ظاهر شيك و زيبايي دارند ، واي خداي من اين پارك چقدر قشنگ است ! واي چه مغازه هايي ! واي چه ؟آدمهايي! فكر كنم نمي توان با چشم بسته راه رفت ، نمي شود واقعيتها را نديد ؛ لمس نكرد ، مسايل خيلي خيلي كوچكي كه در جامعه وجود دارد را نديد ! وقايعي ( حقايقي ) كه نه روبروي ماست بلكه با ماست و در كنار ماست. اين واقعيتهاي اجتماعي معلول تمام اتفاقهاي ديروز و امروز ، معلول انديشه ها و باورهاي زندگي ماست ( البته نه باورهاي سبز!) همه نداشتنها ، نرسيدنها ، نبودنها و ... قبول كه حقيقت تلخ است اما باور خود حقيقت براي ما كه دوست داريم كورمال كورمال راه برويم ( شايد هم سكون بهترين كار است ) و باور تلخي حقيقت بسيار دشوار است كه ديگر حرفي نخواهد ماند جز اين كه طوبي نسلي ، واقعيتي و صداقتي ست كه از روي باور ساده لوحانه خود از چارچوب زندگي به زندگي مي پردازد و اين حركت سكون وار او همانه زندگي كردن او مي باشد ، هنمان بودن اوست . اين جمع و جور كردنها ، كنار هم چيدنها ، برقرار كردن ارتباطهايي كه خودش هم مي داند احمقانه ست ( يا بعد خواهد فهميد ) و هرچه او انجام مي دهد بسياري انجام داده اند ، مي دهند و اگر كمي صادق باشيم ، انجام خواهند داد حتي در شرايطي بدتر . ساختار خانواده طوبي و نوع عملكرد آنها در اجتماع خشن امروز با بستر خانواده هاي جامعه موجود ، مشابهت دارد . بستري كه فعل و انفعالات فقر ، كمبود هاي اجتماعي ، نقصانهاي شخصيتي و توجيهات اشتباههاي گذشته را در نبودن پول مي بيند و گاهي وجود همين عزيزدردانه هم ، به علت عدم وجود تربيت صحيح در روش استفاده ، نه تنها غير قابل مفيد كه جز سقوطي مطمئن دستاورد ديگري نخواهد داشت. باور كنيم كه سطح تفكر اجتماعي زندگي ما به خاطر مشكلات موجود زندگي و به سبب گذشتن از دوره هاي سخت در اين چند ساله ، اگر سقوط نكرده باشد ( كه متاسفانه در بعضي از خانواده ها مشاهده مي شود ) دچار افت محسوسي شده است و گذر از خيابانها ؛پاركها و ... و ديدن برخوردهاي آدمها ، تفكرات ، نحوه بازتاب اجتماعي آنها در برابر نبود حداقل امكانات و خيلي موارد ديگر ، همگي اين نشانه سخيف زير پوست شهر را به ما آشكار مي سازند كه باز بايد باور كنيم براي رسيدن به دنيا ، خيلي از معنويات را فراموش كرده ايم ( براستي رسالت سينماي داستانگو همين است ) و سينماي رخشان بني اعتماد تنها تلنگري ست به من ، تو ، جامعه ما و كساني كه اين جامعه را ساختند ، مي سازند و مباني فكري و عملي را در دست دارند. زير پوست شهر ، آنقدر هم دور نيست كه انگار ذره بين به دست درحال درشت نمايي لايه هاي دروني و عميق شهر سخن بگويد ، نزديك است با كمي سرچرخاندن ، چشم بازكردن ( هرچند گاهي سخت است، سنگين است ) اين گريزها را مي بينيم ، فرارهايي كه شايد در موقعيت مكاني هيچ وقت هم صورت نگيرد اما در تفكر ما و در اعماق وجودي ما جاري و ساري مي باشد . زير پوست شهر از عصيان گروهي مي گويد كه گريختند ، رميدند بدون اين كه واقعا هم مقصر اصلي باشند.

۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

خواب

بيا و اين سكوت را در حلقه اي از خواب درگير بيا و اين هميشه بودن مرا در گستر ه اي از نور مبهوت كن من در اعماق وجودم خواب مي بينم خوابي آشفته و لبريز از خشونت. 6/1/88

مبهوت

بربلنداي يك كوه وقتي همه چيز را مي بيني نمي داني كه چه شوري دارد وقتي مي خواهي همه چيز را بفهمي ! بر عمق بي كران اقيانوس اي كاش مي توانستم گام بردارم . بر تلالو يك نوري بي پايان اي كاش مي توانستم دستي بكشم. --- به وسعت نور به روياي بي كرانگي و به شوق دست يازيدن به يك رسيدن پر معنا. -- من مبهوت يك بودنم به گمانم عاشقم . يا علي 4/1/88

۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

خدايا

واي از انتظار واي از انتظار و آن سان كه مي بري كه مي رسي كه شاد مي شوي و واي از لبخند پس از انتظار خدايا تو مي فهمي اما من كه نمي دانم.

دلم ...

دلم گرفته ست. چندي ست كه گرفته ست. تو مي داني اما من كه نمي فهمم!

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

نمي دانم

نمي دانم از چه مي هراسم از تو از من يا هراسي كه درونم را به هيچ مي خواند نمي دانم گريزت از تظاهر فكر من است يا وجود ناگفته تو . من در اين هستي خواب آلود تو در گوشه اي كه نام دل برخود گرفته و اين هراس ناگزير . -- دستها را بالا مي برم سكوتم را در چارچوب درياي نور مي شكنم هراسم را به اولين باد صبحگاهي پرتاب مي كنم و هرچه در روياي خود جاداده ام براي تو كه در گوشه اي به نام دل ايمن گرفته اي . 14/7/80

خواب ديدم

خواب ديدم كه خورشيد مثل ماه سفيد شب هنگام از پشت بام زندگيم پريد و همه اقيانوسهاي بيداريم محتاج قطره اي از اميد گشته . خواب مي ديدم كه ستاره ها نه ! فانوسكهاي كوچكم به گمان پيروزي مهتاب رقص كنان بربالين مشتاق من آمدند اما بي خبر از اين حقيقت غريب كه من براي مردن عمريست انتظار مي كشم. تابستان 79

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

يادت

تمام راه را كه مي رفتم نواي گام تو بود در انديشه شبانه ام انگار كه ساليان سال شنيده ام. از جاده ها هم نپرسيدم گمان پيروزي بر من مستولي بود -- يادت به عشق باد اي تنها ترانه رسيدن يادت براي من سبزينه پوشي ست كه غربت شبانه ها را بر باد داده ام فريادي نيست يادي نيست هر چه هست از آن تو كه در گوشه اي به نام دل ماوا گرفته اي . 12/10/80

بودن

ميان شعر و بودن ميان كوچه هاي كوچك شهر تنها ترانه اي بود از سوداي بودن تا واژه هاي شعر. -- امروز بر بانگ بلند فرياد يورشي خواهم زد و از پرواز در هراسي نخواهم بود -- بربلنداي رسيدن شكوهي ديگر مي طلبم برسوداي ديگري كه مرا به بودن سوق خواهد داد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

براي تو

نمي داني تو در گوشه اي نگاهت در آيينه . نگويمت كه نگرانم دلتنگم. واي از اين پرواز كه لحظه اي آرامم نمي گذارد. نمي بيني من در كناره اي چشمانم به تك نگاره اي از تو زبانم بازگوي شوقي از براي تو و واي از اين خيال دل كه لحظه اي آرامم نمي گذارد. 22/11/80

امان

امان از اين گوشه ها امان از آن گوشه ها مي دانم دريغي نيست ستاره ها هر شب مي تابند بر خوابي كه مثل حباب مي ماند جدالي مي بينم با هياهويي براي هيچ.

هيچ

به دور كه مي نگرم صداي ست از سكوت امروز نمي خواهم مثل آبگيرهاي خسته نمي خواهم به هيچ دل سپار باشم . به امروز نگو كه خسته ام نگو كه بي طاقتم در بلنداي باهم بودن هنوز گمانه ها هست هنوز بايد باور كنم اما نخواهم خواست ، آبگيرها تك تك واژه نامه ها را جعل كرده اند 27/11/80

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

رسيدن

وقتي رودي بود رودخانه اي خواست تا ابهت دريا را باور كند به گمان رفتن به هراس سكوني كه از تالاب بر مي خيزد با رود با رسيدن . تو بايد مرا جاري كني !
27/11/80

امروز

به گمانم امروز روز خوبيست قناريها مي خوانند كلاغها هنوز بر شاخه هاي بلند با آن نگاه سياه و پرستويي كه آرام آرام بي صدا كوچ را دوست مي دارد 10/12/80

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

جهالت

روي باد هنگام پرواز به شوق رسيدن چه روزگاريست دلم مي گيرد وقتي كه ترس رفتن فرا مي رسد تنها با يادت تنها با نگاهت و اين كجاي رسيدن است ؟

ترانه من

بوي پرواز ميومد از وسط خونه مادربزرگ بوي جاده هاي مهر از كوچه زخمي من تو خود مسافري اي همره ساده من تو خود رسيدني اي عزيز خونه من .

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

خواب

خواب بودم پرنده اي مرد خنديدم به دنيا آمدم بيرون از هرچه تعلقات من است باور مي كني؟ كه خورشيد در شب مي گريست نه زار مي زد بوسه اش دادم با كمي اندرز تا صبح كه بيدار شدم و خورشيد مثل هميشهباز مي گريست

ايمان

گاهي وقتها شك مي كنم مسلمانم حتي هنگام نماز ، اما سرود كه نه همان پند عاشقانه وقتي لبريزم مي كند مست مي شوم، مثل وقتي باران مي بارد بر دوشهايم روي زخمها جاهايي كه خيلي عزيزان ... بگذريم ايمانم كجاست ؟ تو نديدي؟

پيري

همين امروز نه شايد ظهر از خواب پريدم مثل جغد. آري ديوار بود اما يادم نيست پريدم يا نشستم . زمان مي گذرد پير شده ام خاموش اما رويا نبود تو بگو رويا نبود.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

جواني

كمي ناشكري كمي لجاجت قدري بي صبري قدري حماقت ديگر چه مي خواهي تمام جيبهاي زندگي و جوانيم لبريز است . باشد جيب ديگري مي دوزم بزرگ زيبا و دوست داشتني. بااينكه نگفتي يا من مثل هميشه نفهميدم.

شب و روز

هنگام شب بار سفر بستم به حرمت روز اما دريغ ميقات ما هم روشن نيست .

شمع

شمع ايستاده مي ميرد درخت هم ...؟ كجاست ؟ مردي كه ايستاده سيبي را ميان هزاران نفر تقسيم مي كند؟ 11/75

۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

پيرمرد

خبر رسيد پيرمردي از دار دنيا پريد مثل مرغ نبود بي بال شده بود پركنده و محتاج آرامش . اما خنده دار تر از او من هستم كه آرامم ساكن و در دل بي نهايت بي تفاوت . آري مرگ گاهي در نزديكيست.

طغيان

طغيان بورانهاي شهر چه كلمات بي مفهومي مي نويسم به گونه اي كه هر مضحكه اي را رو سفيد كرده ام باشد اما تو نخند كه بودنت تمام دلايل ابلهانه مرا پاسخگوست.

نگاه

در اين ديار خشم وخاك در اين نفس كشتن ما مرا غريبه مي شود صداي لحظه هاي مهر مرا فريب مي دهد نگاه پررياي شهر نگاه من به انتهاست اسير و مبتلاي راز نگاه من به عشق توست به ياد چشمه هاي پاك چه هق هقي چه ناله اي مهيب وحشت سكوت مرا نشانه مي رود مرا غريبه مي كند صداي لحظه هاي مهر مرا فريب مي دهد صداي پررياي شهر نگو كه اهل صبر گشته اي نگو كه مثل خواب باش سكوت اين شهر غريب مرا نشانه مي رود.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

رضايت

زير پايم حجمي ست از له شده هاي بي صدا پر از اندوه ندانسته من كه سكوت خود او به شكست من ديوار رضايت مي داد و من ساكت ساده عبوس پشت شيشه شكسته سفر فكر باد فكر ياد و تو مثل يك مه سپيد مثل يك موج بلند غريب.

بربلنداي كوه

بربلنداي كوه اگر فرياد برآرم از اين سكوت خفته ام رساتر نيست برخاك تو بردرگاه وجوديت ناله هيچ. --- سربر بالين قله اي مي گذارم و سكوتم را در چارچوب كوهدشتي خاموش پرواز مي دهم تو سكوت كن و من كه هنوز هم سرگردانم. 16/3/80

حرف

كار هرروز صبح تا شب كلاس يك شب درميان هرشب شام و سپس خواب آخر ماه با اينكه باري از روي دوششان برداشته اي هنوز خسته اند خسته سكون و تكرار و سكوت تو كه راه بيافت حرف بزن راهي برو حرفي بزن. 7/9/79

لبخند

لبخندي ديگر وقتي بر دره اي فرود مي آيم و تو از بالاي سر دستها را به كمر بسته اي . نگو كه فرياد مي زدم نگو كه سرگرداني. از بلنداي يك برج به سكوت روبرويم خيره ماندم و صداي صداقت ديروز لبريز از گناهم كرد لبخندي نمي خواهم فريادي نمي طلبم هرچه هست معناي رسيدن است .

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

باران

در پيش چشم خيس باران مانده بودم زوال يافته و تنها گريز هم چاره نبود. گويا تمام عظمت هرچه بودم هم پركشيده بود . دنيا مي جنگيد من هم. گيج بودم نفس زنان شتاب كردم شايد گذر زمان پاسخ كه هيچ تسكينم دهد.

من (2)

روي شانه هاي باد هنگام درو وقت رسيدن و هرچه كه من مي گويم من فراموش مي كند . باز تكرار باز گمگشتگي چاره كار چيست؟ به كدام گريزگاه اگر حتي فرار مخلوق اشاره اي از آرامش باشد. باز تو بگو من نمي فهمد.

دو داستانك

يادمه يه زماني صفحه آخر همشهري ،داستانهاي خيلي كوتاهي نوشته مي شد . داستانهايي كه ناخواسته آدم رو ياد شعرهاي هايكويي مي انداخت. عمو گفت كه بايد سيزده تاشو بفروشم مامان نگفت كه صبح چرا زودتر از وانت پياده شد خانم مهربونه گفت كه كاشكي پول آدمسا رو خرج دندونات مي كردي عمو گفت كه اين دفعه نمي زنمت ولي يادت باشه هميشه همه پولا رو به من بدي منم گفتم اي كاش مي شد دوباره مدرسه برم. --- كوچه خلوت بود از بس كه دويده بودم صدام درنميومد كركره مغازه علي آقا پايين بود ، بغضم گرفت جواب مامانو چي بدم يهو پيداش شد كف دستم عرق كرده بود نپرسيد چي مي خوام لبخند زده بود بايد بازم بدوم آخه خواهر كوچولوم هنوز شير نخورده.

من بي تو

پشت اين خانه غربت پشت اين پرواز تنها با تو من ترانه دارم با تو من تنهاي تنها پشت اين كوچه ديروز باتو در خيال بودن مثل من نبودي انگار با تو در فكر نبودن حالا اين شب سياهي زده بر دل من اينجا حالا اين دلهره و ترس مونده توي خونه ما رفتي از كوچه زيباي رسيدن رفتي از فرداي ما خبر بياري منو با هرچي كه بود هرچي رسيدن رفتي بر فرداي ما اثر بذاري

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

كوچه ها

كوچه هايي مه گرفته آدمايي سرد و خاموش اين وسط من غريبه مونده ام از كل فراموش سخت و سرده شب اينجا دل من خسته و تنها تو بودي يه همصدايي تو بودي آخر رويا مثل فردا انتظارت منو خواست و بي قراري اي كه روزام چه قشنگه اي كه با تو چه بهاري مثل هر عشق يه نگاه بود مثل خوابي پررويا اي كه تو كوچه بودن تو بودي تنهاي تنها كوچه هاي پر زخالي مه گرفته شب پوشالي من غريبه مثل هيچم تو كجايي كه رهايي.

بايد

بايد اين پنجره ها باز بشن فصل غم جاري بشه غصه ها آب بشن بايد اين لحظه تاريكي شب از خيال من و تو پاك بشن نگو نه نمي شه اين ديگه عادت نمي خواد ياد تو با ياد من عشق كه ديگه آفت نمي خواد. فصلي تازه مي رسه عشق كه سياهي نداره فصلي كه هرروز شو ياد تو از نو مياره بايد اين ستاره ها نور بگيرن يه ترانه كه كمه جون بگيرن بايد اين چشمه هاي تازه ما از نگاه سبزمون آروم بگيرن نگو نه نمي شه اين ديگه عادت نمي خواد ياد تو با ياد منعشق كه ديگه آفت نمي خواد

سرزمين

اي سرزمين پاك من در اين زمانه سكوت براي من براي ما غزل بخون غزل بخون تو روياي هميشگي نمونده جاي پرزدن صداي تو يه آشناست براي تو براي من صداي تو حريم ماست در اين ديار بي نفس صداي پاك بودنت براي من شده نفس نمي تونم داد نزنم از بس حقير شده تنم براي تو براي من بگو از عاشق شدنم اي سرزمين نفس بكش با تو منو دل همصداست روزاي سبز زندگي از پس چهره ها جداست با تو دلم چه معجزه ست با تو دلم چه بي نياز منو ببر از شهر خواب منو ببر از اين نياز اي سرزمين آشنا تنگ دلم براي نور براي فتح اين ركود در انتظار يك عبور اي همنشين سپيد ما در انزواي شب نمون از اين گريز ناگزير غزل بخون غزل بخون

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

تو

وراي رسيدن نور من خطاب باد و باران مي ايستم تو مرا در آغوش غرق مي كني و نور زندگي جاري مي شود . من از هياهوها به سوي تو امان مي گيرم در انزواي هرچه كه مرا محدود مي كند . تو ماواي مني و آغوشت براي من دوست داشتني ست. 10/5/84

جهالت

آن سان كه من در پرتوي از ذرات هستي گم مي شوم بي نام يادگار تو دريغ و درد كه بتوانم دريغ ودرد كه برگزينم چارچوبي از قاب عشق. من در سوداي بودن يار خود غرق گشته ام. --- سر بر بالين خاك خواهيم گذاشت دريغ و دردي هم نخواهد بود گناه ما نيست كه بايد بمانيم بايد برويم گناه ما چيست؟ آمدن بودن و سيركردن روزگار در اعماق عشق و جهالت. 8/8/87

زندگي همين است!

از اين هراس بودن من چه مي پرسي تنها تر از غريبه مي شوم وقتي بر من مي تابي عتاب تو خشونت من ، نه اين همان زندگي ست اين هياهويي ست در تبلور بودن ما . 10/5/84

پنجره

به تو فكر مي كنم پنجره باز مي شود نور بركناره فرش گلدار ما چيره مي شود مي بيني چقدر اميدوار گشته ام به نور به پنجره باز مي انديشم. و تو همچنان در ماواي گرم من آغوش باز كرده اي. 10/5/84

سنگ

سنگ بر سنگ مي زنند گروهي سكوت مي كنند آنها هنوز بر باور خويش مي رانند. تيشه ها را كنار مي زنيم جماعتي قلم بر دست ، مي روند - آنها هنوز بر داستان خويش قلم مي زنند – خواب بر خواب مي روند هياهويي فقط شلوغ مي كنند آنها هنوز بر منوال خويش زنده را عمر مي كنند. -- تو من ما اين سالها حديثي ست كه بر زندگي ما مي گذرد دريغ نخور حسرت نكش و سكوت نكن. 10/5/84

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

ساز من

چند سال قبل آن گاه كه ساز كهنه من خاك مي خورد آنها از سكوت مي نواختند اما حالا ساز خاك آلوده ام را از كنج قاب خانه بيرون آورده ام ، آنها از شلوغي مي نوازند گمان مبر كه پيروز گشته ايم آنها از خفقان خود ، مي سرايند. 10/5/84

چكاوك

چكاوك سپيد من چكاوك خيال شب نگو كه من شكسته ام ز دست و پا گسسته ام غريق در نواي سبز به انتظار يك نگاه نشسته ام نشسته ام مرا به چلچله ببر به انتظار صبح نور مرا از اين حصار شب به كوچه ها ببر به انتظار نور دگر در اين حديث نفس نه زلزله نه خاك خوب به من جلا نمي دهد به من دوا نمي دهد چكاوك اميد من ببين چقدر خسته ام از اين همه دريغ و درد ببين كه دلشكسته ام 1/12/86

پرواز

ناز كن آغاز كن اين ترانه بهاري من است در شكوه علفزار عشق اين تمام سرود قناري من است در آن سوي رسيدن تازه تو من غرق موهبتي عظيم گشته ام در آن سوي پرواز نور از افق من محو ديدار تازه اي از نسيم گشته ام. 3/5/87

رفتن (5)

لحظه هاي رفتن من گونه هاي تر شده بين بودن و رسيدن حيف از حقيقتي كه نهفته تر شده با من از بودن با تو نه حديثي نه كلامي اي غريبه زهرچه آشنايي تو مرا و من تورا به بي وفايي چه سكوتي گرفته اينجا چه رفتني مونده بين تو و دريا 15/10/85

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

آسوده شو

آسوده شو از بند داغ يك خيال آسوده شو از اين هراس بي مجال من زخم شب در كوچه ها اندوخته ام من ترس بودن در خيال رفتن يك باد بوده ام آسوده شو اي تو حديث بودنم اي راز من اي خواب نور از اين خيال بي نشان آسوده شو 15/2/87

آن سان ...

آن سان كه من ايستاده ام رو به تمام هستي تو به گونه اي در آيينه مي نگري كه من همچنان نيستم . آن سان كه تمام وجودم را اي بي دريغ و بي همتا در لبالب آن همه مهر كه از پرتو نگاه تو بر من جاري مي شود با وسعتي از عشق مي بينم . خالق من باعث من با تمام آيينه هاي زندگي با تمام جاري شدنها در اعماق رسيدنم تو را مي پرستم لبريز مي شوم آرام مي شوم مفهوم مي گيرم بهت را فراموش مي كنم و به دركي تازه از باور بودن خواهم رسيد. 3/8/87

بادبادك سرد

بادبادكي به هوا مي رود نگاه من رو به آسمان . دستهايت را كجا پنهان كرده اي ؟ در اين هواي سرد من غرق چرخش بادبادك گشته ام و اين هواي سرد! 19/9/87

زندگي

پشت پنجره من كورسوي برف را مي بينم آسمان هم دلش گرفته است من نيز هم. ------ روانترين راه را بر مي گزيند آن آب رونده از جوي دست سازي كه من با دستان ناتوانم كنار درخت زندگي ساخته ام. دي 86- خرداد 87

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

مهتاب

مهتاب ترانه رسيدن نور مهتاب راز خورشيد در پي نور اي عشق تو هم رهسپار مهر بودي اي عشق نامه اي از كوچه صبح سپيدي با تو از نور و ترانه با تو از عشق عاشقانه من حقيرم پيش چشمت اي مهربانترين شاعرانه 15/2/87

دلتنگي!

دلم گرفته است نپرس چرا ؟ چرايي كه من نمي دانم؟ دلم گرفته است نپرس چگونه ؟ چگونه اي كه من نمي دانم؟ دلم گرفته است نپرس تا كي ؟ تا كي بودنش را هم من نمي دانم ؟ 15/2/87

قرمز

يك كاسه آب دستهاي كوچك دخترك لاك زده قرمز رنگ بود نگاه شكوفاي او در زلالي آب. من مبهوت بودم غريق لحظه هاي زيباي خالص و ناب. مي فهمي قرمز بود ماهي كوچك در دستهاي لاك زده با ناخن قرمز. 1/12/86

باور كن

باور كن اين پرواز را باور اين آغاز را از روزهاي دور برايت نمي گويم! باور كن دريغ ودردي خواهد شد براي همه آنهايي كه روزي كنارمان بودند . من تو آنها چرا رفتن را باور نمي كنيم؟ 1/12/86

۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه

عيد

بوي عيد مي آيد وقتي به آسمان نگاه مي كنم بوي بهار مي آيد وقتي به اسفند مي رسم مي بيني آسمان هم از انتظار سبز مي خواند انتظار رسيدن در اين وانفساي سرما سرماي خشك و كشنده با بوي سيب ، بوي عيدي مادر بزرگ. 1/12/86

نمي دانم!

دلم گرفته است نمي دانم چرا وقتي به دست مي آيد دور مي شود دور، دور ، دور. دلم گرفته است از اين همه تكاپو براي تصاحب وقتي به دست مي آيد بي ارزش مي شود بي خاصيت ، بي خاصيت. 1/12/86

صبر

صبر مي كنم همان سان كه مي توانم در نتوانستن . از اين همه سكوتي كه درونم را به وحشت فرياد رهنمون مي كند . -- صبر مي كنم برپرتوي از نور داغ خورشيد همان گونه كه درونم را به سوي كاسه اي از يخ رهنمون مي كند. 21/10/86

۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

چه مي خواهي؟

يك سكوت بي انتهاست اين تمام سپيدي شب است كه از پشت پنجره زندگيم مرا به نظاره كردن دعوت مي نمايد در فراسوي اين همه بودن از من چه مي خواهي آرام باشم سكوت كنم مثل آنچه كه از بيرون زندگي مرا به نظاره كردن دعوت مي نمايد. 21/10/86

پنجره خالي

به پنجره نگاه مي كنم كنار پرده آبي ، زندگي من ديواري خالي ست نه اينكه ترسيده ام نه اينكه تنها مانده ام نه تنها پنجره ايست كه مرا به افق دوردست مرهون مي نمايد. 26/3/86

اميدواري

باد مي آيد بوي خوش زندگي از لابلاي كوچه تو مرا به آغوش مي گيرد شوق كرده اي من اميدوار تا انتهاي كوچه غرق ياد تو هرچند كه مي دانيم كوچه ما نيزبه بن بست خواهد رسيد. 26/3/86

نوا

كوچه هاي بن بست من وتو رهسپاري ميان دل ماست لحظه اي به رخسار دل من بيدار شو. اين حديث بودن بي انتهاست . من غريب لحظه هاي بودنم گوش كن اين انزوايي بي رياست. در پساپس كردن من اين نوايي از جنس دلي آشناست گوش كن من حريم سبز را در ابتداي بودنم مي نوازم. 15/10/85

دروغ

واي از اين غبار مفرط كه مرا فرا گرفته است ترسي مهيب با نقابي از غرور در خفاي رسيدن به آنچه كه خواسته هاي من است سكوت نخواهد كرد آن شكسته شاخه اي كه من با تبرهاي دروغينم بر خاك سپردم. 15/8/85

۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

غريبگي

براي من شكست نيست غريبه اي در ماه و مه ميان گمشدگان و فراموشي تنها وصلتي بود كه گذشت حيف اما گذشت اين صداي غريبگي من است در انزواي نبودن نرسيدن و فرياد. 2/8/85

جهالت

درگريزپايي اين عمر غرق گشته ام نه از رسيدن مي گوييم نه ماندن. چه هياهوي عجيبي ! در انزواي سي سالگي آنگاه كه هيچ نفهميده اي چه جهالت زيبايي ! من به امتداد افق مي نگرم آنجا كه خورشيد نيز انتها را آغوش مي گيرد. 23/6/85

ايستادگي!

اين چه حسي ست در كناره پنجره مي ايستي آنها بيرون مي ايستند و تو نيز همچنان روبروي من مفهوم ايستادن را مي آفريني و باز مي آفريني . ايستادگي من در تمام بودن من و آنها و تو و هر چه هست . آري تنها ايستادگي ست . 23/9/84

سي سالگي

من با كوله باري از تجربه ! باور مي كني ؟ در آغاز دهه سي اما خسته از تمام بارهايي كه بردوش مي كشم مي فهمي ؟ -- مي دانم تو با مني درد كشيده اما من چه مي توانم بگويم توانم چه بگويم ! خسته ام. 23/9/84

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

مي فهمي؟

وقتي نمي تواني گام تازه اي برداري حديث زندگي را چه مي فهمي ؟ در اين دالان تاريك! وما درگيرودار بودن . وقتي تمام هياهوي زندگي تو همان تنها بودن است در اين سيلاب بي انتها در وانفساي پوچ شدن ! وقتي نمي شود وقتي نمي توان . واي واي كه چه سختگير شده ام . 11/9/84

پاييزانه!

پاييز رسيد اما ما كه پاييزي نيستيم اين از آن گونه زندگي ست ! عزيز دوست داشتني . خوشحال مي شوي لبخند مي زني و من عاشقانه به اميد زندگي در پناه آغوش تو آرامش زندگي را جستجو مي كنم. 26/8/84

حكايت غريب

عشق دوست داشتن . اي كاش براي من حد و مرزي بود تواني تا سرانگشت در گلوگاه رسيدن به تمام آنچه براي ماست . خفقان كينه و نفرت . آرام شو سكوت كن اينجا سراي ما نيست دوستي دنياي ديگري مي خواهد.

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

من در دوران تولدم بيشتر غمگين مي شوم و نمي دانم چرا ؟
براي سي و دومين پله تلاشي نمي كنم نه اينكه نمي خواهم نه نمي توانم. در آرزوهايي محال يا روياهايي پيش برنده . -- در آغاز يك شروعي ديگر مي فهمي گريزي نيست براي سي و دومين بار مي گويم . باور كن. 28/5/86

قصه

ديگه اين رقابت با جنتي عطايي هم معني خاصي داره ! دل پرحكايت شب غربت و خانه دنيا قصه تلخ سياهي لحظه هاي موج دريا با تو اينك چاره اي نيست جز سكوت و لحظه خواب با تو اينك فرصتي نيست جز دويدن سوي يك قاب ( جز گريز از عكس مرداب ) من كشيدم روي ديوار عكسي از جدول فردا تو كشيدي عكس مرداب توي ساحل پيش دريا ( در حضور چشم دريا ) تو همون خواب هميشه لحظه هات جدول خالي من همون ياد غريبه لحظه هام قاب خيالي با من اينك قصه اي نيست جز صعود از شك و ترديد از قفس رفتن به كوچه قابها را ديد و بوسيد دل پرحكايت من جدول سياه دنيا قصه فرصت ديگر تو بگو حتي به رويا خرداد80

قصه

ديگه اين رقابت با جنتي عطايي هم معني خاصي داره ! دل پرحكايت شب غربت و خانه دنيا قصه تلخ سياهي لحظه هاي موج دريا با تو اينك چاره اي نيست جز سكوت و لحظه خواب با تو اينك فرصتي نيست جز دويدن سوي يك قاب ( جز گريز از عكس مرداب ) من كشيدم روي ديوار عكسي از جدول فردا تو كشيدي عكس مرداب توي ساحل پيش دريا ( در حضور چشم دريا ) تو همون خواب هميشه لحظه هات جدول خالي من همون ياد غريبه لحظه هام قاب خيالي با من اينك قصه اي نيست جز صعود از شك و ترديد از قفس رفتن به كوچه قابها را ديد و بوسيد دل پرحكايت من جدول سياه دنيا قصه فرصت ديگر تو بگو حتي به رويا خرداد80

نمي داني

نمي داني براي رسيدن براي ديدن تنها لبخندي ، واي از انتظار . نمي داني براي عشق براي تو تنها اميدي ، واي از اختيار . نمي داني براي دوستي براي زندگي تنها شوقي ،واي از روزگار

تو

سكوت نه صداي باد اما اين بار مرا نمي آزارد از نگاهي كه در دستهاي مهربان تو جاريست . مي خواهم بروم نه از گماني كه باد مي آيد نه مي خواهم با ياد تو مهربان باشم. 4/1/83 الهه زيگورات

ما

از حكايتي كه مرا يك آن رهايي نمي بخشيد چگونه گستاخ نشوم از اين مرز و بوم از خاكي كه همه هيچش (چيزش ) را به پوچي رسانديم 4/1/83 چغازنبيل

خاك

خاك را خاك را بهانه اي شد كه از خانه بيدارمان كنند خاك گرم زخم آلود اي تو ديوارهاي خشت انديشه اي تو حسرت لحظه اي فنا شدن به نام رهايي. 4/1/83 چغازنبيل

شب

شب گاهي بلند مي شود روز دورتر و خاموش شب مرا با خود مي برد سياه و سياه كوچه ها مي ترسند سكوت مي كنند و روز هم در خموشي من محو مي گردد.

۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

شب

ترانه اي ديگر! وقت بهاره سكوت كن صداي بيشه زاره تنت خسته ست مي دونم اما دلت بهاره وقتي تو كوچه هاي بارون با ناز و گل مي شيني چشمات ستاره مي شه وقتي تو شب مي خوني حالا بگو كجايي همراز شب با بارون دلم هجرت تازه مي خواد مثل پرستوهامون وقت رسيدنت شد سكوت شب رو بشكن بهار مي خواد بمونه طلسم خوابو بشكن

همش انتظار !

1- چشمام به سختي باز مي شه نمي دونم ساعت چنده يعني چي؟ مامان منو تكون مي ده ، چي مي خواي ؟ اين جوري كه داره حالم بهم مي خوره . من چه مي فهمم آسمون چه رنگيه ؟ روزه يا شبه ؟ نمي دونم ولي گشنمه ! حالا تا كي بايد صبر كنم؟ پس كي ماماني از اون غذا خوشمزه ها به من مي دي ؟ خدايا چقدر سخت مي گذره ! همش انتظار ، بي خوابي و گرسنگي . 2- نه تو رو خدا بذاريد يه ذره ديگه هم بخوابم . مادرم من هنوز دوست دارم بخوابم . نمي دونم ساعت چنده ؟ اصلا سرويس براي چي مياد؟ چرا تكونم مي دي ؟ چي مي خواي ؟ اين جوري كه اصلا نمي رم مدرسه ها ! امروز آسمون چه جوريه ؟ بارون مياد يابرف ؟ ولي من مدرسه رو اول صبح دوست ندارم . بايد بيرون منتظر باشم . خدايا چه سخت مي گذره ! همش انتظار ، بي خوابي و امتحان . 3- واي از دست اين ساعت، حالا كه هيچ كسي كاري نداره ، سرو صداش دست از سر آدم بر نمي داره نمي دونم ساعت چنده ؟ خدايا كي حال اين دانشگاه رو داره چند بار زنگ مي زنه ؟ چي مي خواي ؟ اي كاش اصلا كوكت نكرده بودم . آسمون چه ريختيه؟ به من دانشجو چه ربطي داره كه بارون يا برف بياد . نمي دونم حوصله هيچ كسي رو ندارم اون درسهاي مسخره ! خدايا چه سخت مي گذره! همش انتظار ، بي خوابي و علافي . 4- نه امروز حال رفتن ندارم . جون مادرت بذار بخوابم . بي خيال شو . نمي دونم ساعت چنده ؟ آسمون مي باره يا برفيه ؟ اصلا مي خوام امروز مرخصي بگيرم ! چيه هي بالا سرم غرغر مي كني ؟زنگ بزن نه sms كن بگو بي حاله ! من حال و حوصله ديدن قيافه رييس و مسئول رو ندارم .خدايا چه سخت مي گذره ! همش انتظار ، بي خوابي و بي پولي. 5- ديگه از ما عمري گذشته ، حالا عادت صبح زود بيداري مگه مارو ول مي كنه ؟ چرا دست از سرمون بر نمي داري ؟ بلند شم چي كار كنم؟ نمي دونم ساعت چنده ؟ اصلا كسي با من كاري نداره ! مامان ، ساعت كوكي ، همسر ، اين حرفها همش مال گذشته بود . من كه جايي براي رفتن ندارم . آسمون چه شكليه ؟ برفي يا باروني ؟ من بيكار ، برا چي بلند شم ؟ برا كي بلند شم ؟ خدايا چه سخت مي گذره ! همش انتظار ، بي خوابي و بيماري .

چراغ قرمز

آنقدر به چراغ سبز خيره شدم تا از خجالت سرخ شد نمي دانم به كدام چهار راه بايد برسم و نمي دانم تو از چپ مي آيي يا من بايد به راست بروم. خيابان شلوغ است آدمكها تنها تنها راه مي روند تنها مي ايستند و من هنوز پشت چراغي ديگر سرگردانم -- بايد سر را بالا گيرم قامتم را صاف كنم خم را از ابروانم برچينم و گامي بردارم اينها حرفهاي توست حرفهاي من حرفهاي آدمي كه از سرگرداني رنج مي برد.

باتو

كوچه اي تاريك دختركي كه شاخه گل را گم كرده و من كه چشمانم تاريك ست صداي تو صداي تو شايد پيدايم كند. ------ با تو يعني زندگي با من تو بگو من سكوت خواهم كرد. سال 80

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

چارديواري

وارد چارديواري كه مي شوي چه تفاوتي ست اگر قناريها ديگر آواز نخوانند اگر ايستادن فقط ايستادن معني شود چه تفاوتي مي كند بين من تا پرواز اگر اين غل و زنجيرها امانم دهد چه تفاوتي مي كند اگر چارديواري ....

پنجره

پنجره باران او كه هميشه به بيرون نگاه مي كند مي داند هرگز برگشتي در كار نيست . باران بي دريغ تازيانه مي زند و صدايي كه به ما مي رسد. تو من چگونه پاسخگو شويم بر همه چيزي كه از آن ما نيست از ما نيست و من جز سكوت چاره اي نمي بينم. -- پنجره باران او كه هنوز نشسته است مي دانم هميشه خواهد نشست و سكوت تازه ما از سكوت خاكستري من تا قفس طغيان تو . چگونه آرام باشيم بر همه چيزي كه براي ما نيست از ما نيست و من جز سكوت چاره اي نمي بينم.

4 نوشته

(1) با زبان رسيدن به شوق ديداري كه عشق مرا فرا مي خواند به تك اشارتي از تو بانگ مي زنم دوستت دارم كه اين كمينه قابلي ست براي تو براي عشق (2) از تو از عشق براي تو براي عشق به گونه اي كه هميشه با هم خواهند بود روز آغازت را مي ستايم به شوقي كه هميشه دوستت دارم. (3) در روزي كه عشق فرياد بودن سر مي دهد در بلنداي با تو شدن بدون هيچ گستاخي كه نازدانه عشق آزرده خاطر شود فرياد مي دهم دوستت مي دارم (4) با چه زباني باز گويم از چه گونه اي كه گونه هاي تو مرا استوار مي سازد با چه بياني باز خوانم از بيان لحظه اي كه مرا به ديدار تو مشتاق مي كند آري دوستت مي دارم.

رود

وقتي رودي بود رودخانه اي خواست تا ابهت دريا را باور كند به گمان رفتن به هراس سكوني كه از تالاب مي خزيد با رود با رسيدن.
--- تو بايد مرا جاري كني

۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

باور

به دور كه مي نگرم صدايي ست از سكوت امروز نمي خواهم مثل آبگيرهاي خسته نمي خواهم به هيچ دل سپار باشم. به امروز نگو كه خسته ام نگو كه بي طاقتم در بلنداي باهم بودن هنوز گمانه ها هست هنوز بايد باور كنم اما نخواهم خواست آبگيرها تك تك واژه نامه ها را جعل كرده اند.

دريغ

اما از اين گوشه ها اما از آن گوشه ها مي دانم دريغي نيست ستاره ها هر شب مي تابند . برخوابي كه مثل حباب مي ماند جدالي مي بينم با هياهويي بر هيچ

خاطره (1)

منزل ما در طبقه اول آپارتمان قرار داشت و منزل خواهرم كوچه بغلي بود اما چون خواهرم مريض بود شب آنها پيش ما ماندند . پدر و مادرم در اتاق خودشان ، خواهرم ، همسرش –مجيد- و پسر كوچكشان در اتاق من به استراحت پرداختند. رختخواب من هم در اتاق پذيرايي انداخته شد! تا فوتبال تمام شود ساعت حدود 1 صبح بود صداي گريه بچه بلند شده بود صدا آزارم مي داد معلوم بود كه همه بيدار شده اند مادرش درحالي كه او را بغل كرده بود با بچه حرف مي زد تا آرام شود. حوصله چشم باز كردن نداشتم كاري از دستم بر نمي آمد تا براش انجام بدم پس سعي كردم به اين موضوع فكر نكنم و بخوابم.. افكارم را براي خواب متمركز كرده بودم كه احساس سرماي شديدي كردم چشمهايم را گشودم درب خروجي خانه مقداري باز شده بود كه سريع اما در سكوت بسته شد ! باور نمي كردم ، چشمان روشن غريبه را در تاريكي ديدم وقتي من سرم رو بلند كردم او سريع در رو بست . به سرعت بلند شدم ، روياهاي بچگي به بيداري تبديل شده بود يكي از آدمهايي كه توي فيلمها ديده بودم همين چند لحظه پيش در را بست و فرار كرد . فكر مي كردم خواب مي بينم نگاهي به اطراف كردم پدر در اتاقش خوابيده بود و بقيه هم در اتاق من ، بالاي سر بچه بودند. يادم آمد كه ديشب فراموش كردم كفشهاي همه را توي خانه بياورم تازه ديروز عصر آينه ماشين بابا را دزديده بودند . درچند لحظه تمام اين افكار به مغزم حمله ور شده بود درنگ نكردم به طرف درخانه حمله ور شدم. بعد از ماجراي غرق شدن در دريا ، اين دومين بار بود كه واقعا مي ترسيدم نمي دانستم چه كاري بايد بكنم ، دستم توان جلو رفقتن براي باز كردن در نداشت هرجوري بود دستم را دراز كردم شايد تمام اتفاقات در 4 يا 5 ثانيه بيشتر طول نكشيده بود اما براي من كه با چشمان خودم دزد را ديده بودم و مي خواستم كاري انجام بدهم زمان زيادي گذشته بود. در را به سمت خودم كشيدم اما از اون طرف هم ، اجازه باز شدن داده نمي شد زور او بيشتر بود شايد به خاطر ترسي كه در تمام وجودم مانور مي كرد نمي توانستم در را باز كنم ! زبانم كاملا از كار افتاده بود هر چي زور داشتم جمع كردم و يهو در را به سمت خودم كشيدم ، اوه خداي من ديدمش . توي تاريكي تشخيص دزد مشكل بود . مردي كشيده با لباسي تيره كه انگار باروني تنش كرده بود با سرعت از پله ها پايين مي رفت پاهام توان حركت كردن نداشت من توي راهرو آرام و ساكت ايستاده بودم و او درحال رسيدن به درخروجي بود. ، دستم را به حالت تكبيرگفتن بالا بردم و با تمام وجود نعره زدم . يه چيزي مثل : هي كجا مي ري ؟ با داد زدن من ، دزد كه داشت در را باز مي كرد ايستاد و شروع به فرياد زدن كرد ! آن قدر بلند هوار كشيد كه من ترسيدم و ساكت شدم . لحظه اي به همديگر نگاه كرديم تمام وجودم مي لرزيد هيچ چيزي را درست نمي ديدم و عجيب بود كسي هم واكنشي نشان نمي داد . واي خداي من دزد از پله ها بالا مي آمد با چه سرعتي به من نزديك شد و من ترسيده به ديوار تكيه داده بودم واقعا ديگه زبانم بند آمده بود اما دزد پيش من رسيده بود و آرام كنار گوشم گفت : بهروز منم ، مجيد! كاملا گيج بودم . صورتم مثل گچ سفيد شده بود تازه متوجه مادر و خواهرم شدم كه كنار در ايستاده اند و پدرم كه تنها زل زل به من نگاه مي كرد انصافا نگاه عاقل اندر سفيه را مي فهميدم. همه هاج و واج بودند و نمي دانستند چه اتفاقي افتاده است فرياد من چيزي شبيه هه گفتن بوده و تنها اين كلمه بي ربط را دو يا سه بار گفته بودم وقتي من شروع كرده بودم به داد زدن ، همه شوكه شده بودند و نمي دانستند چي شده ؟ از آن طرف مجيد هم ترسيده بود و هم فكر كرده بود براي پسرش اتفاقي افتاده است كه من اين گونه او را صدا مي كنم. مادرم در حالي كه ليوان آب نمك را به دستم مي داد گفت: بچه رودل كرده بود ، مجيد رو فرستاديم ازخونه شون شربت بياورد وقتي مي خواست در را ببندد سرش رو مجددا توي خونه كرد تا آدرس دقيقشو بپرسه و رفت احتمالا تو موقعي چشماتو باز كردي كه اون خارج مي شد. ساعت حدود 2.30 صبح بود . جالب بود كه همسايه ها هيچ كدام واكنشي نشان ندادند اما واقعا مجيد هنگام بيرون رفتن و پايين پله ها عجيب و غير عادي بود چون پالتوي خواهرم رو تنش كرده بود ! سردرد گرفته بودم سكوت بابا سنگين تر از هر چيزي بود كمي خجالت كشيده بودم سرم پايين بودم به كسي نگاه نمي كردم روي صندلي نشسته بودم مجيد برگشته بود بچه آرام شده بود و من در حالي كه مي خواستم بخوابم بلند گفتم : شرمنده.

سال نو مبارك (88)

بعد از 15 روز دوباره مي نويسم به ياد معرفت بهار خدايا مارا ببخش مهربانا تمام آرزوهاي درست ما را به سرمنشا مقصود برسان يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال يا رضا(ع)

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

پرستو

فردايي مي آيد كه سكوت ديدار را فراموش خواهيم كرد در خفقاني كه امروزم را جاري مي كند با بهار با پرستويي كه خواهد رسيد و سكوتي كه فراموش خواهد شد.

رفتن(4)

به گمانم امروز روز خوبيست قناريها مي خوانند كلاغها هنوز بر شاخه هاي بلند با آن نگاه سياه و پرستويي كه آرام آرام بي صدا كوچ را دوست مي دارد

حكايت

از تاب بودن تا انتهاي پذيرفتن گام ديگري مي طلبم در فضاي رسيدن. وقتي به باد مي روم وقتي زياد مي روم آرام مي شوي آرامشم مي دهي و گريز هرگز معنايي نخواهد داشت با ياد تو نه اينكه مي هراسم نه جهالتم آزارم مي دهد. پشت حكايت ديدار غريبه اي ديگر آزارم مي دهد نه فكر ديدار نه فكر اين بار هر چه بگويم حكايتست با تو با من كه انتها پذير نيست.

ترانه زندگي

سپيده دمان برف بر دلها خواهد نشست و اين زورق نداري ما در گوشه اي از پيدايي آرام خواهد گرفت. ديگر سوزي و سازي بر لنگر پيچ خورده ما بي تاثير است . ما مست و ديوانه ايم از فقري كه چون ليلي در برمان گرفته و اين حكايتي ست ناجوانمردانه كه مردانه هميشه با ماست.

سر در گم

وقتي كه پرناز و زيبا تويي يك ستاره سبز تو ازاون ترانه خوندي واسه پرنده هامون وقتي كه غزل نخشكيد توي خواب بي ستاره تو از اون ترانه گفتي واسه ستاره هامون شب من از تو جدا نيست تن من سكوت روياست براي ستاره زيباست واسه غريبه هامون اي شب از تو پركشيده عشق با تو سربريده من خود ترانه بودم واسه پرنده هامون از تو رويا نگفتم توي باغ دل پريده من پر از ترانه بودم واسه دنيايي هامون تو شب پر از طلوعي من همون خزون مهتاب تو نگاه سبز و روشن واسه شاپركهامون تو رو با خود مي شناختم تو رو با رويا مي ساختم تو رو از ترانه چيدم واسه خاطره هامون

آرامش

به جستجوي آرامش هرگز شتاب نخواهم كرد كه او خود در پيش است بر من عتاب مكن كه ساليان سال انتظارم و آغوش خسته ام - اينك بار – پاسخگو ست آري ديگر گريز را نمي خوانم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

آن روز

آن روز كه برف مي باريد خورشيد به كجا رفته بود كه هرچه در زيرزمين كوچكم به دنبال روزني گشتم؟ - آن روز كه باد مي وزيد ستاره ها از چه روي به گوشه هاي خيس خيابان پناه برده بودند آن وقت كه ترانه مي خواندم!

لاك پشت(2)

فكر مي كنم اين نوشته تاثيرگرفته از هايكو معروف در فيلم استاد مهرجويي (پري) باشد. اي لاك پشت از كوههاي فوجي بالا برو اما آرام آرام.(به ياد صفا و اسد و داداشي..) كنار چهار راه زندگي پشت چراغي ديگر به گوشه اي مي نگرم لاك پشتي ميانسال لحظه هاي بودنم را چه آسان به يغما مي برد.

چگونه؟

درچارچوب يك تنگه درميانه دشت رفت و بي برگشت بدون هيچ نشانه اي از تو از راهنماي شب. كورمال كورمال به عشق تك اشارتي از باد و نسيم خاموش صبحگاهي. - چگونه آرام مي ماني و قلب تپنده ات به خشكيدن عادت مي كند؟ وقتي كه من آري من همان استقامت سرو تهي آرام آرام پوچ و باطل مي شوم بي هيچ اراده اي.

اميد (4)

در شوق ياد كوچه ها همان طور كه دل مي گفت گشتيم تو بودي باد بود ستاره و شب. حالا كه خورشيد اما من با شوق ديروز دل گرفته از ترس فردا !

اميد(3)

ببين ديگر باد نمي آيد ستاره ها خاموش نيستند و پرنده ها با خورشيد با ماه هرگز نمي ميرند ولي دل من باز غربتي ست و مي گيرد !

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

آشنايي

يه خواننده پيدا نمي شه شاهكارهاي منو با صداي رسا بخونه !
كدوم حسي از باد كدوم آغاز فرياد تو رو از من جدا كرد كه رفتي و بردي از ياد صداي يك صداقت ميون دشت وحشت مگه مي شه هميشه بخوني از رفاقت منم كه گريه هاتو تو فصل باد و بارون منم كه نامه هاتو ميون اون همه خون چي شد كه وقت گفتن رفتي از اين دو راهي چي شد كه با من و تو نمونده حرف آشنايي

فقط نگو

مي داني چقدر دلم گرفته به اندازه يك مشت گره كرده كوبنده. وقتي به باد مي رسم بي ياد مي رود نه انگار كه خاطره اي بود و حالا هرچه كه يادشان هست خواهد رفت و ترس من نگو كه بيهودگي ست.

آغار

ديروز بود طرح يك خواب قشنگ طرح يك بادبادك سفيد وناب طرحي از امروز بود مثل ماه شب مهتابي ما. - مثل يك پرواز شد از امروز تا آغاز شد تا صدايي كه دم صبح مي وزيد. - مثل يك ستاره پاك مثل يك روياي سبز تا به فردا هم ، آغاز شد. بوشهر 11/1/81

رفتن (3)

ميان شعر و بودن ميان خونه هاي كوچك شهر تنها ترانه اي بود از سوداي بودن تا واژه هاي شعر. امروز بر بانگ بلند فرياد يورشي خواهم زد واز پرواز در هراسي نخواهم بود.
ميان شعر و بودن ميان خونه هاي كوچك شهر تنها ترانه اي بود از سوداي بودن تا واژه هاي شعر.
-- امروز بر بانگ بلند فرياد يورشي خواهم زد واز پرواز در هراسي نخواهم بود.

مورچه ها

هميشه به اين صلابت و پايداري مورچه ها حسرت مي خورم له مي شوند مدفون. بدون هيچ فرياد. فرياد كه هيچ. بدون آه . -- مگر چقدر رفتن ، دلنشين مگر چقدر رفتن ، افتخار --- هميشه به اين صلابت و پايداري آنها دريغ مي گويم. آنهايي كه تاحد صفر مي روند مي مانند اما مي ايستند مومن و راسخ تا واپسين نفس .

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

قهرمانها هميشه خوشحالند -4

شماره 4
"قهرمانها هميشه خوشحالند"
راهرو شلوغي بود . دوتا دوتا يا بيشتر ، نمي دونم همش حرف مي زدن ، داد مي زدن ، يا يه گروه ديگه كه گريه مي كردن . مامان هم بغض كرده بود اما هيچ كسي به من نمي گفت چه خبره ! اشكاشو با دستام پاك مي كردم صداي دستبنداي صورتي رنگم رو مي شنيدم . مامان چي شده ؟ اينا چشونه ؟ خوشبحالت كه نمي فهمي ؟ چه مي دوني سفته چيه ؟ چك و بدبختي چيه ؟ بابات چرا قاطي كرده ؟ خيلي شلوغ شده ، بابا از دور داره مياد. باباجون! ديگه گندشو درآوردن . اين چادريا ، سيگاريا ، همش جيغ و داد. فريبا چته؟ چيو مي خواي ثابت كني ؟ خوشبحالت كه نمي خواي قبول كني ! اينو ببين ، بچتو ببين ، مثل خودت ؛ حالا اون به خاطر سنش حاليش نيست توهم به خاطر عقلت ! صدبار گفتم ، بازم مي گم ، تو حاليت نيست ، يارو مفتخور بود ، بابا مرتيكه پولامو خورده بود ، مي فهمي ؟ تو هم همش از اون ...، استغفرا... بابا ، بابا چرا مي خواي مامانو بزني ؟ مگه ديشب بهش قول ندادي كه ديگه دستت رو روش بلند نكني ؟ خفه شو برو گمشو اون طرف . مامان به ديوار تكيه داده بود ، رفتم تو بغلش ، بابا همش عصبانيه ، گريه ام گرفته بود ، چادرش خيس شده بود صورتم رو پشت چادرش قايم كرده بودم. مي ترسيدم. -- نفهميدم اين يارو قد بلنده كي بود؟ اما اخمو بود . حتما آدم بدي بود چون تا رسيد يه كشيده به بابام زد . مامان جيغ كشيد و يه آقاهه كه از همون لباسا پوشيده بود ماها رو از راهرو بيرون كرد . بابام داشت گريه مي كرد مامان ديگه خشكش زده بود خودمم تا حالا اين قدر گريه نكرده بودم . --- چقدر صورتت كثيف شده ، از صبح تا حالا نشستي ؟ بيا ببرم تميزت كنم . مامان ، مامان اون يارو اخمو كي بود ؟ چرا بابارو زد ؟ به خاطر دعواي ديشبش بود ؟ نمياد كه بريم شام بخوريم ؟ من گشنمه ! نبايد يارو رو هل مي داد ، هي گفتم مرد مومن ، مثل آدم ، يه خرده آرومتر . يه دقيقه اينجا بشين ، همين گوشه ديوار ، بيا اين كيكو بخور، صدات درنياد تا من برگردم ، پريسا يادت نره چي گفتم . جنب نخور باشه ؟ كجا مي ري ؟ اگه توهم بري اون بدجنسا مي زننت . مامان من مي ترسم . اينجا همه يه جوري نگاه مي كنند. خدا كنه بابا برگردي . امشب حتي اگه منو بزني هم مي خوام تو بغلت بخوابم . مي دونم كه خسته اي و درست نخوابيدي . بابايي .. بابايي.... خدامرگم بده پريسا خوابيدي ؟ چرا رو زمين ولو شدي ؟ بلند شو دختر ، بلند شو بريم . پس بابا كو ؟ مگه نمياد ؟ چرا اخم كردي ؟ دست دخترك رو محكم مي كشيد سر برگردوند . پشت پنجره مرد سرخورده اي رو مي ديد كه نگاش به دخترك كوچولو بود
واي النگوام .خدايا ممنون كه هيچكدوم نشكستن .دخترك لبخندي زد - قهرمانها هميشه خوشحالند-ولي اگه ماماني مي فهميد چي مي شد ؟

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

قهرمانها هميشه خوشحالند -3

شماره 3 " قهرمانها هميشه خوشحالند" ببين 13 تا آدامس داري ، هركدوم از بسته هاي صورتي رنگ رو بايد حداقل 100 تومن بفروشي ، خوب گوش كن باشه ؟ آهان . نه من اصلا آدامس اين مزه اي دوست ندارم . عجب جاي شلوغيه . مامان كجايي ؟ تا عصر ! غذا چي ؟ اگه بيشتر پول جمع كنم همه چيز درست مي شه واي عمو مي ترسم. خفه شو ، يالا برو اون سمت ، شروع كن ببينم . از درو مي پامت ، اگه يه گوشه علاف باشي ميام مي زنم تو گوشت ، بدو ، اگه سردتم شد لباستو مي كشي بالا تا سرو صورتت گرم شه ، حاليت شد. خدايا چي كار كنم ؟ بازم خوبه خيابونش گنده س .آدما زياد رد مي شن . بابايي چرا ديگه برنگشتي ؟ چرا اين عمو با ما بده ؟ من چرا از مامانم دور شدم ؟ من كه پارسال مدرسه مي رفتم . سردمه ، اگه تاريك بشه چي ؟ تورو خدا از من آدامس بخريد . نه نمي خوام . تورو خدا ، اگه باباتون رو دوست داريد ؟ چه بداخلاق ؟ خب اگه منو دوست داريد؟ نه گفتم كه نه ، اون دستاي گندت رو هم به من نمال . د بچه ولم كن ، شلوارم كنده شد. آخه منم پول مي خوام ، عمو مي گه اگه هرروز همه اينا رو بفروشم ، مي تونم سال بعد برم مدرسه ، با دوستام بازي كنم ، مامان چرا اين جوري شد ؟ داره گشنم مي شه ، از امروز تا سال ديگه ! اه چقدر طولانيه ! مامان تو صبح كجا پياده شدي ؟ وانت عمو هم كه سرد بود. واي اين آقا و خانومه چه خوشگلند ، مي دونم كه بهم پولمو مي دن ، بذار با التماس نگاشون كنم آخه اين آدامسا اصلا خوشمزه نيستن. دختر كوچولو بيا ببينم. شما چقدر قشنگيد. تو چرا اين قدر كثيفي ؟ يه هفتس كه.. ، آدامس بخريد ، دونه اي دونه اي 200 تومن . دارن به من مي خندن ، دستاشون تو بغل همديگه ، خوشبحالتون. مامان اگه بودي تو بغلت گرم مي شدم . گرون مي گه ، نكنه دلت برا اينا بسوزه ، اينا همش آشغاله. اه بهروز ، بازم جهود بازي درآوردي ، اسمت چيه ؟ سرت رو بالا بيار ، گفتم اسمت چيه ؟ اسمم ... ، آدامس صورتي ، پنج تا بخريد تورو خدا. كيفش چقدر بزرگه ، حتما كلي پول داره ، بيچاره بابا هميشه غرغر مي كرد . چيه به ما زل زدي ؟ زود باش يه بسته بده . تو عجب آدم ساده اي هستي ، از اول زندگي مي خواي همه چيز رو به باد بدي . بيا بچه ، اين يه پونصد تومني ، يادت باشه فقط به خاطر تو. چرا اين قدر منت مي ذاري ؟ داره كار مي كنه . آدامس مي فروشه ، اين قدر سنگدل نباش گذشته هاي خودت رو فراموش كردي . بيا دختر گلم يه آدامس مال من ، يه پونصدي هم مال تو . دخترك لبخند زد – قهرمانها هميشه خوشحالند- حيف كه روزهاي آخر سفيدي دندوناته ، باي باي عزيزم. دوستتون دارم هرچقدر آقاهه اخمو بود ، مامان پولدار شديم . --- بيا اينجا ببينم چند تاشو فروختي ؟ عمو يه دونه ، باور كن چتدتا فروختي ؟ دست كن تو جيبت ، پولتو ببينم . زود باش وگرنه مي زنم تو گوشت كه صداي سگ بدي . پول نبايد زياد پيش شما باشه ازتون كش مي رن . گريه هم نكن . گفتم صدات درنياد .عمو خيلي بدي ، از بابا هم بدتر ! ولي هر چي بود نفهميد كه بقيه پولا تو جيب ديگمه

قهرمانها هميشه خوشحالند - 2

شماره 2 "قهرمانها هميشه خوشحالند" ديگه سرد شده بود روسري نصف و نيمه اش قشنگ بود ، يه گوشه اي ايستاده بود انگار داشت فكر مي كرد گل لپش رو نمي دونم از سرما بود يا خوشگلي ! آخه سخت شده فهميدن بعضي چيزا . توي دستاش پاكي رو مي شد ديد . زل زده بود نه مثل عاشقا ، هي اين پا و اون پا مي كرد . چرا حرف نمي زنه ؟ بوي كباب آدم رو هوايي مي كنه حتي اگه سير باشي . دو تا ديگه هم اونجا بودند. فقط صداي سكوت بود . سيخ ها رو يكي يكي مي چرخوند اما نيم نگاهي به چشماش داشت . گفتيد چند تا گوجه ؟ يكي با دست سه رو نشون داد و دست تو جيب شد . سريع سيخا رو لخت كرد سرش رو پايين انداخت ، بدتر از اين كباب ديگه نمي شد . لاي نونها رو بست . دستام چرا مي لرزه حالا كه همه جا خلوت شده چرا هيچي نمي گه ؟خب حداقل بگو كه چي مي خواي؟ شايد واقعا مشتريه ، اومده بود جلو ، سرش رو چرخوند زير چشمش كبود بود شايدم تاريكي سياش كرده بود! بوي عطر هم نمي داد صداش مي لرزيد . چي؟ كشدار گفت اما نمي خنديد ؛ حالشو نداشت يا نمي فهميد ؟ سرش رو جلوتر آورد چه روسري صورتي قشنگي بود ، شام ؟ سرش رو به اشاره بالا برد . تنش لرزيد اما اون ساكت بود صورتش رو هم عقب نبرد . پول ندارم . گريه كه هيچ حتي بغض هم نداشت اما يه كم شرمنده بود . شايد بعد از اون همه وقت يه گوشه واستادن ، همه چيزارو فراموش كرده بود يا گرسنگي ! آخه بهت نمياد اينكاره باشي . چشاش مي گفت نيستم. پس اينجا تنها اين وقت شب ، سرما . درب يخچال رو بست . خيلي وقته كه ! آره خيلي وقته. خيلي وقته كه تنهايي ؟ بوي كباب دوباره بلند شد عرق روي صورتش نشست . نه ، بچه دو سالس . كجاست ؟ خونه مونده پيش شوهرم ، بادبزن شل شد افتاد ، داره چاخان مي كنه با اين سن و سال ! خودتي چند تا ؟ بلند گفت : فقط دوتا ، گوجه چي ؟ نون ؟ بگو مال كجايي ؟ دستاش رو تو جيب مانتوش كرد آستينش پاره بود. آره دو تا كوچه بالاتر، سركارمون نذار، چيزه ديگه اي نمي خوام دروغم نمي گم . يه چرخي زد . بعد از تصادف از كار بيرونش كردند حالا بيكاره و من ! نونا رو از سفره درآورد ، چرا راست نمي گي ؟ فكر مي كني بعد از اين همه وقت شاگردي ، حاليمون نيست ، پوزخند مي زد . دوتا دستاش رو به ميز چسبوند انگار هوس جنگ كرده بود . دنبال كار مي گردم خيلي وقته غذا درست و حسابي با بچم نخوردم . دستاشو دراز كرد پسرك سريع غذا رو بلند كرد دستش رو كشيد سرش رو پايين انداخت ، مي خنديد – قهرمانها هميشه خوشحالند- دررو باز كرد هوا خنك شده بود . نور سيگارش تو تاريكي مي درخشيد كركره رو پايين كشيد كي ديگه راست مي گه؟ نفهميدم خمس زكات بود يا حماقت ، ولي هرچي بود با اون روسري صورتيش ، خوشگل بود.

قهرمانها هميشه خوشحالند

هفت داستان كوتاه كه رنگ صورتي ويژگي مشترك تمامي آنها مي باشد.
شماره 1
" قهرمانها هميشه خوشحالند "
زير نور چراغ ايستاده بود ، از دور ديدمش. تازه مسافر رسونده بودم و تا آژانس راه زيادي مونده بود. عجيبه اين وقت شب، توي سرما ، تك و تنها. بد نيست يه صفايي بكنيم. چراغ زدم. سرش پايين نبود ؛ جوون و همسن و سال خودم مي زد . جلوتر رفتم و نگه داشتم . د بيا ديگه ، بيا كه امشب خيلي خستم. چند ثانيه اي منتظر شدم . من از تو پرروترم عقب رفتم داشت يقه مانتوي صورتي خوشگلش رو صاف مي كرد ، از گوشه چشم منو مي پاييد طبق معمول يه لبخند الكي تحويلش دادم . يهو بهم زل زد. چرا جلو نمي شيني ؟ نه ممنون منتظر كسي هستي ؟. شروع كردم به تنظيم آينه ، سرش رو به سمت بيرون چرخونده بود. آره ، دوستم قرار بود بياد كه قالم گذاشت . سيبيل يا گوگولي ؟ سرش رو برنگردوند يا نشنيد يا نخواست بشنوه . من دانشجوام ، آزاد خرج داره . برا همين عصرا تا شب با ماشين قسطي كار مي كنم تو چي؟ تو هم كارمي كني ؟ خودش رو جابجا كرد ، يكي دو دگمه مانتشو باز كرده بود انصافا گرم بود. منم درس مي خونم ، رودهن ،دارم از كلاس برمي گردم. برو خالي بند ! رودهن ، اينجا ! حتما روي روان آدما كار مي كني ؟ پس دفتر كتابت كو؟ اگه از گرما عرق كردين خاموشش كنم ؟ ساكت بود به آينه زل زده بود. نه دارم مي رم خونه ، خونه منتظرم هستند . راستش دنبال كار مي گردم ، آشنا ؛ پارتي ، چيزي نداري ؟ بي پولي سخته ، مي خوام روپاي خودم باشم مي خوام از اين معلق بودن درآم . مگه نيستي ؟ اينم كار پردرآمديه ! گاز مي دادم انگار خيلي عجله داري؟ دستام به فرمون چسبيده بودن كدوم وري بريم ؟ مي خواي شام باهم باشيم ؟ نه جدي مي گم دوكوچه بالاتر پياده مي شم ، من اينكاره نيستم. موبايلم زنگ زد باشه زود ميام ؛ گفتي كجا ؟ نياورون ؛ باشه فهميدم يارو خرپوله ، لامصب اين وقته شب با اين همه ترافيك ، خري ديگه ، مي فهمم مجبورم باشه فعلا كار دارم . دست تو كيفش كرده بود انگار دنبال چيزي مي گشت ؟ يه كارت بهش دادم دستام عرق كرده بود واي كه چه كولر مي چسبيد سر يه كوچه نگه داشتم. شماره موبايلم ! مرسي دررو باز كرده بود يه پاش بيرون بود مي خنديد – قهرمانها هميشه خوشحالند – دستش رو دراز كرد منم دراز كردم اما اون سريع قاپيد لعنت به كار كه همه چيزآدمو خراب مي كنه من اين طوري نيستم . تازه كاري كه همه چيزارو قاطي مي كني درماشين رو محكم بست حتي وانستاد دوباره نگاش كنم ، كوچه اي تاريك بود ، يادم رفت اسمشو يا اسممو ! ولي هرچي بود با اون مانتو صورتيش ، خوشگل بود.

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

تماشا

پرنده اي كه گوشه نشيني را مي خواند از انزواي پيرمرد تنهايي چه مي داند كه غروبش با طلوع خورشيد دوران تازه اي مي يابد درجستجوي هيچ از امروز تا ديروز تافردا . پيرمرد به گوشه اي مي نگرد نه اينكه نگران پرنده ست به تنهايي ديگري خيره شده است 18/8/82

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

غريبه

نمي دانم چرا غريبه ام نمي دانم امروزم با ديروز! عجب گستاخ شده ام كسي نيست پناهم دهد. خدايا. 18/8/82

كمك

دلم گرفته و خواندن اين نوشته به من امان مي دهد.
ماجراي نيكو و همسرش و اتفاقهاي پيرامون خودم.
خدايا كمكمان كن
تو مي داني چه مي گويم.
براي رسيدن گام تازه اي مي خواهم خدايا هراسم را بگير نگاهم را به اعماقت نفوذ دار مرا از ياد بيم ها بپرهيزان من مشتاق نورم. 18/82/8

هيچ و هيچ

لحظه لحظه رفتنت را ديدم نه گمان مبر لرزشم از ترس نيست جهالتي ست در وجودم كه گمانم را به هيچ مي رساند لحظه لحظه رفتنت را بو مي كردم نه گمان مبر كه تمام گشته ام هيچ تنها هيچ بي اراده اي. 21/8/82

بهاري

صبوري كن با ستاره ها هرچقدر كه راه مي رفتيم در وادي پيدا شدن در وانفسايي كه تاريكي چه گستاخ . و حالا با تو مثل هميشه بهار مثل هميشه زندگي وقتي لبخند مي زني وقتي مي خندم باتو 21/.9/82

۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

اميد

قامت تكيده مرا باد مي برد مي شكند از صداي شكستن قامت هاي خميده شما . مرا اين بار با شوقي تازه صدا كن
نه بانگ زن كه نگاهي از اميد رسيدن را مي جويم. 11/10/82

باور

گل در خانه صداي باد و قلبي كه از هيچ به هرچيزي رسيد گل را مي شكنم از هراس تنهايي كه گريزانم . قامت ياد صداي مهر و آغوشي باز اين تمام كلمات زندگي ماست دريغ مكن باور كن! 4/11/82

راز

رازي ست درون گرداب اين را پيرمردي خنزر فروش در كوچه اي تنگ ، نشسته بود و به جوي آبي نگاه مي كرد. رازي ست درون اين تاريكي نه اينكه تنها مي ترسم رازي ست درون اعماق ، وقتي پيرمرد راه مي رفت آرام دولا دولا . و فهميدم رازي ست درون گرداب. 21/11/82

هياهو

تيشه بر باد مي زند آن هياهويي كه از پشت پنجره مرا به خود مي كشاند . اي گمان افسونگر در چارچوب بي نيازي و اي حديث نفس در هراس هيچ و هيچگاه نشدن بافردايي كه از نور مي آيد از ستاره اي از پشت پنجره . 20/5/83

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

ايمان

بي گمان تمام زندگي هماني نيست كه در من طلوع كرده است تو هم مي داني بي گمان تمام ما هماني نيست كه از ديروز تا امروز من در ما ديده ايم اما بي گمان طلوع تو نوري ست براي همه زندگي همه ما. 20/5/83

آرزو

اين نوشته را دوست دارم. فردا را با اميد سربرخواهم داشت نه از طوفان افكار مي هراسم نه از تمام هيچ و پوچي كه برمن مي بارد فردا از چشمه نوري مي نوشم كه آن مرد غريب لبريزمان كرده است اگر پاهايم تواني داشته باشد اگر دستهايم اميدي داشته باشد. 11/8/83

ستاره ها

رسيدن دوباره اي تو اي عروس نازكم تو از قبيله سفر تو عاشقي من عاشقم چگونه پاي بست تو چگونه هرچه بودنم در اين حريق بي كسي تو خود ترانه تنم ستاره ها چه خاطرند وقتي مياي تو خواب من ستاره ها مست سحر وقتي تو نيستي خواب من تو اي حقيقت اصيل تو اي تمام پاك من تو اين سفر نشو غريب بمون توي شباي من 17/6/83

سكوت

سكوتهايم را با تو فقط در ميان مي گذارم نه از درونم هيچ مخواه كه هياهويي ست بي هدف از تمام افكاري كه هر روز پوچ مرا به اوج مي رساند لبخندهايم را اما از تو هيچگاه دريغ نكرده ام هر چند هرگاه كه تحفه ايست حقيرانه از من به پاكي تو به ياد تمام بزرگيهايت. 11/8/83

سفر

سوار اسب رفتن سكوت تلخ باران شكستن دوباره از انتظارياران مرا دگر پناهي از اين گريز راه نيست مرا دگر اميدي زبودن بهار نيست پرنده هاي رفته مرا زهم بخوانيد به ياد آن بهاران دوباره رهسپاريد -- كسي به فكر من نيست در اين حديث دلتنگ كسي براي رفتن به فكر كوچ من نيست مسافر رسيدن غريبه اي از آن دور پرنده اي كه مي رفت به سوي دشت بي نور براي بودن ما گريز ما اثر شد سفر به يادت اي دوست پناه من سفر شد. 9/8/83

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

هراس

نه از رفتن هراسي بود نه از جهالت مرگ كه اين وابستگي مرا آزار مي دهد گمان مبر كه مي هراسم نه از رفتنم نه از اين استيصال پوچ شدنم ، كه مرا خوشحال مي كند هجرت ، اما از براي تو تويي كه دوستت مي دارم مي ترسم مي هراسم. 2/11/83

نوري در زندگي

پنجره را باز مي كنم نور گرم آفتاب مرا با تو همبستر مي كند اي نور زندگي در وراي كدامين نور مخفي مي شوي وقتي در بالين گرم تو محو زندگي مي شوم اما مي هراسم اما واي از اين وابستگي من به نور واي از اين ترس از هجرت بي دريغ كه نه تلاشم را پاسخي ست نه تواني در بودن است. 2/11/83

سرما

هوا سرد شده لطفا پنجره هاي بي نور را ببنديد لطفا باد را به سوي دريچه ديگر زندگي راهنمايي كنيد خورشيد ديروز با من هجرت را آغاز كرد و برف سپيد هنوز در حال آمدن است لطفا پنجره را محكم كنيد منفذهاي سرد زندگي مرا بي رحم ميكند بي جان و بي نشان. 2/11/83

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

عاشورا

بربلنداي يك نگاه ايستاده اي هم هياهوي برونشان را در مي يابي هم غوغاي اندرون ناپيدا را . از گمان من تو همان بودن همان مفهوم پاكي براي همه ادوار خواهي بود نه فقط امروز و نه فقط در روز دهم. 4/12/83

مي خواهم كليپ بسازم (2)

اين ترانه يادآور مسافرت دسته جمعي ما به سمت كرمان در تاريكي شب بود. انگار خوشه هاي ستاره از آسمان پايين افتاده بودند . شب - ستاره- كوير يادت نره دوست دارم – منصور – عيد 83 خياباني طولاني و خلوت. ماشيني از دور نزديك مي شود و كنار تير چراغ برقي مي ايستد صداي موسيقي شروع مي شود و ماشين حركت مي كند چند متر جلوتر مي ايستد و دنده عقب بر مي گردد. پسر جواني از ماشين پرايد پياده مي شود و بيرون را نگاه مي كند به ساعت و به اطراف نگاه مي كند و دوباره سوار ماشين مي شود . پشت فرمان با خودش بازي مي كند مردد و منتظر است و از آينه و شيشه به دور و اطراف نگاه مي كند . تصوير چهره پسر را خندان نشان مي دهد ماشين درحال حركت است و مسير سرسبز است . تصوير دختري را در داخل ماشين هم نشان مي دهد ماشين از جلوي ماشين متوقف شده كنار تير چراغ برق مي گذرد ( دو ماشين يكي هستند ) و دور مي شود و تصوير چهره نشسته و منتظر پسر را نشان مي دهد كه به سمت ديگر نگاه مي كند پسر از ماشين پياده مي شود به تير چراغ برق تكيه مي زند دستي از پشت به صورتش كشيده مي شود . تصوير از دور آنها را نشان مي دهد آنها سوار ماشين مي شوند در حالي كه سرخوش مي باشند

مي خواهم كليپ بسازم!

تو برهه فوت شوهر خواهرم (پسر عمه ) كاست سياوش قميشي بيرون آمده بود و ترانه "خوابيدي بدون لالايي و غصه " خيلي به دلم مي نشست . تا حالا دكوپاژ براي ترانه ننوشتم و نمي دونم ساختار درستي استفاده كرده ام يا خير. انصافا غير از يكي دو مورد ويديو كليپ هاي قميشي ، بقيه موارد تصوير در مقابل ترانه و موسيقي آن كم مي آورد. اولين كاردر اين راستا ، اميدوارم قابل ساخت باشد. مي دانم زمان ساخت مي بايست زمانبندي را در نظر گرفت ( قابل توجه آلك كارتيو !) - خوابيدي بدون لالايي و غصه - سياوش قميشي سال 1381 مردي برروي چهارپايه كوتاهي در كنار قبري كه تازه و آماده شده براي دفن است نشسته ، تنها ، خلوت ، سكوت ، كنار قبر تپه خاك است و تصوير او از دور نشان داده مي شود. دوربين آرام آرام در حال نزديك شدن به اوست . تصوير ( POV) رو به آسمان است و به سمت پايين حركت مي كند و تنها دستهاي به هم فشرده مرد را نشان مي دهد . پارچه اي سفيد برروي تصوير كشيده مي شود. تصوير مرد را در حاليكه روي تختي دراز كشيده است نشان مي دهد . مرد پارچه سفيد را از روي خود بر مي دارد لباس مندرسي به تن دارد . تصوير پنجره را نشان مي دهد هوا كولاك و تاريك است. تصوير ( POV) رو به آسمان است وانعكاس نور خورشيد شديد است مرد پارچه سفيد را روي تصوير مي كشد و تصوير آرام آرام تاريك مي شود. تصوير درحال روشن شدن و واضح مي شود كه دوربين (POV) ايستاده و جمعيتي به سمت او درحال حركت هستند. جماعتي كه داراي نقابهاي مختلفي هستند . گروهي نقابهاي خود را بر مي دارند گروهي تندتر مي دوند و گروهي آرام شده و راه مي روند. جمعيت از جلوي تصوير خارج مي شوند و تصوير خيابان خالي را نشان مي دهد تصوير مي چرخد و دوباره نور خورشيد و انعكاس آن خود نمايي مي كند. تصوير جمعيت را نشان مي دهد كه روبروي بن بستي ايستاده اند و تصوير آرام آرام تاريك مي شود. تصوير واضح مي شود درحاليكه مردي را نشان مي دهد كه در كنار قبر تازه اي نشسته است هوا سردتر شده و مرد لباس گرم با كلاه پوشيده است . دستها را به هم مي مالد و همچنان در حال نگاه كردن به قبر است تصوير به مرد نزديك تر مي شود درحاليكه دوباره نورخورشيد و انعكاسش نمايان است . تصوير كاملا سفيد مي شود مرد لحظه اي به بالا نگاه مي كند احساس رضايت خاطر در چهره اش نمود پيدا مي كند دستها را از حالت فشرده باز مي كند و برروي پاهايش قرار مي دهد هوا همچنان سرد است اما انگار مرد سردش نيست.

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

موج

روي موج وقت موج سواري توي آب وقت آب بازي --- با اين كلمات غريب ديداري دوباره خواهم داشت وقتي نه موج را مي داني و نه از آب لذت مي بري --- توي خواب وقت موج سواري در آب ! 18/6/81

پيرمرد و كفتر

روز تولدم در سال 81 اين نوشته از من بيرون پريده است! پرده ا را كه كنار مي زني تنها دو چيز را مي بيني كفتري كه هميشه مي ترسد و پيرمردي كه .... پرده را باز مي بندم به گماني كه شايد كفتر با پيرمرد همسفر گردد و پيرمرد .... --- پرده را باز مي كنم كفتر در آشياني سرخ ماوا گرفته و پيرمرد با آن كلاه سياهش در چارچوب در از دور به من و كفتر خيره مي گردد . 1/6/81

مرگ (3)

چه زود رفتي با باد وقتي مي خواستيم ترانه اي بخوانيم چه زود! در رويايي با هيچ ، نه با ترانه اي كه از تو يادگار مانده بود. 25/7/81

پيچ پيچ

پيچ پيچ در ابتداي كوچه اول يا انتهاي آخرين پيچ جاده . با كدامين راه در تصاحب كدامين پيچ جاده ؟ وقتي نمي رسيم وقتي در هيچ راه در كمترين حد ديدار . وقتي پيچيدن در اين جاده هاي پيچ ... 20/8/81

من و تو

در عمق رسيدن هرگز گمان مبر كه رسيده اي راه دوريست . اين جمله را من مي دانم من مي فهمم --- در من در تو راههاي زياديست بين من بين تو . و ما هميشه ايستاده ايم. 24/4/82

اي كاش

نه گمان نمي كنم اين شلوغي جز پوچي پشيزي براي من نيست اگر ما با توهستيم پس نه اين تك ظهر يك دهه كه بايست يك لحظه را هم درك كنيم . نه اين هياهوي ظاهر است كه اگر دروني بود مفهومي داشت به گمان من - من گناهكار – كه بسيار خوب مي شديم مثل تو مي شديم پر از مهر عشق دوستي و پاكدامني. 4/12/83

هراس

امروز عصباني هستم. از درونم مي هراسم اين تكبر من است يا عقل؟ از هر نشانه بغضي به خروش مي آيم و هراسم را از تمام ظواهر چه گستاخانه بانگ مي زنم خدايا نجاتم ده نيازمند نگاهم. 4/12/83

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

نيايش

كوچه هاي شب بانگ عشقي ناله وار تازيانه آفتاب و زبانه هاي شوق رسيدن اينها همه تحفه اي ست ناقابل براي آنكه لحظه اي نگاهمان كني ---- خوشا بحال آنان آنگاه كه مدهوش ياد تو مي شوند. 4/12/83

صبح

صبح صداي زنگ چهار نعل ساعت بيداري من و هياهوي تازه اي كه باز آغاز مي شود صبح خيابانها ديگر خلوت نيستند بسيارند آنها كه از آغازين زندگي مي دوند براي اندكي براي زندگي در گذرگاه خيابانها 17/84/2

تاسوعا

شمشير خونين

بر آستانه زمين

كوبيده شد

خسته تر از تمام پيروزيها

گريزان از هياهوي كشتار

و دلگير از غالبي كه همان مغلوب بود

--

شمشير در گريز دشمن

استوار

اما تنها و بي نشان.

20/2/84

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

رفتن(2)

پرستوها كه خندان مي رفتند بر آشيانه هايي كه باران مي خواست صداي هيچ مي آمد انگار نه انگار ترانه اي بود در گلويم . و از رفتن هم نمي گفتيم. 12/4/81

رفتن

با سكوتي كه در هياهو مخفي شده بود آرام مي رفت ؟ نشسته بود ؟ يا دراز كش ؟ اما انگار رفته بود . با سكوتي كه تمام حرف بود. حرفي از جنس رفتن. حرفي كه هيچگاه نگفته بود. 24/2/81

فرياد (2)

فزياد زديم از يادي كه در يادمان بود برگستاخي چه سبكبال مي پريديم وقتي نداي رفتن بود،‌ با نواي ديگر نبودن. واي چه ترانه ها گفتيم چه سوگها خوانديم آنگاه كه رفتني از ما براي ما الزامي شد.

بهار

بهار پشت خزان پنجره ها پيداست بوكن شميم محبت خاطره ها جاريست صداي قناري را هم خواهي شنيد. بهشت زمين براي ماست بدون هيچ خواستني.

لاك پشت

توي قطار تهران تبريز در آخرين واگن . با پيام - فرشيد و علي ج . آخرين سفر قبل از با هم شدن. كنار چهارراه زندگي پشت چراغي ديگر به گوشه اي مي نگرم . لاك پشتي ميانسال لحظه هاي بودنم را چه آسان به يغما مي برد. تبريز خرداد 80

اما !

براي رسيدن به شوق ديداري كه انگار تاكنوني نبوده است اي كاش مي دانستي لحظه ها چه دير مي گذرند.

عبور

عبور خواهم كرد از پلي كه برروي سنگلاخها استوار است براي رسيدن به آنچه كه بايد رسيد در افقهاي دور دست ستاره ها راه را مي چينند. عبور خواهم كرد مبادا و مباد كه گذران رفتنم با بي تفاوتي هم آغوش گردد.

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

تو

حالا كه اين جوريه مي خوام با افشين جون (درود بر افشين يداللهي ) مبارزه كنم! تو كه اهل سكوتي صدات صداي درياست منو با خود مي خوني دلت همرنگ درياست. بگو اينجا غروب نيست بگو فردا چه زيباست دلت اينجا نشسته چشات به فكر فرداست. بگو از راه دورا بگو خورشيد امروز دل زخمي شده ، نيست بگو از عشق ديروز حالا اين پنجره هاي بي نشوني با من خسته از روياي ديروز حالا اين رسيدن به انتظارت با من خسته از جنگاي ديروز --- تو بگو اهل كجايي تو بمون مثل هميشه دل من اما نشسته با تو و عشقت هميشه

فرياد

اين شعر را دوست دارم . به ياد فرياد از جنس فرياد پولاد كيميايي. فرياد در اين سكوت ويرانگر از تو از من . فرياد بر ديواري كه هيچگاه فرو نمي افتد. از تو از من نه تواني در كوبيدن نه اميدي بر سقوط. فرياد نه از براي من از براي ما در اين جنجال وحشت خوف هيچ ماندن نه از تو نه از من فرياد با باد از ياد.

باران

آسمون اي آسمون مهربون بارون مي خوام قطره قطره آسمون تنگ دلم غروب گرفته همه رو اگه بارون بزني مثل قديما تو خيابون بزني وقتي كه پرستوها وقتي كه قناريها از گل و گلدون مي خونند
آخ اگه بارون بزني!

۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه

بهار

سر بالا بيار چشم در چشم نگاهم كن غم زدودني ست پاك كن پنجره هاي قلبت را و ببين پرستوهاي عشق با چه شوقي انتظار بهار را مي كشند
---
من واقعا فصل زمستون را در اسفندماه دوست دارم . شوق آمدن بهار لذت بخش است.

سوگند

روزها مي گذرد و اين اماها و اگرها فراموش نمي شوند روزهاي ديدار تمام مي شود و زمان گفتار شروع اما حرفها از ياد مي روند زبان از كار مي افتد وچشم با نگراني به آنسوي نگاه مي كند تنها مي رود تنهايي چه دردناك است خسته مي شوي مي خواهي همه چيز را فراموش كني پس قسم مي خوري دل را به كار مي دهي با رويا مي جنگي زمان مي خواهي و مي گذرد. تا روزگار اين بي معرفت دوباره تو را اين سوي قرار مي دهد اما تو قسم خورده اي سوگند فراموش نشدني ست . -- خدايا كمكم كن اگر دوباره از آن سوي بگذرد چگونه گناه شكستن سوگند را جبران كنم ؟

بايدها و بايست ها (2)

شنبه صبح ، خدايا به اميد خودت. سكوت جاده وهم مرا باخود به كجا خواهد برد سياه است صداي پركشيدن دوستي از انتهاي قلب در جاده گمگشتگي آيا اين سرگشتگي عاقبت وهم آلودگي ست ؟ آيا اين تاريكي مفرط بازمانده توهم است ؟ -- مرا ستاره اي دهيد به من روشني بخشيد من گمشده چه عقوبتي هستم؟ من به فرمان چه سلطاني مي بايست عمل مي كردم؟ آيا جنون من مجموعه اي از وهم و واقعيت است ؟ يا نه هركدام مرا تكه تكه اي كردند تا سهم خود را برنده باشند؟ -- واي جاده چه خاموش است كيست كه مرا ياري دهد؟ كيست كه مفهوم بودن را يادم دهد؟ به كجا پناه برم؟ از چه بايد بگريزم ؟ از عشق ؟ يا عشق تنها درمان من است ؟ -- چه گويم مفاهيم مرا به تسلط گرفته اند و من مبهوت دنيايي بي رحم گشته ام .

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

بايد ها و بايست ها

اين نوشته رو فكر مي كنم براي 5 سال پيش باشد. نمي دونم چي شد كه اين رو نوشتم . ياد اون موقعها بعضي مواقع باعث تعجبم مي شود! تنها تنها يادآوري استاد بزرگ ادبيات فارسي " دكتر البرز " به خير . اميدوارم هرجا كه هست سلامت باشد. يادش سبز ، اولين بار كه شعر و ترانه هاي مريم حيدرزاده رو بچه ها براش تعريف كردند كلي از پيشرفت جوانها تعريف كرد اما جلسه بعد كه اشعار رو شنيده بود با عصبانيت جمله معروفش رو با صدايي رسا اعلام كرد " بذاريد در كوزه ، قورت قورت بخوريد " چند روزيست قسم بر بادمي خورم و دور مي شوم از دور شدنها روزگاريست باران بامن يكدل نيست و مي سوزم از سوختنها مي گويم در اين دشت غريب كه به عشق بوي يار خوشي چگونه مي خواهي پرواز را تجربه كني؟ جوابي نمي شنوم صحبتي نيست اما هر چه هست كلامي بر پهناي ديوار ذهنم را مشغول كرده است و مي گويد: بايد زيست بايد زنده بود بايد زندگي را خوب شناخت بايد برگها را خوب نوازش كرد بايد خوب بود بايد عاشق بودن را تجربه كرد و بايد مرد . ---- بايد به پرواز فكر كرد بايد غزلها را دانه به دانه خواند بايد مرد شدن را آموخت مرد ماندن را تجربه كرد بايد به عشق كسي زندگي كرد. ----- بايد اين ديوار گلي كهنه شهر را هميشه تميز كرد بايد روبروي پنجره تنهايي به آسمان آبي كه گاهي با رنگ سفيد هم آغوش است نگاه كرد بايد به سبزي جنگل به آبي آب به سياهي شب و به زيبايي چشم او قسم خورد ---- بايد به خدا ايمان داشت بايد يقين كرد كه عشق سرچشمه زيبايي ست عشق آغاز ديدن است بايد فهميد كه عاشق درد مي كشد بايد دانست كه عشق يعني درد پنهان اما بايد گفت: عاشقم ---- بايد عشق راستين را يافت بايد مرد اما جاودانه باقي ماند بايد رفت اما مردانه زندگي كرد بايد قرآن را از لابلاي زندگي پيدا كرد بايد قرآن را چون عطر ياس بوييد بايد قصه مردان زندگي را از فرزندان دنيا شنيد ----- بايد دل به موج دريا سپرد بايد امواج را با سفيدي اش پاك كرد بايد رفت و برگشتها را از امواج آموخت بايد موج را بوسيد ستايش كرد

عاشقانه 11

يك تلالو آتشين بود يك صفاي صادقانه در خواب هستي كوچك من . با تو ديگر انديشه اي نيست هر چه هست زيباست زيباست اي شقايق دشت باهم شدن اي كوهسار رسيدن در باغ و آبشار زندگي مرا با خود برده اي دريغم مكن ياد تو مرا اميد مي دهد.

و عشق

بر چارچوب يك ديوار نوشتم دوستت دارم در گوشه اي از باغ زندگي از نگاه چشمان افسونگر تو ديوارها فرو ريخت و من لبريز شوق در سايه سار بودن در كنار بستري از رويا و آرامش برگذرگاه زيبايي ناگهاني بود كه تو آمدي ديدارت فرخنده باد اي تمام هستي من كه برچارچوب نگاه پاك تو جاري مي گردد.

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

حسي غريب!

بعضي مواقع خيلي دلم مي گيره - نه كاري از دستم برمياد نه كاري مي خوام انجام بدم ! حس غريبيه ! حس اينكه حوصله دليل آوردن براي بي دليل بي حال بودنم نداري ! --- يك آسمان ترانه يك شعر عاشقانه گوشواره هاي گيلاس ميون دشت خانه با تو ترانه دارم از تو بهانه دارم اي تو سكوت سرسبز از تو نشانه دارم درگيرو دار بودنم در فكر با تو بودنم درامتداد رسيدن روز به شوق از تو خوندنم يادم كه بود هستي با من كه بود هستي ديگر تمام رفتنم را در فكرم تو بود كه هستي

حرف دل

در باغچه كوچكم گلي روييد به ياد تو.

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

پرنده

به پرنده ها بگو كه رسيدن در گمان پرواز چه سعادتي ست (براي شما ) من كه غرق شورم و عطش ديدارهميشه لبريزم مي كند

اميد

واگر اميد ديداري نبود در پس رسيدن واي كه تو مي داني در توان عشق اگر بيازمايي شكست خواهم خورد! واگر اميد بودني نبود در خفاي باهم شدن واي كه تو مي ببيني به گوشه اي پناه گرفته و عزلتم چاره اي جز قبول نخواهد داشت.

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

ترانه " پرنده ها پرنده ها "

امشب يكي ديگر از ترانه هايم را ثبت مي كنم. بهرحال رقابت شديدي با يغما دارم !( سلام به يغما گلرويي عزيز) پرنده ها پرنده ها مسافراي كوچه ها وقت پريدن چي چيه سياهي ديدن چي چيه پس كي برام قصه مي گيد پس كي برام گل مي چينيد پرنده ها پرنده ها آهاي تمام رفته ها منم كه كودك دلم منم كه زود خواب مي بينم كه شبهامون رفتنيه آوازامون پر از غزل دشمنامون هميشه خواب دوستيهامون موندنيه پرنده ها پرنده ها مسافراي لحظه ها نگيد كه دنيا تمومه حكايت ما همونه نگيد كه خورشيد مي ميره قناري بي جون مي خونه بگين پرستوها ميان بگين كلاغا مي ميرن اونا بازم قصه ميگن به لونه هاشون نمي رن پرنده ها پرنده ها مسافراي زندگي لحظه بودن مي رسه وقت سرودن مي رسه بهار با هر چي خستگيست به شوق موندن مي رسه 78 خرداد

يك گفتمان ساده

شنبه شب است. شب پنج شنبه درحالي كه مي خواستم ماشينم را در يك شلوغي پارك كنم ماشين پشتي به كنارم آمد و اشاره كرد شيشه را پايين بكشم و من ساده درحالي كه همسرم كنارم بود اين كار را انجام دادم. فكر مي كنم انواع حيوانات و خروجيها را نصيبم كرد و بعد از دكلمه چند حيوان از باغ وحش مورد نظرش نام حيواني درازگوش را تكرار مي كرد! انصافا با اين كه نوع كارم سروكار داشتن با حدود 200 پرسنل است اين قدر مستقيم ، محكم ، شفاهي و سليس گلوله باران نشده بودم . جالبتر واكنش كناردستي او بو كه با دست حكايت قاطي بودن راننده را داد و من با تك جمله خدا شفات بده ماجرا را با بهت همسرم به پايان رساندم! چه همسر جسور و شجاعي .

۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

دليل اينكه نوشته ها مرتب نيست اينه كه خودم مرتب نيستم . هر چيزي كه تو بقچه نوشته هام پيدا كنم رو تو اين جعبه مي گذارم.
ميدان شلوغي ست . هرموقع كه گذرت به اينجا بخورد كلي آدم درحال داد زدن هستند ، شهريار – امام حسين – قزوين – انقلاب و شهرك غرب و ... . به سمت با كلاسش مي روم هميشه سمت تجريش و ونك بهتر بوده ! ساعت از 8 شب گذشته ، در اين گوشه ميدان هوا دلگيره .بوي جگر و دل سوخته ، بوي آدمهاي گوشه نشين، بوي رويا فريب اعتياد ، بوي فلاكت ، بوي تعفن زندگي مي آيد . خداي من اينجا چه جماعتي خميده وار اما ايستاده مي ميرند. آري اينجا تهران است و اين گوشه شهر تهران ، سمبل آزادي ، ميدان سپيد و سترگ آزادي است . ميداني كه يادآور تمام خاطرات بزرگ ماست. به دوروبر نگاه مي كنم مردي با جريمه هاي رنگارنگ فقط ماشينها را مي بيند ، او هم حق دارد ماشينها باارزشترند! سرم را پايين مي اندازم لهجه ها آشنا هستند هرچند كه همه حرفها در بيان افيون گم شده اند ، رسوا شده اند . چه بيدادي ست ، عطر گند زندگي در تك ديداري نيز براي همه ، واضح و آشكار است ، دريغ نكنيد براي باور تمام آنچه كه از دست داده ايم !
مردابهاي شهر ما همان نهال هاي اطرافمان بوده اند. بگذريم... به دنبال مسير خودم مي گردم .جواني با قامتي رعنا و استوار در حاليكه دانه هاي گردي در دست دارد با فرتوتي چانه مي زند ، اختلاف بر سر 500 تومان است ! فرتوت چون چهار تا مي خواهد درخواست تخفيف مي كند و جوان برومند ايران ما ، اهل تخفيف و كم كاري نيست حتي يك گرم ، براي او ، براي من ، براي ما و بچه هاي ايران ما . سرم را آرام به صندلي عقب تكيه مي دهم . به تو فكر مي كنم . به آغوش بازكرده اعتماد تو ، در كور سوي اعتمادهاي پوچ ش ه ر ما. 15/7/82 تهران

ترانه مسافر

مي خواستم اين 44 تايي رو چاپ كنم كه به دلايلي نشد شايد وقتي ديگر ...
اين ترانه رو دوستم شهاب اناري اجرا كرد . هرچند كه نسخه شنيدني ندارم . يادمه اجرا در دانشگاه شريف بود .
مسافر خسته منم زير حصار اين شبم (زير پوست اين شبم ) مثل تمام زندگي چه صادقانه مي گذرم مسافر خسته شهر شهر غريبگي زده مثل حقيقتي بزرگ چه فاتحانه مي شكنم تنها گريز مانده به راه تنها صداي يك نفس هق هق تلخ بي پناه صداي مرگ يك قفس صداي پاك روبرو مي خواندم چه بي نشان اي تو حقيقت عزيز ببين چه ساده مي روم مسافر اين روزگار گريز از اين دشت حصار شهري كه هيچ و پوچ آن شده سعادت تنم خواهم گذشت از پيچها از لحظه تاريك باد وقتي كه درد زندگي شده تمام توشه ام ببين چه ساده مي روم واي عاشقانه پر زدن واي خالصانه گم شدن ببين چه ساده مي شكنم ببين كه ساده مي روم. 79 خرداد

روز عشق مباركباد

(44)
براي دوست داشتنت
هيچ بهانه اي نمي جويم
به چاره اي نمي انديشم
براي نگاهت ،
اي كاش مي دانستي
تنها لبخندت ،چه دنيايي ست .
21/9/82تهران
(به ياد همسرم )

شاخه گل نرگس شيراز

روز اول نوشتن است . فكر مي كنم بايد دستنوشته شماره چهل وچهارم را دوباره با فونت بزرگتر بنويسم . تمام اين نوشته ها را كه مي نگارم به همسرم تقديم مي كنم. كسي كه تمام بودنم را پررنگ كرده است و اميد .... با شاخه گلي به نقش نرگس شيراز اين وبلاگ را تقديم مي كنم. ياعلي.

چهل و چهار دستنوشته

(1) روزها مي گذرد درنوساني كه از شب پديدار مي گردد. به گمانم ، نبايد سكوت كرد تاتازيانه هاي وحشت زندگي برما مستولي شود . -- روزهاي خوبيست برگهواره تاريك من آفتاب روشن چه زيبا مي تابد. --- روزها را دوست دارم به گمان خورشيد باياد ستاره و به شوق زندگي. 7/1/81 بوشهر ) 2( برسرابي كه باران نمي باريد درهنگامه تازيانه هاي خورشيد بررخسار زمين بي چاره . بايك ترانه بيدار شد آن روزنه باراني كه از تو ، جان گرفته بود. باتو بوييد روشن شد برسراب خاموشي كه معناي باريدن را فراموش كرده بود. 7/1/81 بوشهر )3) سرما در كوران رسيدن گرما چه نوميدانه مي رود ! انگار نه انگار كه بهار مي آيد سبز مي شود ، با تمام آنچه كه از درونمان پنهان كرده ايم . --- گمان مبر انديشه مورز ما به سبزينه هاي زندگي، اميد بسته ايم. آري ، بهار رسيدني ست. 15/7/84 تهران )4( گوشه گير گشته ام نه تواني براي گفتن نه اميدي به زينت رسيدن. من مبهوت گذشته و آنها هنوز در هياهوي تاريك خود ، برباد مي روند از ياد مي روند. من من و اميد . چه واژه غريبي در جيبهاي سردم مخفي كرده ام. 15/7/84 تهران (5( نه حكايتي مانده نه واژه اي ! در اين دياري كه ديارسازان ما از هيچ مي گويند نه از من حكايتي خواهي شنيد نه از آنها ، كه خود هيچند، بي هيچ نشاني از پايمردي . آري اين تمام واژگان زندگي ماست . ما كم كم فنا گشته ايم . بي هيچ ترانه اي در هياهوي سكوت! 15/7/84 تهران (6) رفتند بي آنكه بخواهند. بي آنكه بدانند. درگريزگاهي عجيب هرچه ما گشتيم ، چيزي يافت نشد. آري آنها مهربانانه رفته بودند. 7/10/82 تهران ( زلزله بم ) (7 ) سردم است آغوش باز كن اينجا سوز سرما بيداد مي كند . سرمي چرخانم شايد تو را بيابم . -- سردم است خاك هم طاقت مرا نداشت . 7/10/82 تهران ( زلزله بم ) (8 ) نم نم خسته يك خواب امشب هم مرا در آغوش مي گيرد . سكوت شب لبريز از فريادي ست كه درونم را احاطه مي كند. ولي تو ولي تو، مثل تسكين زندگي نه از جنس خواب ، مثل زيبايي زندگي . --- آري آري ، لبخند باز كن من دوباره عاشقانه مي نگارم. 20/5/83 تهران (9) چه زيبا بود برگذرگاه يك پل باترانه هايي كه انگار هميشه مي داتستند بالبخند، آنگاه كه كودكان جوانمرد بادستهاي پر اما خسته از سوز و ساز بودن. --- چه ديداري بود برگذرگاه يك رفتن از اين سوي تا آن سوي زندگي ، كودكاني كه گام برمي داشتند براي زندگي براي اندكي ، درآن هواي سبز. 11/1/82 عباس آباد (ده بورايش ) (10 ) سكوتم هجويه اي ست از صداها يي كه درمحو شدن زندگي مي گذرد . نه ، فراري نيست نه ، اين تمام بودن من است بودني كه گريز را به انزواي تازه اي رهنمون مي كند . ----- سكوتم و تو كه عمق بودن مرا به يادگار گرفته اي ! 17/2/84 تهران (11) درگريزپايي اين عمر غرق گشته ام نه از رسيدن مي گوييم نه ماندن. چه هياهوي عجيبي! درانزواي سي سالگي آنگاه كه هيچ نفهميده اي واي ، چه جهالت زيبايي ! --- من ، به امتداد افق مي نگرم آنجا كه خورشيد نيز انتها را در آغوش مي گيرد. 23/6/85 تهران (12) نفسم اي دريغگاه زندگي اي هميشه تر از زمانه من نه اين بار ، نه تورا كه خود را دريغ مي كنم. نفسم اي گريزگاه بي انزوا اي خسته از همانه زندگي اين بار ، نه تورا كه خود را خسته تر مي كنم، بي هيچ جسارتي. 1/11/82 تهران ( شب عيد غدير ) (13) تاريكي را روشن مي كند آن چهل فانوس عشق درشب گريه گاه معصوميت . من با تو آنها زنجيرزنان و قلبهايي كه از نياز مي تپد. -- اي شب اندوه آغاز شكفتنت را برصبح مهر مي ستايم. -- اي فانوس رويايي برما نيز ، بتاب. 12/12/82 تهران ( شب تاسوعا ) (14 ) فواره آب با هر شوقي كه مي پرد ، نگاه مرا به خود جذب كرده است . اينبار، از غريبه اي كه در آب هياهو مي كند نظاره برمي دارم رخ در مي كشم ، چرا كه افول دوران او خود حكايتي ست . براي مني كه در زير آب، گسترانه خويش را جستجو مي كنم. 20/5/83 تهران (15 ) سربر بالين خاك مي گذارد آن ستاره خاموشي كه خاموش بود. برترانه اي كه هرگز نمي خواند چه سوگواره ها نوشتيم و از تلالو ديداري حسرت مي خورديم كه هيچمان بود كه هيچ بود براي آنها! 24/2/81 كرج ( فوت سعيد ) (16) فرياد رهايي، ازسكوتي كه در نوسان بودن بود. باتو هرگز آرام نخواهد شد ، آن موج بلند در نوسان رهايي. 29/2/81 تهران (بيمارستان ساسان ) (17) واي از اين غبار مفرط كه مرا فراگرفته است ترسي مهيب با نقابي از غرور، درخفاي رسيدن به آنچه كه خواسته هاي نهان من است . --- سكوت نخواهد كرد آن شكسته شاخه اي كه من -آري من – با تبرهاي دروغينم برخاك رسانده ام. 15/8/85 تهران (18) قامت رعناي سپيدار حكايت اندامي ست كه از وجود سبز تو ، آكنده ست. ببين هنوز هم گرم مي نويسم ، از عشق از سبز بودن از پاكي بلند و ياد تو . 20/5/83 تهران (19) انديشه هاي خسته باد طغيان يك نفس بي ساز طنين سخيف طعمه باد شدن. 21/5/83 تهران (20) ازگدازه خورشيد بايك هراس بي پايان، نه از جهالتم گريزي بود ونه از براي دانش اشارتي . -- از نور برخاكي رسيديم كه عمق درونمان را به هيچ و پوچي بي رحم مي رساند، واي واي از اين همه سقوط. 9/6/83 تهران (21) انتظار همان رسيدن تو درپستوي تنهايي. امشب را باياد تو سرمي گذارم به گمان ظهور تو حضور تو. 26/7/83 تهران (22) يك سكوت بي انتها، اين تنها سپيدي شب است ، كه از پشت پنجره زندگيم مرا به نظاره كردن دعوت مي نمايد. درفراسوي اين همه بودن، ازمن چه مي خواهي؟ آرام باشم سكوت كنم؟! مثل آنچه كه از بيرون زندگي مرا به نظاره كردن دعوت مي كند! 21/10/86 تهران (نارمك ) (23) تراشه هاي وجودم را از گوشه هاي پنهان گذشته ام جمع مي كنم ، به هيچ مي رسم انگار نه انگار كه توشه اي ! واي از اين همه تلاش كه در گريز از افكار من است . واي از اين همه تكاپو نمي خواهم فكر كنم تنها ، نمي توانم. 23/9/84 تهران ( به ياد حسن ) (24 ) از دور مي ديدم دررسيدن بود باخروسي كه رفتن را هيچ مي دانست و صداي پرشدن نهرهاي خالي. --- ازدور مي ديدم درهنگامه روز درشورو هواي بودن، گام مي زد گامي بلند برتلاطمي كه از پرشدن نهر مي آمد بررسيدني كه انگار تمام كار و پايان آن بود. 8/1/80 بوشهر (25) چشم بر خاك نگاه به كجا بود؟ وقتي ترانه مي خوانديم ، باخاك، با سوزو سازي كه از نبودن بود . از جهالتي كه مرا باخود به هيچ مي برد چشم نمي بست ديدگانش به نگاهي بود ، كه اينجا اين سوي زندگي درهيچ بود ! 24/2/81 كرج (امامزاده طاهر ) (26) دلم گرفته است نمي دانم چرا وقتي بدست مي آيد دور مي شود دور- دور –دور. دلم گرفته است از اين همه تكاپو براي تصاحب ، وقتي بدست مي آيد ، بي ارزش مي شود ! بي خاصيت ، بي خاصيت ! 1/12/86 تهران (27 ) درپرتو آن نور اي صداقت بي دريغ ، دررسيدن آن پاكي محض، ياد تو را باخود هم آغوش گرفته ام . اي سبب سازمن ، اي تو سازگار در تمام غريبگيهاي من، باتو بايادتو هم آغوشي گرفته ام. 23/6/83 تهران (شب مبعث ) (28) از تارو پود من همين باقيست ذره اي نگاه در قابي خسته، كه التهاب دروني مرا به رخسار مي كشد. گمان مبر ، خسته ام آري شكسته ام تنها، گريزي نيست نشسته ام. 26/8/84 تهران (نارمك ) (29) از اين غوغاي آدميان يا درون پرتلاطم انسان ، باكدامين راه به تو، اي فانوس هميشه روشن ، خواهيم رسيد ؟ تو از پاكترين نگاه ازجلاترين وجود به ما خيره مي شوي پس لحظه اي مارا درياب. 4/2/83 تهران (نارمك ) (30) شمشيرخونين ، برآستانه زمين، كوبيده شد. خسته تر از تمام فتوح گريزان از هنگامه كشتار و دلگير از غالبي كه همان مغلوب بود . شمشير در گريز دشمن ، استوار اما تنها و بي نشان. 20/2/84 تهران (31) اي كاش مي دانستي دراين گذر آرام از ما دراين جدالي كه برمن، و تنها اين من ، درختي خميده درپريشاني باد وتنها باهيچ. وقتي نمي تواني ترانه هاي نسيم را وقتي نمي تواني سوگواره هاي شبانگاهي را وقتي كه مثل درخت ، اما بي بار بي خاصيت ! 22/8/81 تهران (32) ديوار مرا با تو احاطه نخواهد كرد ديوار ساختني ست و ما هرگز . باعشق ، تو مي داني همه چيز را ويران خواهم كرد . 19/9/81 تهران (33) چشمانم را مي بندم و به تو فكر مي كنم نه به كارهايت ، به رويايت . با تو مي شود راهها پيمود رودخانه ها كوهها و عشق ، اگر صبوري كني ! 25/9/84 تهران (34) امروز را هم به فردا سپرديم ، بي هيچ ارادتي. از ياد آن روز گريزانم دريغم كن فراموشيم ده كه روزي را چه روزهاست از ياد نبردي ! 5/9/82 تهران (35) تو مثل موج درخروش رسيدن ورويا مثل من، درفوران ريزش. آيا عشق لحظه اي برما ترديد خواهد كرد ؟ در اين گذار بي آرام زندگي از من باكي نيست و ازتو عشق ، اميد. 8/8/82 تهران (36) قلمم ، تراشه زخمي ست ازجنس زمان ، درجستجوي ماوايي كه مرا آرامشي دهد ، جاودان. قلم برزمين مي گذارم از هياهويي كه درونم را محو كرده، گريزي مي زنم ، برياد تمام آنچه كه مرا ازخود ، مثل تو بي خود مي كند. 17/2/84 تهران (37) برباد مي رويم ازياد مي رويم آنگاه كه از بودنمان، در افتخاري سربلند گام مي زنيم. اي تمام زندگي حقير من، اي نازگلم ، اين بار، نه از براي نفس خود، كه از ترس نهان تو مي گويم. مراهم در اندك زماني درخاطرات خواهي ديد. گمان مبر. 2/11/83 تهران (38) باغرور باسكوت باخشم چه آسان راه مي رويم درسراشيبي زندگي. گام كه هيچ ، مي دويم. --- اي كاش ترانه اي بود اي كاش طغيان قطرات آب، وقتي كه بر بركه مي ريختند اي كاش آرامتر، آرامتر شبيه كورسويي در تاريكي . 26/7/81 تهران (39) سبز آبي ، ستاره ها فقط در شب مي درخشند وما كنار بالكن نشسته ايم. --- گوشه هاي راه چمنزارسبز آسمان آبي باچشمان سياه تو و دل من كه هنوز تاريك است ، ---- ما همچنان درآغوش هم در بالكن نشسته ايم. 24/4/83 تهران (40) كنار ساحل طوفاني موجها غرانند وباد ، با آن زوزه هميشگي اش . به كناري مي روم گوشه سنگي سنگي سرد ، شايد فراموش كنم اما اما هنوز ، باد مرا به خود يادآور مي كند. 15/10/81 تهران (41) آنقدر به چراغ سبز خيره شدم تا از خجالت سرخ شد. نمي دانم به كدامين چهارراه بايد برسيم و نمي دانم تو از چپ مي آيي يامن ، بايد به راست بروم. خيابان شلوغ است آدمكها تنها تنها راه مي روند تنها تنها مي ايستند ومن هنوز ، پشت چراغي ديگر سرگردانم. 11/7/82 تهران ( به ياد عليرضا سليمي ) (42) خسته ام از ناتواني باد كه مرا باخود همراه نمي كند. دركوچه ها صداي فرياد درگوشم نجواي ناله . خسته ام از ناتواني ياد كه مرا باخود همراه نمي كند. --- دراين خانه هم صدايي جز آه نمي آيد! 30/8/82 تهران (43) پنجره را باز مي كنم قلبم را مي درم درها هميشه به روي ديدگاه تو جاريست اگر لحظه اي -آني – مرا باز رويايي كني ، پرده ها تكان مي خورند مي دانم تو اينجا به صفاي من ، روح تازه اي مي دمي . به اتاق سرك مي كشم - تو هم با مني ؟- بچه ها در خواب لبخند مي زنند و من درانزواي جستجوي وجود تو خاك به خاك ، به سودا مي روم به خواب مي روم. 13/8/82 تهران (44) براي دوست داشتنت هيچ بهانه اي نمي جويم به چاره اي نمي انديشم براي نگاهت ، اي كاش مي دانستي تنها لبخندت ، چه دنيايي ست . 21/9/82 تهران (به ياد همسرم )